• نسیم عقیلی
  • هیژا
نظرسنجی: چه نوع کتابی را بیشتر می پسندید!!!؟؟؟
رمان
تاریخی
علمی
شعر
داستان کوتاه
آموزشی
نمایشنامه
سفرنامه
مذهبی
مجموعه مقالات
[نمایش نتایج ]
توجه: این یک نظرسنجی عمومی است و سایر کاربران می‌توانند رای شما را ببینند.

داستان های کوتاه

۱۴-آذر-۱۳۹۷, ۰۹:۴۸ صبح
ارسال: #971
     
RE: داستان های کوتاه
بزرگ ترین درسی که تو زندگیم گرفتم برای زمانیه که دوازده سالم بود.هم نیمکتیم برعکس من از زنگ انشاء فراری بود، معلم بهش گفته بود اگه از هفته ی دیگه بدون انشاء بیاد دیگه حق نداره سر کلاس بشینه. یه روز‌ قبل از زنگ انشاء وقتی حرفای معلم رو بهش یادآوری کردم بهم گفت مریض بودم و نتونستم بنویسم، میشه تو به جای من بنویسی؟!رفیقم بود،می خواستم کمکش کنم.‌ دفترش رو گرفتم و بهترین انشایی که می تونستم براش نوشتم.‌ وقتی انشاش رو خوند گفت لطفت رو هیچوقت فراموش نمی کنم. خوشحال شدم از اینکه تونسته بودم کمکش کنم...اما چند روز‌ بعد وقتی معلم موضوع انشاء گفت رفیقم رو کرد به منو گفت زحمتش با خودت! تو خیلی خوب انشاء می نویسی! جا خورده بودم ، دیگه مریض نبود که بخوام کمکش کنم...خودش می تونست کارش رو انجام بده... اولش گفتم نه ولی انقدر اصرار کرد که قبول کردم. این داستان هر هفته تکرار می شد اما من دیگه از کمک کردن حس خوبی نداشتم چون دیگه به خواست خودم بهش کمک نمی کردم.‌ پشیمون شده بودم از اینکه چرا از همون اول کمکش کردم.دفعه ی آخر دلمو زدم به دریا و گفتم نمی نویسم... انقدر ناراحت شد که رفاقت چند سالمون بهم خورد.‌ حالا بعد از این همه سال هنوز هستن آدمایی که پشیمونت می کنن از اینکه توی سختی و شرایط بد به دادشون رسیدی. چون بعد از اون پرتوقع‌ میشن و هیچوقت نمی تونن ازت "نه" بشنون... دیگه کاری که براشون می کنی رو لطف نمی دونن و فکر می کنن وظیفه ای هست که باید بی چون و چرا انجامش بدی.
حالا سال هاست یکی تو گوشم میگه : «هیچ وقت کاری نکن که لطفت تبدیل به وظیفشه...»
#حسین_حائریان

هراسم نیست از آدمها , خدا صبح ها , در خانه ام آواز میخواند تصویر: /images/smilies/new/lub.png
نقل قول
 سپاس شده توسط النازی ی ی ، Sahraa71 ، nazgol22 ، توت فرنگی 97
۲۵-آذر-۱۳۹۷, ۰۳:۱۴ عصر
ارسال: #972
   
