خیلی تنهام

۲۳-اسفند-۱۳۹۵, ۰۴:۵۲ عصر
ارسال: #2171
RE: خیلی تنهام
خب با یه پسری آشناشون کن؟ دقیقا منم موافقم تا خودش نخواد نمیتونی روحیش رو عوض کنی با آدمای شاد آشناشون کن تو محیط شاد باشن خیلی خوبه
نقل قول
 سپاس شده توسط عروس ترک
۴-ارديبهشت-۱۳۹۶, ۰۶:۲۸ عصر
ارسال: #2172
RE: خیلی تنهام
فردا عیده امیدوارم همه شاد باشید.
امیدوارم از تنهایی هیچ کسی غصه دار نمونه، تنهایی های موقتی خوبه ولی همیشگی نه.
کاش حال دل هممون خوب بود.
امیدوارم حواسمون باشه حالمون عیدا با روزای عزا فرق داشته باشه.
شاد باشیم.
خیلی حرفا هست تو دلم که به خاطر عید نمی گم. ولی امیدوارم که شادی بزودی در تک تک شما رو بزنه و شاد و سلامت و پیروز باشید.

من و خدا
نقل قول
 سپاس شده توسط Favori ، narshin ، Dokhtar Shiraziii ، choobin ، لیلیناز ، مامان گل دخترا ، hadis sh
۵-ارديبهشت-۱۳۹۶, ۰۵:۲۳ عصر (آخرین تغییر در این ارسال: ۵-ارديبهشت-۱۳۹۶ ۰۵:۲۴ عصر توسط major.)
ارسال: #2173
   
RE: خیلی تنهام
خاطرات رفته از یاد
به شکستم عادتم داد
رو به آیینه گریه کردم
گریه هامو پس فرستاد
من فقط به خاطر تو حرص دنیا رو می خوردم
تو اگه با من میموندی دل به دریا می سپردم
ببین حال روزای من خوب نیست
می خونم ولی زخم داره صدام
منو درک کن دل بسوزون برام
صدام کن از اینجا که خیلی تنهام

 

چه استراحت خوبی است،درجوار خودم...
خودم برای خودم باخودم کنارخودم...!
نقل قول
  • بهرام بابایی
  • گروه ژ
۲۴-خرداد-۱۳۹۶, ۰۱:۲۸ عصر
ارسال: #2174
RE: خیلی تنهام
 یه جایی خوندم کسی که شهامت ابراز احساسش رو نداشته باشه. حقشه تنها بمونه.
نظرات دوستان رو خوندم منم مثل بعضی از دوستان نه با کسی در ارتباط بودم.نه بلدم وارد اینجور روابط بشم
درنتیجه شاید حقمه تو این موقعیت باشم.
امید به خدا
اما بیاین قبول کنیم تنهایی درسته خوبه، اما حالمون خوش نیست

هزار کاکلی شاد در چشمان توست، هزار قناری خاموش در گلوی من
عسق را ای کاش زبان سخن بود....
ای کاش......
نقل قول
 سپاس شده توسط heven ، yalda r
۲۴-خرداد-۱۳۹۶, ۰۱:۵۴ عصر
ارسال: #2175
RE: خیلی تنهام
بچه ها به نظر من تنهایی ربطی به متاهل یا مجرد بودن نداره
اتفاقا من فکر میکنم اونایی که متاهل هستن گاهی احساس تنهایی شون بیشتر از اونایی هست که مجردن
متاهل ها همش توی ذهنشون هست ک یه آدمی رو دارن و اون باید تو شرایط سخت کنارشون باشه و اگر نبود خیلییی ناراحت میشن (چون توقع شون بعد از ازدواج بالا میره)
اما مجردها از اولش میدونن کسی رو ندارن و توی هر موقعیتی چه خوب چه بد باید تنها باشن

ازدواج صرف ، احساس تنهایی ادمو پر نمیکنه
هم کفو بودن و همراه بودن زن و شوهر هست که میتونه حس این تنهایی رو کمتر کنه

