• مدیس
  • آرایشگاه مدیس

گپ دوستانه 3

۲-بهمن-۱۳۹۸, ۱۰:۵۸ صبح
ارسال: #1
گپ دوستانه 3
تصویر: images/smilies/heart.gif
 
نقل قول
 سپاس شده توسط اورانووس ، یار پنهان
۲-بهمن-۱۳۹۸, ۱۱:۲۲ صبح (آخرین تغییر در این ارسال: ۲-بهمن-۱۳۹۸ ۱۱:۲۳ صبح توسط رها ناز.)
ارسال: #2
RE: گپ دوستانه 3
تصویر: images/smilies/heart.gif
(۲-بهمن-۱۳۹۸ ۱۰:۵۸ صبح)'admin3' نوشته است:  تصویر: images/smilies/heart.gif
 

 




 


سلام خوشگلا.
خونه جدید مبارک.تصویر: /images/smilies/new/new1.gif
کاش حداقل داستان اون ور تموم میشد بعدش میومدیم اینجا.
نقل قول
 سپاس شده توسط اورانووس ، نانانائی ، یار پنهان
۲-بهمن-۱۳۹۸, ۱۱:۴۲ صبح
ارسال: #3
RE: گپ دوستانه 3
به به خونه‌ی جدید مبارک تصویر: /images/smilies/new/happy.png

 

داشتی میرفتی که باران گرفت

باید بودی ، می دیدی

باران چقدر به رفتنت می آمد ...
نقل قول
 سپاس شده توسط نانانائی ، رها ناز ، یار پنهان
  • خرید اقساطی
  • آرته
۲-بهمن-۱۳۹۸, ۰۱:۳۰ عصر
ارسال: #4
RE: گپ دوستانه 3
سلام بچه هااا. خونه جدیدمون مبارککککتصویر: /images/smilies/new/new1.gif
 
نقل قول
 سپاس شده توسط رها ناز ، اورانووس ، یار پنهان
۲-بهمن-۱۳۹۸, ۰۸:۳۰ عصر (آخرین تغییر در این ارسال: ۲-بهمن-۱۳۹۸ ۰۸:۳۲ عصر توسط یار پنهان.)
ارسال: #5
RE: گپ دوستانه 3
(۲-بهمن-۱۳۹۸ ۱۰:۵۸ صبح)'admin3' نوشته است:  تصویر: images/smilies/heart.gif
 

 




سلام ادمین عزیییییییییییییییییزمتصویر: /images/smilies/new/new1.gif
ممنون از تاپیک خوشگل و نویی که برامون باز کردیتصویر: /images/smilies/new/lub.png
یه خواهش کوچولو میتونم داشته باشم؟
اگریه روزی رو قرار بذاریم با دوستا میشه محبت کنید دوتا تاپیک قبل رو باز حنید که حرفای خصوصیمون رو از توض پاک کنیم؟
مثلا روز ۱۱ بهمن؟
از الان قرار بذاریم هرکی هرکی رو ریپلای کرده که حرفش خصوصی بوده اون روزبساد پستشو پاک کنه؟
اگراین محبت رو بکنید ممنون میشم و هممون دعاگوون هستیمتصویر: /images/smilies/new/new2.gifتصویر: images/smilies/heart.gif
نکنید هم دعاگوتون هستیم البتهتصویر: /images/smilies/new/new1.gif
 


سلام دوستا خونه جدید مباااااارک
چه ذوقی داره خداییتصویر: /images/smilies/new/lub.png
میگم رها چقدر کار بدی کردن باهاتون
من بودم سکته میکردم احتمال زیاد
یا حداقل از گریه کور میشدم
یا قلب درد شدید میگرفتم یکی دو هفته
چطور دلشون اومد با عزیزاشون اینکارو بکنن...تصویر: /images/smilies/new/crying.png