RE: داستان های کوتاه
گفتم مار از پونه بدش نمیاد گیتی خانوم. مار فقط زبون پونه رو بلد نیست واسه همین از هم میترسن. نگاهم کرد از بالای عینکش گفت چی میگی؟ گفتم هیچی. گفت دور ماندن چی میشه؟ چهار حرفی؟ گفتم فراق. گفت چی؟ گفتم فراق ف ر الف قاف. گفت آهان. نوشت تو جدولش. باز نگام کرد گفت چه قاف غلیظی هم گفتی. گفتم قافش غلیظه دوری، گیتی خانوم جون. گفت از کی دوری حالا؟ گفتم از خودم دیگه. غش غش خندید. گفت تو یه جور خوبی خل و چلی. گفتم من کلا عاشق ماشقتم.
بعد پا شدم با ویلچرش بردمش تو حیاط. برف می اومد. وایسادیم به تماشا. خانوم پتو رو پیچید دور خودش گفت حالا رو نبین بچه، من یه وقتی مدل بودم. گفتم هنوزم مدلی. گفت مادام ژانت خیاط بود تو لاله زار لباسا رو می داد من بپوشم تو مزون راه برم که مشتریا ببینن خوششون بیاد. گفتم خوششون میومد؟ خندید گفت نه بابا زن ها از همدیگه خوششون نمیاد یه عیبی میذارن روی هم. گفتم ای بی تربیت. گفت زهرمار. بعد یه پکی زد به خودکارش که از بعد عمل ریه جای سیگار تو دستش بود، گفت خوششون نمیومد از من، زیادی لاغر بودم. آخرش هم مادام ورشکسته شد من هم دیگه شوهر کردم. بعد چاق شدم، شوهرم هم دوستم نداشت، می گفت چاقی. خندید. گذاشتم خنده هاش بشینه رو برفها که زودتر آب بشن. آخه چی میشه بگی به زنی که وقتی به دوست داشته شدن فکر میکنه غصه دار میشه صدای خندیدنش؟
نیم ساعت بعد همونجور که داروی عصرش داره اثر می کنه و خوابش می بره، جدول حل می کنه. می پرسه پایتخت اتریش چی میشه واو داره؟ میگم وین. میگه نوه من وین درس میخوند. بعد از بالای عینک نگام میکنه میپرسه بهادر زنگ نزد؟ میگم نه، گرفتاره، زنگ میزنه گیتی خانوم. خوابش برد، دعا کردم خواب ببینه بهادر و بقیه نوه هاش اومدن دیدنش، باهار شده، برفها آب شدن، بار دیگر روزگار چون شکر آمده. اقلا تو خواب.
بعد بقیه بدنم رو برمی دارم و از آسایشگاه مجلل خصوصی که بیشتر شبیه سالن انتظار مردن واسه اونایی طراحی شده که فقط پولشون براشون مونده، پیاده میرم تا وسطای شهر. تو راه، گیتی خانوم یه بند تو سرم جدول حل میکنه. پنج حرفی چی میشه؟ از مردن بدتر؟ ب داره.
بی کسی گیتی خانوم. بی کسی..... حمیدسلیمی
نقل قول
 سپاس شده توسط ایدا ... ، النازی ی ی ، Sahraa71 ، mari-a
۲۵-آذر-۱۳۹۷, ۰۴:۱۷ عصر (آخرین تغییر در این ارسال: ۲۵-آذر-۱۳۹۷ ۰۴:۲۰ عصر توسط admin3.)
ارسال: #973
RE: داستان های کوتاه
پنجره ی بیمارستان
دو بیمار در یک اتاق بستری بودند. یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر یک ساعت روی تختش که کنار تنها پنجره اتاق بود بنشیند. ولی بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد و همیشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد. آن ها ساعت ها با هم صحبت می‏کردند؛ از همسر، خانواده، خانه، سربازی یا تعطیلاتشان با هم حرف می ‏زدند و هر روز بعد از ظهر، بیماری که تختش کنار پنجره بود، می ‏نشست و تمام چیزهایی که بیرون از پنجره می ‏دید، برای هم اتاقیش توصیف می‏ کرد. پنجره، رو به یک پارک بود که دریاچه زیبایی داشت. مرغابی ها و قوها در دریاچه شنا می‏ کردند و کودکان با قایق های تفریحی شان در آب سرگرم بودند. درختان کهن، به منظره بیرون، زیبیایی خاصی بخشیده بود و تصویری زیبا از شهر در افق دور دست دیده می ‏شد. همان‏ طور که مرد کنار پنجره این جزئیات را توصیف می‏ کرد، هم اتاقیش جشمانش را می‏ بست و این مناظر را در ذهن خود مجسم می‏ کرد و روحی تازه می‏ گرفت. روزها و هفته‏ ها سپری شد. تا اینکه روزی مرد کنار پنجره از دنیا رفت و مستخدمان بیمارستان جسد او را از اتاق بیرون بردند. مرد دیگر که بسیار ناراحت بود تقاضا کرد که تختش را به کنار پنجره منتقل کنند. پرستار این کار را با رضایت انجام داد. مرد به آرامی و با درد بسیار، خود را به سمت پنجره کشاند تا اولین نگاهش را به دنیای بیرون از پنجره بیندازد. بالاخره می ‏توانست آن منظره زیبا را با چشمان خودش ببیند ولی در کمال تعجب، با یک دیوار بلند مواجه شد! مرد متعجب به پرستار گفت که هم اتاقیش همیشه مناظر دل انگیزی را از پشت پنجره برای او توصیف می‏ کرده است. پرستار پاسخ داد: ولی آن مرد کاملا نابینا بود!
نقل قول
 سپاس شده توسط Selin000 ، النازی ی ی ، Sahraa71
  • پیانو
  • تقی زاده
۱-دي-۱۳۹۷, ۰۴:۲۸ عصر (آخرین تغییر در این ارسال: ۱-دي-۱۳۹۷ ۰۴:۲۹ عصر توسط parmin.ab.)
ارسال: #974
     
