• آذینرو
  • آرایشگاه مدیس
نظرسنجی: چه نوع کتابی را بیشتر می پسندید!!!؟؟؟
رمان
تاریخی
علمی
شعر
داستان کوتاه
آموزشی
نمایشنامه
سفرنامه
مذهبی
مجموعه مقالات
[نمایش نتایج ]
توجه: این یک نظرسنجی عمومی است و سایر کاربران می‌توانند رای شما را ببینند.

داستان های کوتاه

۱۷-فروردين-۱۳۹۸, ۱۱:۲۵ صبح
ارسال: #981
       
RE: داستان های کوتاه
تکیه داده بودم به دیوار آشپزخانه،مادر قابلمه روی گاز را هم میزد و بی‌توجه به گریه‌های من حرف خودش را میزد"اینو همینجوری می‌خورن، سُرخ نمی‌کنن"
و عقل شش ساله‌ من نمیفهمید چرا مادر که همیشه بادمجانها را بی‌حرف سرخ میکرد حالا اینهمه سخت میگرفت.
خودم را انداختم روی موزاییکهای کف آشپزخانه و همینطور که پاهایم را تکان تکان میدادم هر کلمه را با فشار از لای دندانهایم بیرون ‌دادم و برای بار چندم گفتم"باید سرخش کنی وگرنه من نمی‌خورم"
مادر قاشق چوبی را پرت کرد توی سینک و بدون این که نگاهم کند گفت" نخور، به درک!"
گریه‌‌ام بلند‌تر شد،آب دماغ و دهانم راه افتاده بود. آستینم را کشیدم به صورتم و گفتم" تو رو خدا سرخش کن،منم می‌خوام بخورم"
صدای خواهرم از توی هال آمد که لا‌به‌لای خنده گفت"عجب بساطی شده"
از همه چیز بدم آمده بود؛از خواهرم، مادرم و پسرخاله‌اش که از خارج آمده بود و مادر که برای دیدنش رفته بود با یک کیسه برگشته بود و از داخلش چیز‌هایی شبیه بادمجان‌ اما کوچکتر که روی پوست سیاهشان رده‌های زرد داشتند درآورده بود و پوست یکیش را با دست کنده بود و میوه وسطش را گرفته بود طرف من که بخور!
چشم‌‌هام گشاد شده بود و مادر که اصرار کرده بود بخورم تمام صورتم را جمع کرده بودم،چند قدم رفته بودم عقب که " نه، سرخش کن تا بخورم"
مادر قاه قاه خندیده بود که" این موزه، اینو همینجوری میخورن،سرخ نمیکنن"و من که نفهمیده بودم کجای حرفم خنده‌دار بوده با بغض کِز کرده بودم گوشه دیوار.
بعد هم که دیده بودم همه دارند میخورند و به‌به میکنند زده بودم زیر گریه.
سی و سه سال از آن روز گذشته و من در موقعیت‌های بسیاری نتوانسته‌ام ماهیت واقعی بعضی چیزها را بپذیرم.
یک ماهیتابه برداشته‌ام و توی آن هر چه را که خوشم نیامده ریخته‌ام.
آدم‌هایی که آدم من نبودند
تنهایی که هر چقدر از آن فرار کرده‌ام با سرعتی دو برابر به سمتم آمده
زندگی که قرارش جنگیدن بود و من با خیال‌پردازی خواسته‌ام قراردادها را به هم بریزم.
روزگار بارها مثل مادر قاشق چوبی را از دستم گرفته و پرت کرده آنطرف و گفته"همینه که هست"و من خودم را انداخته‌ام روی زمین
و بعد از آن که به اندازه تمام عروسکهای بی دست و پا و اسباب بازیهای تکه‌تکه پا کوبیده و سوگواری کرده‌ام همانجا گوشه آشپزخانه خوابم برده و آخر هم طعم موز را نچشیده‌ام
این روزها موز را جای موز میخورم،بادمجان را جای بادمجان
گاهی شیرین،گاهی تلخ،گاهی تند،گاهی گس
اما طعم واقعیت می‌دهد.
بچه‌ها را بغل میکنند و می‌اندازند سرجایشان اما آدم بزرگها خودشان باید.. باید حواسشان باشد
#پریسا_زابلی_پور