لطفا برای "آرامشم" دعا کنید...
نقل قول
 سپاس شده توسط fahimeh.1369 ، heven ، مامان گل دخترا ، amanda-69 ، سارا91 ، بانوی بهشت ، Alice13 ، marall
۲۴-خرداد-۱۳۹۶, ۰۲:۰۷ عصر
ارسال: #2176
RE: خیلی تنهام
سلام بچه ها من مادرشوهرم امروز باهاش درد ودل میکردم خیلی دلم به حالش سوخت خیلی گریه کردم از تنهاییش
پدرشوهرم خیلی بی احساسه از اونجایی هم که مادرشوهرم رو به زور وادار به ازدواج کردن و میگه پذیرفتم که این اقا شوهرم باشه ولی اونقدر بی احساسه که باهاش18 ساله هیج رابطه ای ندارم و تو این همه سال هیچ کجا باهم مسافرت نرفتیم و باهم حرف نزدیم همیشه هرچی گفتم دعوامون شده حتی پدرشوهرم میاد خونه سلام نمیکنه میره میشینه پای تلویزیون و هیج حرفی با هیچکسی نمیزنه
حالا بچه هاش خیلی اذیتش میکنن ودائم از دسته بچه ها و شوهرش گریه میکنه و میگه تنهام هیچکسی رو ندارم به نظرتون یه همچین ادمی چیکار میتونه بکنه؟ رفته مشاوره گفتن شما یه جورایی طلاق عاطفی حساب میشی و باید شوهرت بیاد مشاوره وپدر شوهرم اصلا اهل مشاوره اینا نیست
به نظرتون چیکار باید بکنه یا من چی بهش بگم که باعثه ارامشش بشه؟؟؟
یه اتفاقه خیلی بد هم اینه که این اخلاقه پدرشوهرم رو پسراش هم تا حدودی دارن یعنی برخی اوقات نسبت به برخی چیزا بی تفاوت هستن وخیلی کم حرف میزنن و همش میترسم به سرنوشته مادرشوهرم دچار بشم و تو سن 50 سالگی بشم یه ادمه تنها
چیکار میشه کرد؟؟

25 مهر 93 عقدHeart
عروسی20 مرداد 96
آتلیه :آروین در خیابان عسگریه (کادر خانم بودن عالی بود)
آرایشگاه:آراز خانم سهرابی در اپادانا (عالی)
مزون :طلوع در توحید (خوب نیس)
باغ تالار: باران در مرق پرسنل خوب و محوطه عالی
گل:گل علی مرداویچ
نقل قول
۳۰-خرداد-۱۳۹۶, ۰۱:۵۶ عصر
ارسال: #2177
RE: خیلی تنهام
(۲۴-خرداد-۱۳۹۶ ۰۲:۰۷ عصر)'miss_ashk' نوشته است:  سلام بچه ها من مادرشوهرم امروز باهاش درد ودل میکردم خیلی دلم به حالش سوخت خیلی گریه کردم از تنهاییش
پدرشوهرم خیلی بی احساسه از اونجایی هم که مادرشوهرم رو به زور وادار به ازدواج کردن و میگه پذیرفتم که این اقا شوهرم باشه ولی اونقدر بی احساسه که باهاش18 ساله هیج رابطه ای ندارم و تو این همه سال هیچ کجا باهم مسافرت نرفتیم و باهم حرف نزدیم همیشه هرچی گفتم دعوامون شده حتی پدرشوهرم میاد خونه سلام نمیکنه میره میشینه پای تلویزیون و هیج حرفی با هیچکسی نمیزنه
حالا بچه هاش خیلی اذیتش میکنن ودائم از دسته بچه ها و شوهرش گریه میکنه و میگه تنهام هیچکسی رو ندارم به نظرتون یه همچین ادمی چیکار میتونه بکنه؟ رفته مشاوره گفتن شما یه جورایی طلاق عاطفی حساب میشی و باید شوهرت بیاد مشاوره وپدر شوهرم اصلا اهل مشاوره اینا نیست
به نظرتون چیکار باید بکنه یا من چی بهش بگم که باعثه ارامشش بشه؟؟؟
یه اتفاقه خیلی بد هم اینه که این اخلاقه پدرشوهرم رو پسراش هم تا حدودی دارن یعنی برخی اوقات نسبت به برخی چیزا بی تفاوت هستن وخیلی کم حرف میزنن و همش میترسم به سرنوشته مادرشوهرم دچار بشم و تو سن 50 سالگی بشم یه ادمه تنها
چیکار میشه کرد؟؟