RE: داستان های کوتاه
او می‌دانست چند تا از بغض‌هایم به گریه ختم شده. می دانست آخرین حدِ فشار خونِ پدرم چند است. او می‌دانست خواهرم تویِ ایتالیا از یک پسرِ روسی رو دست خورده و دست های مادرم را می‌دانست که موقعِ بافتنِ بافتنی هایش می لرزد. او که خانه‌ای با پنجره‌های بسته و پرده های کشیده‌ی همیشگیِ کرم رنگ داشت، می دانست چه کشیده ام. می‌دانست از دست‌هایم چیزهای زیادی رفته، قول های زیادی نیست و نابود شده. او که یک شب تویِ همت برایم بلند بلند اِبی می خواند و می پرسید: «کی اشکاتو پاک می کنه؟» و تویِ موهایم از سرعتِ زیاد باد می پیچید. می دانست چه قدر از «وقتی منو نداری» ها می ترسم. می‌دانست من همان خالی از خشم ولی پُر از عاطفه ام هنوز. می‌دانست بی تو نه صدا مونده نه آواز، بلد بود از شب‌های نیلوفری بگذرد و همه‌یِ ستاره‌هایِ سربی را یک شبه مال خودم کند. او می‌دانست وقتی پدر ورشکسته شده بود و خانه‌مان را بولدوزر ها با خودشان برده بودند. وقتی کوسن‌هایِ رنگیِ مادرم، ظرف‌هایِ شیشه‌ایِ همیشه تمیزِ میراثی‌اش تبدیل به اسکناس های سبزِ غمگین شد، چقدر با خواهرم زیرِ لحاف‌هایِ صورتی اشک شده‌ایم و ساعت سه نیمه‌شب صدایِ فین فینمان پیچیده توی اتاق. او می‌دانست پدرم، پدرِ همیشه آراسته‌ی مودبم، پدرِ آرام با آبرویم چگونه شب‌ها روزی چند بار به توالت های طولانی می رود، چگونه چند روز میگذرد که صورتش را اصلاح نکرده باشد، چگونه تمامِ روز را می‌خوابد و دیگر صدایِ بنان را از گرامافونِ تویِ اتاقش نمی شنویم. او می‌دانست، او آدرسِ تمامِ کوچه‌هایی که توی‌شان گریه کرده ام، تمامِ محل‌های کاری که از درشان بیرون زده‌ام را می دانست. او اسمِ تمامِ دخترهای دافی که جایِ انگشت‌هایم رویِ تلفن شرکتِ برادرِ تهمینه و جای عکس‌هایم روی میزِ فلان اداره گرفته اند می دانست! او می‌دانست تمامِ شب‌هایی که خواهرم نبود و تخت رو به رویِ دربِ اتاق خالی می ماند و دیگر موهای طلاییِ کسی روی بالشش نمی ریخت. چقدر غصه‌ی دنیا را خورده‌ام و چه قدر انگشت هایش را روی پنجره هایِ ماهان، آن سویِ ابرها و مرزها حس کرده ام. او می‌دانست، او جایِ عمیق ترین درد هایم را می‌دانست. و کسی که آدم را آنقدر بداند، دیگر آدم از ماندنش، از سر گذاشتن رویِ امنِ شانه هایش، از جیغ کشیدن باهاش تویِ ترن‌های هوایی نمی‌ترسد