هراسم نیست از آدمها , خدا صبح ها , در خانه ام آواز میخواند تصویر: /images/smilies/new/lub.png
نقل قول
 سپاس شده توسط توت فرنگی 97 ، Sahraa71 ، النازی ی ی ، کیاناز ، K.L.S ، ImWish
۲۶-فروردين-۱۳۹۸, ۱۱:۴۱ صبح
ارسال: #982
       
RE: داستان های کوتاه
اول راهنمایی یه رفیق داشتم که با هم مدرسه می رفتیم. خونه شون دو تا کوچه با ما فاصله داشت. من هر روز ساعت هفت صبح، صبحونه خورده یا نخورده از خونه می زدم بیرون...زنگ مدرسه ساعت هفت و نیم می خورد.

از خونه مون تا مدرسه بیست دقیقه راه بود. می رفتم دَم در خونه ی رفیقم دنبالش،در خونه شون رو می زدم آقا تازه از خواب بیدار می شد. همین طور که خمیازه می کشید می گفت الان میام. با خون سردی لباس می پوشید، صبحونه می خورد، به موهای وزوزیش ژل می زد. هر بار صداش می زدم و می گفتم‌ کجایی دیر شد فقط یه کلمه رو تکرار می کرد. اومدم ... اومدم. ساعت هفت و نیم تازه تشریف فرما می شد. تا وقتی به مدرسه برسیم از استرس سکته می کردم چون می دونستم اگه‌ناظم مدرسه ما رو ببینه و نتونیم یواشکی بریم تو صف، یه تو گوشی مهمونش هستیم. هفته ای دو سه تا تو گوشی رو می خوردیم. به من و رفیقم می گفت کنار هم وایسیم، خودش رو به رومون بود. با دست راستش می زد تو گوش چپ من، با دست چپش می زد تو گوش راست اون.

هر بار تو گوشی می‌خوردیم رو می کرد بهم و می‌گفت به جون هر چی مَرده از فردا زودتر بیدار میشم. نمی دونم چرا با این قسم های دروغش نسل ما مردا منقرض نشد. این داستان چند ماه تکرار شد و من برای اشتباه یکی دیگه بارها و بارها تنبیه شدم.

دوست نداشتم تنها برم مدرسه، تو عالم رفاقت درست نبود به خاطر یه تو‌ گوشی قرار هر روزمون رو بی خیال بشم. یه روز که داشتیم می رفتیم مدرسه، صد متر مونده بود به مدرسه بهش گفتم صبر کن من یه خودکار بخرم‌ بیام، خودکار رو که خریدم‌ دیدم نیست. از دور دیدم وارد مدرسه شد.

چند دقیقه هم برام صبر نکرد.صبر نکرد چون نمی خواست به خاطر من چند دقیقه دیر برسه مدرسه، نمی خواست به خاطر من حتی یه تو گوشی بخوره! اون از چشم ناظم در رفت و من نه!

اون روز تنها تو گوشی خوردم. نوش جونم مهم نبود دیگه درد نداشت ولی یه چی رو فهمیدم. اینکه تو‌ زندگی برای همه ی ما حداقل یک بار اتفاق افتاده که به خاطر اشتباه دیگران تنبیه بشیم؛ اما باور کنید این تنبیه شدن نیست که درد داره، اون چیزی که درد داره این هست که بفهمی کسی که به خاطر اشتباهاتش مدت ها زجر کشیدی حاضر نیست یه بار، فقط یه بار جای تو باشه... برای همین درد هست که خیلی از آدم ها تنها زندگی می کنن، تنها مدرسه میرن !