 



بنظرم بیشتر از اینکه به فکر مادر شوهرت باشی به فکر خودت باش
با همسرت برو مشاور تا اون اخلاقای باباش که تو پس زمینه ذهن همسرت هست از بین بره 
برای خودت فکر کن که دچار نشی 
بعد راهکارهایی که به دست اوردی به مادر شوهرت بده
 

همچی درست میشه زمان میخواد ولی من صبور نیستم تصویر: images/smilies/undecided.gif
کانال تلگرامی @orkideescarf
نقل قول
 سپاس شده توسط miss_ashk ، بهساره
۳۰-خرداد-۱۳۹۶, ۰۲:۰۳ عصر
ارسال: #2178
RE: خیلی تنهام
(۲۴-خرداد-۱۳۹۶ ۰۲:۰۷ عصر)'miss_ashk' نوشته است:  سلام بچه ها من مادرشوهرم امروز باهاش درد ودل میکردم خیلی دلم به حالش سوخت خیلی گریه کردم از تنهاییش
پدرشوهرم خیلی بی احساسه از اونجایی هم که مادرشوهرم رو به زور وادار به ازدواج کردن و میگه پذیرفتم که این اقا شوهرم باشه ولی اونقدر بی احساسه که باهاش18 ساله هیج رابطه ای ندارم و تو این همه سال هیچ کجا باهم مسافرت نرفتیم و باهم حرف نزدیم همیشه هرچی گفتم دعوامون شده حتی پدرشوهرم میاد خونه سلام نمیکنه میره میشینه پای تلویزیون و هیج حرفی با هیچکسی نمیزنه
حالا بچه هاش خیلی اذیتش میکنن ودائم از دسته بچه ها و شوهرش گریه میکنه و میگه تنهام هیچکسی رو ندارم به نظرتون یه همچین ادمی چیکار میتونه بکنه؟ رفته مشاوره گفتن شما یه جورایی طلاق عاطفی حساب میشی و باید شوهرت بیاد مشاوره وپدر شوهرم اصلا اهل مشاوره اینا نیست
به نظرتون چیکار باید بکنه یا من چی بهش بگم که باعثه ارامشش بشه؟؟؟
یه اتفاقه خیلی بد هم اینه که این اخلاقه پدرشوهرم رو پسراش هم تا حدودی دارن یعنی برخی اوقات نسبت به برخی چیزا بی تفاوت هستن وخیلی کم حرف میزنن و همش میترسم به سرنوشته مادرشوهرم دچار بشم و تو سن 50 سالگی بشم یه ادمه تنها
چیکار میشه کرد؟؟

 


سلام دوستم
به نظرم اصلا تو رابطه مادرشوهرت و پدر شوهرت دخالت نکن اصصصصصصلا چون اونا دیگه از این حرفاشون گذشته بعد 18 سال کی میتونه تغییر اساسی تو خودش ایجاد کنه؟
ولی برای رابطه خودت و همسرت حتمااااا برو مشاوره. و سعی کن از راهکارهایی که میدن استفاده کنی تا همسرت مثل پدرش نشه. و نیازیم نیست به مادرشوهرت بگی رفتی مشاوره یا بخای بهش بگی چیکار کنه چیکارنکنه
ولی مورد خودت رو پیگیری کن که پیشگیری کنی
موفق باشیتصویر: images/smilies/blush.gif

 