#الهه_سادات_موسوی

هراسم نیست از آدمها , خدا صبح ها , در خانه ام آواز میخواند تصویر: /images/smilies/new/lub.png
نقل قول
 سپاس شده توسط Sahraa71
۲-دي-۱۳۹۷, ۱۱:۳۶ عصر
ارسال: #975
RE: داستان های کوتاه
من خواهر بزرگتر بودم و برادرم از من، ٥ سال کوچکتر بود
خوب به یاد دارم که من ٧ ساله بودم و برادرم حدودا ٢ ساله ، که یک روز من را در خانه پیش مادربزرگم گذاشتن و هرچی اصرار کردم که منو هم با خودشون ببرن، مامان آروم در گوشم گفت:"نمیشه بیای،داریم سجاد رو میبریم که بهش آمپول بزنیم!"
وقتی برگشتن،برادرم در آغوش بابا بود و دامن سفید تنش بود! مادربزرگ خوشحال بود و قربون صدقه ی گریه و ناله های برادرم میرفت و مُدام تبریک میگفت!
کمی بعد مادربزرگ از آشپزخونه اسپند آورد و بی توجه به صدای گریه ی برادرم که فریاد میزد:"درد میکنه!" با کلی قربون صدقه رفتن میگفت:"پسرمون دیگه مرد شده!" دلم میخواست سجاد رو بغل کنم که از درد جای آمپولش دیگه گریه نکنه،اما وقتی به طرفش رفتم،مامان بلافاصله دستم رو کشید و منو عقب کشید که:"چیکار میکنی؟نمیبینی درد داره؟نبینم داداشتو تو این وضعیت اذیت کنی!تا خوب نشده اصلا سمتش نرو!" دلم میخواست سجاد گریه نکنه،دلم میخواست اسباب بازی هامون رو بیارم و باهم بازی کنیم!
از صدای گریه های بی پایان سجاد،به اتاق رفتم و گوش هام رو با دست محکم گرفتم تا کمتر بشنوم و غصه بخورم!طولی نکشید که عمه ها و خاله ها،دایی ها و عموها و حتی همسایه ها،به خانه مان اومدن و هرکدوم هدیه ای برای سجاد می آوردن!
حتی بابا بالاخره ماشین کنترلی آبی رنگی که مدت ها به سجاد قول داده بود رو،براش خرید و به خونه آورد!یادم هست با دیدن اون همه هدیه،دست مامان رو گرفتم و پرسیدم:"امروز تولد سجاده؟" و مامان به گفتن یک:"نَه!" بسنده کرد اما در سر من سوال های زیادی بود!
چرا تبریک میگفتن؟چرا کادوهای قشنگ برای سجاد میاوردن؟سجاد که برای درد آمپول خونه رو،روی سرش گذاشته بود،پس چرا جایزه میگرفت؟چرا سجاد دامن دخترونه پوشیده بود؟چرا بچه ها رو از نزدیک شدن بهش منع کرده بودن؟
مدت ها گذشت!بعدها که سجاد خوب شد،هروقت کار بدی میکرد،بابا میگفت:"اگه یه بار دیگه کار بد انجام بدی،میبرمت پیش همون آقا دکتری که گفت باید دامن بپوشی!" و سجاد از ترس گریه میکرد!
سال ها بعد فهمیدم که "ختنه" یعنی چه!
بزرگتر که شدم،یک روز که دل درد عجیبی داشتم و از درد به خودم میپیچیدم و بابت چیزی که در دستشویی دیده بودم،از ترس میلرزیدم،مامان منو به اتاق بُرد،در رو بست و شروع کرد آهسته حرف زدن و گفتن اینکه خانوم شدم و این خانوم شدن باید مثل یک راز همیشه بین من و خودش،و یا در نهایت زن های دیگه،مثل یک راز باقی بمونه و برادر و پدرم هم،حق باخبر شدن از این موضوع رو ندارن!
اون روز هرچی گذشت،خبری از مهمان و مهمانی نشد که نشد!خبری از جایزه ی خانم شدنم نبود که نبود!خبری از عروسکی که همیشه دلم میخواست نشد!اما در عوض،بارها مامان بابت آداب درست نشستن،درست خوابیدن،درست توالت رفتن و...برام چشم و ابرو نازک کرد و اشاره کرد،مثل یک خانوم مودب باشم و در چگونگی رفتارم دقت کنم،
و من هرگز نفهمیدم چرا خانم شدن یواشکی ست و مرد شدن در بوق و کَرنا میشود؟!