هراسم نیست از آدمها , خدا صبح ها , در خانه ام آواز میخواند تصویر: /images/smilies/new/lub.png
نقل قول
 سپاس شده توسط Sahraa71 ، K.L.S ، ImWish ، *IRIS* ، النازی ی ی ، کیاناز
۴-ارديبهشت-۱۳۹۸, ۱۰:۵۱ صبح
ارسال: #983
   
RE: داستان های کوتاه
داشت زیر لب می خوند:
"که من باد میشم میرم تو موهات..."
بهش گفتم به جای اینکه واسم کنسرت برگزار کنی پاشو کمک کن این تختو جا به جا کنیم، کمرم درد گرفت به خدا!
با شیطنت باز گفت:
" ای بخت سراغ من بیا، که رخت خواب من با خیال خامم گرم نمیشه"
بهش گفتم از بد شانسیت که بختت من بودم، قیافه ی ناراحت و اخمو به خودش میگیره و آه میکشه، میگه هِی...
کنارش میشینم، بهش میگم پشیمونی؟
میگه: میدونی من یه تئوری دارم، میگم که هر کسى تو زندگیش عاشق یک نفر باید بشه، اون آدم درست یا غلط همیشه عاشق اون آدم میمونه، دلش به یاد اون آدم گرمه، چشماش به خیال اون آدم گرم خواب میشه، دستاش با خیال اون آدم گرم میمونه. حالا ببین، چقدر باید، خوش شانس و خوشبخت باشی، که همونی رو پیدا کنی که اونم شب ها با خیال تو میخوابه، روزا به عشق تو بیدار میشه. چقدر باید خوشبخت باشی که بین این همه آدم کسى رو پیدا کنی که همونطور که اون وسط ذهنت جا کرده، توام وسط قلب اون جا کنی...
بهش گفتم: تو پیدا کردی؟
گفت: من خوش حالم، تو خوشحالی؟ همین الان؟
گفتم: خب آره، داریم خونه ی آینده مونو میچینیم، تو کنارمی و خوشحالم، همه حالشون خوبه...
حرفمو قطع میکنه و میگه: پس دوتامون درست انتخاب کردیم!
هیچکی پیش آدم اشتباهی خوشحال نیست...
#مهتاب_خلیفپور
نقل قول
 سپاس شده توسط Sahraa71 ، K.L.S ، marzieh.ahmad ، کیاناز
  • گروه ژ
  • بهرام بابایی
۱۵-ارديبهشت-۱۳۹۸, ۱۱:۴۵ صبح
ارسال: #984
       
RE: داستان های کوتاه
از راننده خواهش می‌کنم صدای آهنگ را کم کند. قمیشی می‌خواند «من همون جزیره بودم....» خودم را مشغول می‌کنم به کتابی که از نمایشگاه خریده‌ام. صدا را کم نمی‌کند. یا انقدری که من بفهمم، کم نمی‌کند. نباید یاد تو بیفتم. امروز که آمدم نمایشگاه، نباید. راننده با اهنگ زمزمه می‌کند «تا که یک روز تو رسیدی، توی قلبم پا گذاشتی.»

به خودم می‌گویم بگو نگه دارد. پیاده شو. نمی‌گویم. خط‌های کتاب را گم می‌کنم. لابد از چشمم است. گفته بودی «می‌برمت یه دکتر خوب. شاید قندت بالاست.» گفته بودم «قندم تویی.» گفته بودی «هشتگ بی‌مزه‌ترین.» نشسته بودیم روی چمن‌های مصلی. همبرگر دودخورده گاز می‌زدیم. نوشابه‌ات را سرکشیدم. گفتی «وای به حالته چیزیت باشه. خودم می‌کشمت.» قمیشی می‌خواند «ابرو باد و دریا گفتن، حسی عاشقی همینه...»

شیشه را می‌دهم پایین. باد نرم اردیبهشت می‌ریزد توی ماشین. راننده سربرمی‌گرداند عقب. اشک‌هام را پاک می‌کنم. می‌گوید «همه با این آهنگ خاطره دارن مهندس. راحت باش.» دست‌های پشمالوش را می‌کوبد روی فرمان. با آهنگ می‌خواند «رفتی با قایق عشقت....»