برای من، آغوش تو امن ترین جای دنیاست... Heart
نقل قول
 سپاس شده توسط heven ، مامان گل دخترا ، سارا91
۳۰-خرداد-۱۳۹۶, ۱۰:۰۵ عصر (آخرین تغییر در این ارسال: ۳۰-خرداد-۱۳۹۶ ۱۰:۱۲ عصر توسط بهساره.)
ارسال: #2179
RE: خیلی تنهام
(۲۳-اسفند-۱۳۹۵ ۰۲:۳۵ عصر)'Afshan78' نوشته است:  یکی از دوستای من خیلی تنهاست 35 سالشه هنوز با هیچ پسری دوس نشده و بی دلیل هم خاستگاراش رو رد کرد الان دیگه افسردگی شدید گرفته به زور با خودم میبرمش باشگاه و به زور میکشونمش بیرون ولی واقعا خودمم خسته شدم روحیش خوب نمیشه خودمم نزدیک عروسیمه استرس زیاد دارم پیش مشاور فرستادمش بازم خوب نشد من چی کار کنم براش؟

 



چه خوب که دوست خوبی مث شما رو داره
 

الهی رضا برضائک تسلیما لامرک
Heart
یا کاشف الکرب عن وجه الحسین اکشف کربی بحق اخیک الحسین علیه السلام
نقل قول
۹-تير-۱۳۹۶, ۰۶:۳۵ عصر
ارسال: #2180
RE: خیلی تنهام
(۲۳-اسفند-۱۳۹۵ ۰۲:۳۵ عصر)'Afshan78' نوشته است:  یکی از دوستای من خیلی تنهاست 35 سالشه هنوز با هیچ پسری دوس نشده و بی دلیل هم خاستگاراش رو رد کرد الان دیگه افسردگی شدید گرفته به زور با خودم میبرمش باشگاه و به زور میکشونمش بیرون ولی واقعا خودمم خسته شدم روحیش خوب نمیشه خودمم نزدیک عروسیمه استرس زیاد دارم پیش مشاور فرستادمش بازم خوب نشد من چی کار کنم براش؟

 


امیدوارم توی این چند ماه یه تغییراتی کرده باشن.
ما که نه دوستی داریم که به فکرمون باشه و نه خواستگارامونو بیخودی رد می کنیم.
بنظرم هر کسی به یه روشی توی مسیری قرار گرفته که اگر همه اش محکوم به تنهایی نباشه ولی اکثر جوانی اش را در بر گرفته.
منم دیگه از چشمم افتاده بخواد برام خبری بشه.سعی کردم از همین الان قبولش کنم تا این که بخوام تا ده سال دیگه در کابوس اینکه ای خدا پس من کی این تغییر رو در زندگیم دارم امروز؟ فردا؟ پس فردا؟ سال دیگه؟ چند سال دیگه؟ و یا هرگز؟
خیلیا هستن سنشون به بیست نرسیده ازدواج می کنن خیلی ها قبل 25 و خیلی ها هم تا 30 ولی خیلی ها هستن که این اتفاق هرگز براشون رخ نمی ده.و هیچ وقت سایه ی یک مرد و بودن در زندگی مشترک و تجربه تشکیل خانواده و مادر شدن را نمی چشند.
خیلیا رو می شناسم که تو سن من دیگه ازدواج کرده بودن یا در شرف مراسم ازدواجشون بودند. ولی خب من تو این سن به چشم خیلیاشون یا بچه ام و یا هیچی.

دارم کم کم خودمو مجاب می کنم از ازدواج بدم بیاد دیگه بهش فکر نکنم تا این که بخوام غصه دار تنهایی ام باشم.  چون این غمی که در تنهایی ایجاد میشه بیشتر سم هست تا نوشدارو.

 

من و خدا
نقل قول
 سپاس شده توسط وحیده64 ، لومانا ، سراب ، النازی ی ی
ارسال پاسخ

تمامی اظهار نظرهای کاربران صرفا نظرات شخصی آنان بوده و تمامی مسئولیت متوجه اظهار کننده نظر می باشد.




ارسال پاسخ صفحه قبل صفحه بعد ثبت نام