دوستان خواهش می کنم برای حل مشکلات زندگیم برام صلوات بفرستید
نقل قول
 سپاس شده توسط parmin.ab ، النازی ی ی ، Sahraa71
۱۱-دي-۱۳۹۷, ۰۷:۳۱ عصر (آخرین تغییر در این ارسال: ۱۱-دي-۱۳۹۷ ۰۷:۳۱ عصر توسط مامان گل دخترا.)
ارسال: #976
       
RE: داستان های کوتاه
حضرت عیسی (ع) در سفری سه قرص نان به همراه خود سپرد . آن شخص یکی از آن سه قرص نان را مخفیانه خورد، در وقت بازخواست گفت: همین دوقرص بیشتر نبوده است. حضرت عیسی خاموش ماندند .

حضرت با دعا کوری را شفا داد و گاو مرده ای را زنده کرد و سپس رو به همراه خود کرد و پرسید: به حق آن خدایی که چنین معجزاتی ارائه کرد، راست بگو آن قرص نان چه شد؟ گفت خبر ندارم. حضرت عیسی دوباره خاموش ماندند .

پس آن حضرت به خرابه ای رسیدند، سه خشت طلا آنجا دیدند، حضرت فرمود« از این سه خشت یکی از آن تو و یکی از آن من و دیگری برای آنکسی که قرص نان را خورده است. همراه گفت: من آن نان را خورده ام حضرت هر سه خشت طلا را به وی داد و از او جدا شد.
از قضا چهار نفر به وی رسیدند، به طمع آن خشتهای طلا او را کشتند و دو نفر از دزدان عازم خرید طعام شدند آنها طعامی را خریده و به زهر آغشته کردند و چون بازگشتند، آن دو دزد دیگر برای آن خشتهای طلا برخاسته و آن دو را به قتل رسانیدند و خودشان نیز از طعام زهرآلوده خوردند و هلاک گردیدند.

بار دیگر حضرت روح الله(ع) به آن مکان رسیدند از کشته شدن آن پنج کس متعجب گردید، وحی آمد که بر سر این سه خشت طلا هزار و ششصد (1600) کس کشته شده اند و این خشتها از موضع خود نجنبیده اند، «فاعتبروا یا اولی الابصار»...

غم فردا را امروز به خود راه مده كه غم امروز، براى خود كافى است و چون فردا شود، بدان خواهى پرداخت.