سوارِ تله‌سیژ پارک ارم بودیم. زیر پاهامان، دریاچه، و قایق‌های پدالی دونفره که شکل قو بودند. پرسیدی «چطوریه که آدم‌ها همدیگرو دوست دارن؟ مثلن چرا تو عاشق یکی از زن‌های توی قایق نیستی؟ یا من، دیوونه یه مرد دیگه؟ هشتگ معشوقه‌ی فیلسوف» گفتم «کفشم داره از پام در میاد. یه وقت نیفته پایین، بخوره تو سر اون مردی که بخواد تو رو از من بگیره.» خندیدی. شیرین. ترش. تلخ. ‌

قمیشی می‌خواند «لحظه‌های بی‌تو بودن، می‌گذره اما به سختی.» گفتم « هیچ نمی‌تونم بی‌تو.» گفتی «هشتگ خدا وقتی مصیبتی می‌ده، صبرش رو هم می‌ده.» گفتم «پس اون ترانه‌ی امید که عاشق کشی رسم و مرام خوبرویان است، واقعیه» ‌

راننده می‌گوید «تو این زندگی، همه لااقل یکی رو از دست دادن مهندس. خود من، خاطر کسیو می‌خواستم.» نمی‌گویم عشق در نرسیدن است. سبیلش را با لب پایینش می‌مکد. می‌گوید «آقامون سیاوش، یه آهنگِ دل داره، بذارم حال کنیم؟»‌

منتظر پاسخم نمی‌ماند. دکمه‌ی ضبط را چندبار فشار می‌دهد. آهنگ را می‌شناسم. یک جاییش می‌خواند «بعد تو هیچ چیزی دوست داشتنی نیست» نباید بمانم تا برسد آنجا. می‌گویم «من پیاده می‌شم.» می‌زند کنار. می‌گوید «مهندس امتیاز میدی؟»

راه می‌افتم میان خیابان‌هایی که نمی‌شناسم. قمیشی درونم می‌خواند «خیلی وقته که دلم برای تو تنگ شده» می‌خوانم باهاش. بلند، تیز و غمگنانه. مردم، سر برمی‌گردانند سمتم. اگر بودی می‌گفتی «هشتگ، دلتنگ‌ترین»

هراسم نیست از آدمها , خدا صبح ها , در خانه ام آواز میخواند تصویر: /images/smilies/new/lub.png
نقل قول
 سپاس شده توسط K.L.S ، Sahraa71 ، marzieh.ahmad ، کیاناز
۲۸-ارديبهشت-۱۳۹۸, ۱۰:۱۶ صبح
ارسال: #985
       