از صحبت اغیار گذشتیم علی الله/ما از همه جز یار گذشتیم علی الله/ از حرف ندیدیم بجز تیرگی دل/ناچار ز گفتار گذشتیم علی الله
نقل قول
 سپاس شده توسط رها ناز ، اورانووس
۲-بهمن-۱۳۹۸, ۰۹:۵۶ عصر (آخرین تغییر در این ارسال: ۲-بهمن-۱۳۹۸ ۰۹:۵۸ عصر توسط رها ناز.)
ارسال: #6
RE: گپ دوستانه 3
چی بگم شیوانا....باور کن سخت ترین روز عمرم بود.
فکر کنم ساعت ۱۲ اینا بود خالم زنگ زده بود بهم و این خبرو داد و ساعت ۴ غروب حقیقت گفتن این ۴ ساعت به خصوص دو ساعت اولش به قول تو شانس آوردم از شدت هیجان و شوکی که بهم وارد شد سکته نکردم...اشکام بی اختیار میومد...یه ثانیه نمیتونستم بشینم...حتی موقع نهار از هیجان نشد چیزی بخورم...خیییییییلی ذوق زده بودم.....شیوانا بعدش که فهمیدم همه چییز اون جوری نبود که من فکر میکردم به همون اندازه که خوشحال شده بودم ناراحت شدم و قلبم شکست...دلم واسه خالم بیشتر از همیشه کباب شد خجالت و شرمندگی و بیشتر از همه حسرت این که چرا خبر واقعی نیست میشد خیلی راحت از چشماش خوندتصویر: /images/smilies/new/crying.png
از خودم شاکی بودم چرا زنگ زدم به خواهرم...چرا یه کم صبر نکردم چرا اونو مثل خودم بیقرار کردم....از بس خوشحال بودم دلم میخواست کل عالمو خبردار کنم و تو خوشحالیم شریک باشن.
اینقدر هیجان زده بودم مغزم کار نمیکرد...
شیوانا هر چند خییلی از دست داییم ناراحت بودم ولی وقتی خودمو جاش گذاشتم دلم نیومد جدا از همه فشاری که روشه منم اضافه بشم به اون ناراحتی ها.سعی کردم تا اونجایی که میشه شرایط اون زمانی که توش قرار داشت درک کنم.اونم هیجانی تصمیم گرفت و قبول داشت که اشتباه کرده.
 


سعی میکنم امشب اصل ماجرا رو بگم.
نقل قول
 سپاس شده توسط یار پنهان ، اورانووس
۳-بهمن-۱۳۹۸, ۰۲:۰۴ صبح (آخرین تغییر در این ارسال: ۳-بهمن-۱۳۹۸ ۰۲:۱۱ صبح توسط یار پنهان.)
ارسال: #7
RE: گپ دوستانه 3
با خودشون فکر کردن اگر به شما اینطور بگن مثلا پیش غریبه ها طبیعی جلوه میکنه و هیچوقت هیچکس نمیفهمه داستان چیه
چقدر بچگانه فکر کردن و تصمیم گرفتن
خیلی رویایی تصمیم گرفتن
میدونی احتمالا ساااااالها داییت دلش می‌خواسته خواهرت بچشو بغلش بگیره و از شر حرف و حدیث راحت بشه کاری از دستش نمیومده
این مردا بلدم نیستن دروغ بگن
یعنی چیزی که میتونست برای شما چقدر شیرین باشه زهر مارتون کردن درک میکنم
آدم چقدددددددددر به خدا امیدوار میشه
یهو میپاشه توکل و تشکر آدم

تا کی میشه پنهان کرد مثلا
نوزاد دختر تا نه سال به این مرد محرمه و بعدش باید صیغه بخونن براش تا زندگیش تو اون خونه بی مشکل باشه
هیچ راهی هم نداره
هیچ راهی
وقتی میخواد ازدواج کنه باید پدرش طلاقش بده تا بتونه ازدواج کنه
و حتما هم دختر باید بدونه وگرنه مثل من که بدون اطلاع پدرمادر با همسرم عقدخونده بودیم که  روابطمون حرام نباشه اونوقت میشه زنای محصنه
کلا احکامش خیلی سنگینه
مگر اینکه خالت تا نه سالگی دختر خدا بهش یه پسر بده
و دختر رو عقد پسر کنن یک ساعته
که میشه عروس بابات و بهش محرم میشه ولی پسر وقتی پونزده سالش شد به داداشش باز نامحرم میشه
مگر اون موقع بین اون دوتا عقد بخونن که اونم صحیح نیست
اگرم برای پسرش بخونن دیگه پدر با عروس نمیتونه عروسی کنه و ابدا حرام میشه براش
اگرم برای پسر بخونن که دختر و پسر جوون و تازه به بلوغ رسیده عقدم باشن اصلا درست نیست به نظرم
نمیدونم گیج شدم اصلاتصویر: images/smilies/confused.gif
حالا تا ان موقعتصویر: images/smilies/undecided.gif
ان شاالله فعلا زودتر بیاد بغل خالتتصویر: images/smilies/rolleyes.gif