امیرالمؤمنین علی(ع)
نقل قول
 سپاس شده توسط Sahraa71 ، توت فرنگی 97
۲۴-دي-۱۳۹۷, ۰۷:۲۴ عصر
ارسال: #977
       
RE: داستان های کوتاه
نقل است؛ شاه عباس صفوی رجال کشور را به ضیافت شاهانه میهمان کرد، دستور داد تا در سرقلیانها به جای تنباکو، از "پِهن" اسب استفاده کنند.
میهمانها مشغول کشیدن قلیان شدند! دود و بوی پهنِ اسب فضا را پر کرد، اما رجال از بیم ناراحتی‌ شاه پشت سر هم بر نی قلیان پُک عمیق زده و با احساس رضایت دودش را هوا میدادند!

شاه رو به آنها گفت: سرقلیانها با بهترین تنباکو پر شده اند، آن را حاکم همدان برایمان فرستاده.
همه از تنباکو و عطر آن تعریف کرده و گفتند: براستی تنباکویی بهتر از این نمی‌توان یافت.
شاه به رییس نگهبانان دربار که پک‌های عمیقی به قلیان میزد گفت: تنباکویش چطور است؟
رییس نگهبانان گفت: به سر اعلیحضرت قسم، پنجاه سال است قلیان می‌کشم، اما تنباکویی به این عطر و مزه ندیده ام!

شاه با تحقیر به آنها نگاهی‌ کرد و گفت: مرده شوی تان را ببرد که به خاطر حفظ پست و مقام، حاضرید به جای تنباکو، پهن اسب بکشید و به‌‌‌ به‌‌‌‌‌‌ و چه چه کنید!

غم فردا را امروز به خود راه مده كه غم امروز، براى خود كافى است و چون فردا شود، بدان خواهى پرداخت.

امیرالمؤمنین علی(ع)
نقل قول
 سپاس شده توسط Sahraa71 ، ایدا ...
۷-بهمن-۱۳۹۷, ۱۰:۲۵ صبح
ارسال: #978
     
RE: داستان های کوتاه
«برای قیافه یا هیکل نداشته ات؟ بگو شما دقیقا برای چه چیز ناز داری؟» این پیغام را که به احتمال زیاد یک مزاحم تلفنی فرستاده بود را روی تلفن همراهش دیدم و دلم گرفت.
با خودم فکر کردم شاید برای همین حرفهاست که کیمیا بیش از حد #مهربان و #سازگار است. در دنیایی که آدمها برایش ساخته اند او هیچگاه حق دعوا و انتخاب ندارد. از سر همین حرف هاست که می گوید اهل ازدواج نیست یا تنهایی را ترجیح می دهد. چون تنها مادرش به او می گوید زیباست و اطرافیانش از او بیشتر با عنوان یک آدم بسیار با معرفت یاد میکنند. او برای جا شدن در قلب آدمها جز با معرفت بودن #راه دیگری ندارد.

حالا که من سعی میکنم آن پیغام را نادیده بگیرم کیمیا به پای میز برمیگردد. از او می پرسم که دختر نداشته ات را برای من توصیف کن، در جواب می پرسد دخترم؟ «او زیباست و مغرور. باله میرقصد.»
با خود می گویم درون کیمیا دختریست کوچک،
که گاهی ناز دارد و می رقصد
و گاهی مغرور است...
چون او حق دارد که گاهی مغرور باشد.

#امیرعلی_ق

هراسم نیست از آدمها , خدا صبح ها , در خانه ام آواز میخواند تصویر: /images/smilies/new/lub.png
نقل قول
 سپاس شده توسط Sahraa71
۱۳-بهمن-۱۳۹۷, ۱۱:۲۰ صبح
ارسال: #979
     