RE: داستان های کوتاه
کوچه هشتم که زندگی می‌کردیم، برای بار اول پای کامپیوتر باز شد به خانه‌مان. همان روز با شروین رفتیم فلکه‌ی آریاشهر و سی‌دی فوتوشاپ خریدیم و نصب کردیم روی کامپیوتر. یک ماه باهاش ور رفتم و بالاخره خم و چمش دستم آمد. یک بار شروین آمد خانه‌مان و یک عکس از کردان ریخته روی فلاپی دیسک و گفت بیا کرم بریزیم توی عکس. کردانِ ابری با درخت‌های کم‌رمق. قشنگی فوتوشاپ این است که آدم می‌تواند هر المانی که دلش بخواهد را مثل یک طلق بی‌رنگ اضافه کند به عکس. لایه روی لایه. همین کار را هم کردیم. اول افتادیم به جان آسمان. یک لایه آسمان آبی اضافه کردیم بهش. بعد هم یک لایه برف اضافه کردیم به تپه‌ها. فک شروین آمد پائین و دائم می‌گفت فوتوشاپ لامصب. بعد مثل کفتر جلد پرید خانه‌شان و با یک فلاپی دیگر آمد. عکس یک دختر بلوند بود که پشت سرش تابلوی دراز هالیوود دیده می‌شد. تاپ قرمز کوتاهی تنش بود با یک دامن چین‌دار. که آن هم دست بر قضا کوتاه بود. کلا توی لباس کم‌کاری کرده بود. شروین صدایش می‌کرد مادونا. دور عکس را بریدیم و مادونا را از لس‌آنجلس آوردیم کردان. یک لایه‌ی جدید. شروین اصرار داشت که لباس‌هایش را دربیاوریم. برایش توضیح دادم که من فقط بلدم لایه اضافه کنم. کم کردن لایه و لباس کار من نیست. به همان وصف‌العیش نصف‌العیش راضی شد. بعد یک لایه چمن اضافه کردیم به زیر پای مادونا. و همین‌طور لایه پشت لایه. فقط این وسط یادمان رفت که دکمه‌ی سیو را بزنیم. نفهمیدم چی شد که برق‌ خانه سکته‌ی خفیفی زد و چراغ‌ها و مانیتور خاموش و روشن شدند. خود کامیپیوتر هم انگار که آروغ بعد از کباب زده باشد، یک لحظه نفسش رفت و ری‌بوت شد. عکس پرید. مبهوت شدیم. کامپیوتر که روشن شد، درست مثل کسی که دنبال عزیزش بگردد، با عجله فوتوشاپ را راه انداختیم و عکس را باز کردیم. یک کردان بی‌رمق ابری. نه مادونا بود. نه آسمان آبی. نه چمن. نه هیچ. همه‌ی لایه‌ها با هم پاک شده بودند. آمدیم دوباره مراحل را تکرار کنیم. نشد. اصلا به خوبی بار اول درنیامد. همه چیز زشت و مصنوعی شد. شروین خیلی دمغ فلاپی‌اش را از شکاف کامپیوتر کشید بیرون و گفت: مادونا رفت.
من صد سال بعد از آن هم با فوتوشاپ کار کردم. اول از همه یاد گرفتم که با هر دم و بازدم یک بار عکس را سیو کنم. دوم فهمیدم که چقدر فوتوشاپ شبیه به بودن آدم‌ها در زندگی‌ام است. سال 68 مادربزرگم برای یک ماه با ما زندگی کرد. ناخوش احوال بود. یک شب هم حالش بد شد و پدر و مادرم بردند بیمارستان گلستان. همان‌جا سکته کرد و دیگر برنگشت خانه. مادرم چند بار ثانیه‌ی آخرش را توصیف کرد که گفته: بگیر من رو... دارم می‌رم. و خب، رفت. آن یک ماهی که با ما بود، مثل فوتوشاپ هزار لایه اضافه کرد به خانه‌مان. جایی که غذا می‌خورد. جایی که موهایش را اصرار داشت شانه کند و ببافد. جایی که نماز می‌خواند و پدرم از پشتِ سر آن‌قدر سربسرش می‌گذاشت تا بالاخره خنده‌اش می‌گرفت ونمازش را می‌برید و به پدرم می‌گفت نکن شیطان نماز‌بُر. همان یک ماه هزار لایه‌ی جور واجور اضافه کرد به زندگی و خانه. بعد هم درست مثل برق آن شب ، رفت. فردا صبح، برگشتیم به خانه‌ای که همه‌ی لایه‌های قشنگش را از دست داده بود. کردانِ ابریِ بدون مادونا.
فوتوشاپ به من یاد داد که آدم‌ها با آمدن‌شان و هر ثانیه بودن‌شان یک لایه اضافه می‌کنند به زندگی. و این کار را تا روزی که هستند ادامه ‌می‌دهند. تا این‌که بالاخره یک روز بروند. همه‌ی لایه‌ها تبدیل می‌شوند به خاطره. همه چیز می‌شود کردان ابری. رفتن، کریه‌ترین فعل زبان فارسی است.
#فهیم_عطار

هراسم نیست از آدمها , خدا صبح ها , در خانه ام آواز میخواند تصویر: /images/smilies/new/lub.png
نقل قول
 سپاس شده توسط Sahraa71 ، K.L.S ، کیاناز
ارسال پاسخ

تمامی اظهار نظرهای کاربران صرفا نظرات شخصی آنان بوده و تمامی مسئولیت متوجه اظهار کننده نظر می باشد.




ارسال پاسخ صفحه قبل صفحه بعد ثبت نام