 

 

از صحبت اغیار گذشتیم علی الله/ما از همه جز یار گذشتیم علی الله/ از حرف ندیدیم بجز تیرگی دل/ناچار ز گفتار گذشتیم علی الله
نقل قول
 سپاس شده توسط رها ناز ، اورانووس ، مریمانه
۳-بهمن-۱۳۹۸, ۱۱:۵۵ صبح (آخرین تغییر در این ارسال: ۳-بهمن-۱۳۹۸ ۱۲:۰۴ عصر توسط رها ناز.)
ارسال: #8
RE: گپ دوستانه 3
دقیقا شیوانا...اونا هم تو این شوک و هیجان قرار گرفتن و یه لحظه رویایی ترین تصمیمو داییم گرفت.مخصوصا چون بچه یه نوزاد تازه به دنیا اومده و ریییز بود ذهنشون رفت به این سمت که این جوری بیان بشه و یه عمر از حرف و حدیث و درد سرهای دیگه راحت باشن ولی به قول خودت فکر چیزای دیگه اشو نکرده بودن...
شیوانا جوون خواهر شوهر خالم بچه شیر خوار داره.انشاالله بچه رو که بگیرن خواهر شوهرش بهش شیر میده و شوهر خالم حکم دایییش میشه و به هم محرم میشن.

اما داستان اصلی....این دکتری که بچه رو به دنیا آورده نمیدونم متخصص بوده یا ماما...یکی بهش گفته بود اگه بچه ای بود که پدر و مادرش نمیخواستنش بهم خبر بده...وقتی مادر بچه،بچه رو تو مطب به دنیا میاره به دکتر میگه منو پدرش به هیییییچ عنوان نمیتونیم از این بچه نگهداری کنییم اگه خانواده خوبی میشناسی بده بهشون.خود مادر اصلی هم دلش ظاهرا نمیخواست بچه بهزیستی بره....دکتر هم همون شب زنگ میزنه به اون شخصی که بهش سپرده بود...اونم به چند نفر که بچه دار نمیشدن میگه ولی ظاهرا هییچ کدوم شرایط شو نداشتن یکی گفت در حال درمانیم یکی گفت نوزااد یه روزه سخته و...بالاخری دو سه نفری که بهشون گفته شد قسمت نشد بچه رو بگیرن تا این که یکیشون یاد خالم اینا افتاد و گفت شاید اینا بخوان و شماره خالمو داد به اون شخص.
 