RE: داستان های کوتاه
امروز صبح آماندا تا من را دید گفت: "چه پولیور قشنگی، خیلی بهت می‌آد". بعد هم کله‌اش را فروبرد توی مانیتور و مشغول محاسبه‌ی سایز میلگرد‌های ستون‌های بتنی پل شد. همین دو جمله‌ی ساده، هزار ژول انرژی برایم تولید کرد. پارسال هم با دوستم رفته بودیم رستوران. گارسون‌مان یک دختر خیلی جوان بود که وقتی می‌خندید یک چاله‌ی گود می‌افتاد روی لپ راستش. غذا را که آورد رفیقم بهش گفت: چال گونه‌ات خیلی جذابه. بعد هم با سر رفت توی کاسه سوپ قارچ و مشغول خوردن شد. گارسون هم دو برابر لبخند زد برای‌مان و چال گونه‌ی راستش به اندازه یک بند انگشت گود شد. معلوم بود که همین یک جمله‌ی ساده کار خودش را کرده و روز گارسون را قشنگ کرده است.
خود من هم چند سال پیش رفته بودم توی یکی از دهات شمال ایالت‌مان. توی راه برگشت دم یک کافه نگه داشتم تا چای بگیرم. کافه‌دارش زن پیر و چروکی بود که موهایش را آبی کرده بود. به نظرم خیلی قشنگ می‌آمدند. همین را بهش گفتم. آن‌قدر خوشحال شد که آمد این ‌طرف دخل و بغلم کرد. حالا بماند که چای‌اش مزه‌ی پشکل خشک می‌داد.
دارم یاد می‌گیرم که زیبایی‌ها را اعلام کنم. به شکل بی‌منظور و بی‌خطر. همان تعریف یا کامپلیمنت. باید اعتراف کنم که در کنار میلیاردها خاصیت خوبی که فرهنگ ما دارد، جای این یکی کمی خالی است. شاید هم من می‌ترسم از این سلاح کاربردی برای خوب کردن حال دل ایرانی‌ها استفاده کنم. ترس از سوِء‌تعبیر. پارسال با دو نفر قرار داشتم شهرکتاب میدان ونک. خانم پشت دخل لبخند که می‌زد، امید به زندگی آدم سه برابر می‌شد. اما به هیچ وجه جرات نداشتم زکاتش را به آن خانم پس بدهم و بگویم چه قدر لبخندتان قشنگ است. احتمالا بابت این تصور که از این سلاح بی‌نهایت بار سواستفاده شده و کاربردش راه انداختن کارهایمان شده یا کشاندن پای صاحب قشنگی به رختخواب. حتی جرات نداشتم به راننده‌ی تاکسی ونک-آریاشهر بگویم که چه خالکوبی قشنگی روی گردنش دارد. به هر حال ممکن بود سوتعبیر کند و بگوید که در خانه‌اش شتر سخن‌گو نگه می‌دارد، بیا تا برویم.
همین شد که با خیال راحت به پیرزن خارجی توی دهات گفتم چه موهایت قشنگ است اما به داخلی‌ها نگفتم. اما خب. تمرین لازم دارم. تعریف و کامپلیمنتِ بی‌منظور و بی‌خطر، خیلی لذت‌بخش است. اصلا مثل سیب و انگور و نارگیل، میوه‌ای از میوه‎های بهشت است. چه اشکال دارد به نگهبان ساختمان بگویم که موهایش را چه قشنگ کوتاه کرده. یا مثلا به ماموری که پای پاسپورت‌ها را مهر می‌زند بگویم چه سبیل‌های حقی داری. یا به مهمان‌دار هواپیما بگویم رنگ چشم‌هایت مثل آسمان ماه نوامبر است. بعد هم راهم را بکشم و بروم. بی‌آنکه هیچ چیزی بخواهم. بی‌منظور و بی‌خطر، چند لحظه آدم‌ها را از کثافت دنیا فارغ می‌کنیم. چی بهتر از این؟

#فهیم_عطار

هراسم نیست از آدمها , خدا صبح ها , در خانه ام آواز میخواند تصویر: /images/smilies/new/lub.png
نقل قول
 سپاس شده توسط Sahraa71 ، ایدا ...
۲۳-بهمن-۱۳۹۷, ۱۲:۳۶ عصر
ارسال: #980
     
RE: داستان های کوتاه
تو پدر خوبی میشی ...‌
اینو همیشه زری بهم می گفت، زری دختر همسایمون بود... تو همه ی خاله بازی ها من شوهر زری بودم ، رضا و سارا هم بچه هامون ...همیشه کلی خوراکی از خونه کش می رفتم و میاوردم واسه خاله بازی، ناسلامتی مرد خونه بودم ، زشت بود دست خالی بیام ... یادمه یه‌بار پفک و یخمک و آجیل تو خونه نداشتیم منم قابلمه ی نهارمون رو بردم واسه زن و بچه م!! وقتی رفتم تو حیاط ،‌زری داشت به بچه ها می گفت سر و صدا نکنید الان باباتون میاد... وقتی زری می گفت باباتون، جوگیر می شدم...‌واسه همین برگشتم تو خونه و از تو یخچال دوغ برداشتم ، آبگوشت بدون دوغ مزه نداشت ... نهار رو خورده بودیم که مامانم سر رسید ...‌دید جا تره و بچه هم هست ولی آبگوشت نیست که نیست ... یه دمپایی خوردم، دو تا لگد به باسن ، گوشمم یه نیمچه پیچی خورد ...بابام که اومد خونه وقتی شاهکارم رو با پیاز داغ اضافی از مامانم شنید خندید و بهم گفت تو پدر خوبی میشی ، منم ذوق مرگ شدم...
اون وقتا مثل الان نبود که بچه ها از آدم بزرگ‌ها بیشتر بدونن ، اون وقتا لک لک ها بچه ها رو از آسمون میاوردن... ولی یواشکی میاوردن که کسی اونا رو نبینه و بگه اینو‌ بهم بده اینو نده ، سوا کردنی نبود ... ولی من همیشه خوشحال بودم که لک لک بچه رسون منو اینجا گذاشته...
یه روز فهمیدم بابام خونه خریده و داریم از اینجا می ریم... وقتی به زری گفتم کلی گریه کرد...درد گریه ش بیشتر از همه ی کتک هایی بود که خورده بودم ...منم جوگیر‌، زدم زیر گریه... مرد که گریه نمی کنه دروغ آدم بزرگاست، تو خاله بازی ما مرد هم گریه می کرد... روز آخر هر‌چی پول از بقیه ی خرید ماست و نون و پیاز جمع کرده بودم رو برداشتم و رفتم واسه زری و رضا و سارا یادگاری گرفتم ... واسه زری یه عروسک گرفتم، گفت اسمش رو چی‌بذارم گفتم دریا ،‌ وقتی یادگاری رضا و سارا رو دادم به زری تا به دستشون برسونه واسه آخرین بار بهم گفت تو پدر خوبی میشی ... گذشت و دیگه هیچوقت زری رو ندیدم تا امشب ...‌تو جشن تولد یه رفیقی... خودش بود ،‌ همون چهره فقط قد کشیده بود... رفیقم رو کشیدم کنار و‌گفتم این کیه؟ گفت زری خانوم رو میگی؟ وقتی مهمون داریم میاد کارامون رو انجام میده...آخه شوهرش از داربست افتاده و نمی تونه کار کنه، گفتم بچه هم داره ،‌ گفت تو‌ که فضول نبودی، آره یه دختر داره، دریا... زدم از خونه بیرون با دو جمله که مدام تو‌ ذهنم تکرار میشه...
دریا خانوم لک لک بچه رسون دست خوب کسی سپردتت ...
زری زری زری ...نمی دونم من پدر‌خوبی‌میشم‌ یا نه ولی‌ می دونم تو مادر خوبی شدی ...

#حسین_حائریان

هراسم نیست از آدمها , خدا صبح ها , در خانه ام آواز میخواند تصویر: /images/smilies/new/lub.png
نقل قول
 سپاس شده توسط Sahraa71
ارسال پاسخ

تمامی اظهار نظرهای کاربران صرفا نظرات شخصی آنان بوده و تمامی مسئولیت متوجه اظهار کننده نظر می باشد.




ارسال پاسخ صفحه قبل صفحه بعد ثبت نام