نقل قول
 سپاس شده توسط اورانووس ، یار پنهان
۳-بهمن-۱۳۹۸, ۱۲:۲۰ عصر
ارسال: #9
RE: گپ دوستانه 3
رهاناز انشاالله هرچه زودتر خاله ات به دختر کوچولوش برسه
شیوانا چقدر سخته شرایط فرزند خوانده!!!
شرایط گرفتن بچه از پروشگاه همینجوری سخته بحث شرعی هن بیاد که دیگه سخت تر!!
عزیزم زنای محصنه مگر یکی از طرفین متاهل باشه؟
عقد دختر و پسر مجرد بدون اذن پدر هم تو اون دسته است؟
نقل قول
 سپاس شده توسط اورانووس ، رها ناز ، یار پنهان
۳-بهمن-۱۳۹۸, ۱۲:۲۸ عصر
ارسال: #10
RE: گپ دوستانه 3
وقتی به خالم زنگ زدن خالمم بیچاره نصف شب نمیدونست باید چیکار کنه و چه تصمیمی بگیره...از طرفی آرزوش بود یه بچه بگیره چقدر پیگیر بهزیستی بود و نشد حالا بهش گفتن یه بچه یه روزه اونم دختر که همیشه آرزوشو داشت
زنگ زدن به داییم و شرایطو گفتن که داییم گفت خییلی شرایط  خوبیه تا بچه از دستتون نرفت بیاین.اونا هم آماده شدن همراه داییم رفتن مطب دکتر.
خالم میگه وقتی وارد مطب شدم دکتر یه نوزاد داد بغلم گفت بفرمایین اینم بچه...خالم میگفت یه لحظه دنیا رو سرم چرخیید پاهام شل شد و نشد بایستم..اونم مونده بود باید خوشحال باشه یا...هزار تا اما و اگر از ذهنش گذشت....خالم گفت همون لحظه مادر بچه هم اتاق بغلی بود که دکتر وانمود کرد منشیشه....دایی و خالم  و شوهر خالم ضمانت میخواستن که دو روز دیگه پدر و مادر اصلی بچه نیان دنبالش...دکتر گفت اصلا به هیییچ عنوان نمیان مادرش اصلا و ابدا شرایط اینو نداره ازش نگهداری کنه من بهتون ضماانت میدم.هر کمکی هم باشه من میکنم...گفت بچه تازه به دنیا اومده شما نخواین خیلی ها هستن میگیرن این فرصت از دست ندین...وقتی داییم فکرشو گفت دکتر هم استقبال کرد و گفت منم همکاری میکنم واسه همینم وقتی خاله کوچیکم باورش نشد دکتر گوشی رو گرفت گفت اصلا چییز عجیبی  نیست کسی بارداریشو متوجه نشه و خیلی ها حتی تو بارداری خونریزی دارن و....گفت بچه رو خودش دنیا آورده و همه چییز واقعیت داره...اونا هم بچه رو گرفتن اومدن خونه دایییم.یه نوزاد یه روزه که یه لباس ساده و یه پتو دورش بود....با چه ذوقی رفتن کلی لباس و وسایل براش گرفتن ....خالم با چه ذوقی به شوهر خالم میگفت برو برااش پوشک و شیر خشک بگیر...دیگه همون روز خبر به همه رسید البته واقعیت گفتن و خداروشکر جز ما چند نفر بقیه از این شووک بزرگ در امان موندن....
خالم چون خونشون از ساری دور بود قرار شد تا ده روز خونه داییم بمونه و خاله کوچیکمم واسه کمک تو نگهداری بچه اکثر اوقات اونجا بود...
چقدر همه چیییز خوب بود...چقدر حال خالم تو اون چند روز خوووب بود کلا یکی دیگه بود...خییلی تغییر کرده بود چقدر روحیه اش عالی شده بود چقدر با انرژی بود...چقدر شوهر خالم خوشحال بود...واقعا مثل این بود که بچه خودشون بود...خالم تا صبح بالا سر بچه بیدار میموند حتی موقع غذا هم دلش نمیومد از بچه دور باشه و حتما میاوردش نزدیک خودش...اینقدر این بچه عزیز بود واسه همه که حد نداشت....
ما هم خیلی خوشحال بودیم چون همه درگیر این بودیم با دنیا اومدن ریحانه دوباره باید خییلی مراقب خالم بود ولی خدا کاری کرده بود که یه روز قبل تولد ریحانه خالم خودش بچه داشت و نه تنها ناراحت نبود بلکه از همییشه خوشحال تر بود و اولین نفری بود که اومد ملاقات خواهرم.
نقل قول
 سپاس شده توسط اورانووس ، Selin000 ، یار پنهان
ارسال پاسخ

تمامی اظهار نظرهای کاربران صرفا نظرات شخصی آنان بوده و تمامی مسئولیت متوجه اظهار کننده نظر می باشد.




ارسال پاسخ صفحه قبل صفحه بعد ثبت نام