خاطرات روز زایمان

۲۰-فروردين-۱۳۹۳, ۰۸:۳۲ عصر
ارسال: #1
     
Heart خاطرات روز زایمان
تقدیم با عشق
HeartHeartHeart

واسم دعا کنید بابام قراره عمل قلب باز انجام همزمان دریچه قلبشو هم عمل کنه
خدایا توکل بر خودت
نقل قول
 سپاس شده توسط Wild Rose ، پرستیژ ، pegah91 ، nastaran ، lady-nazy ، love-me1 ، ghazali ، دخترصبور ، saraaa72 ، Aroose Maloos ، mhdshs ، نداجون ، نيلوفر بانو ، m@hta ، shaparak103 ، atish ، *ترنم* ، googoli ، fatemeh-hamid ، pariisa ، Khanom Tala ، tarlan 66 ، نهال ، nanaz ، ترنم بهاری ، مهگل ، zibaye ziba ، mahnaz110 ، sevdayi ، aroo3 mehr ، س.م ، ❤...M...❤ ، باران... ، سراب ، Leyla6774 ، ferferiii ، نارگل195 ، فاطیما_66 ، 3tayesh_t ، Royaiy
۲۰-فروردين-۱۳۹۳, ۰۹:۳۶ عصر
ارسال: #2
RE: خاطرات روز زایمان
صبح روز شنبه 16 فروردین 93 ساعت 5 صبح با صدای مامانم از خواب بیدار شدم،صدام کرد که بیدار شم حاضر شم بریم بیمارستان،نمیدونم چرا فقط دلم میخواست بخوابم و نرم،شاید

استرس بود،ترس بود،نگرانی بود،نمیدونم . . . Confused

بلند شدیم و حاضر شدیم و آخرین عکسمونو با شوهری و مامانم و نی نی توو دلم گرفتیم و راهی شدیم

رسیدیم بیمارستان،چند تا مامان هم اونجا بودن با شکم قلمبه، شوهراشون کار پذیرششونو انجام میداد،شوشوی منم بهم گفت برو بشین تا کاراتو انجام بدم،نیم ساعت توو اتاق انتظار بودیم و سالن

هی پر میشد از مامانای قلمبه قبل از ما، دو تا مامان کارشون تموم شد رفتن طبقه بالا بخش زایمان،یه همراه اجازه داشت باهاشون بره و با شوهراشون رفتن،بالاخره پرونده ما هم تکمیل شد و با مامانم

خداحافظی کردم و با شوهری رفتیم طبقه بالا،خیلییی استرس داشتم و میلرزیدم

رسیدم بخش زایمان و همسری بیرون وایساد تا من لباسامو دربیارم و پرستارا بدن بهش،لباسامو درآوردم همشونو و یه لباس فوم مانند تنمون کردن،پرستارا اخلاقشون خوب بود و اما تعدادمون که زیاد بود

بهمون میگفتن سریع بخوابین تا آمادتون کنیم

ساعت 7 یه سوند بهم زدن که اصلا درد نداشت،فقط یه حس بدی به آدم دست میده که من دوس ندارم و حس دفع ادرار اذیت میکنه،بدنم میلرزید از شدت استرس،یه سرم هم زدن بهم و فشارمو چک کردن

و گفت دراز بکش تا دکترت صدات کنه واسه زایمان

وای خدا،فقط دعا میکردم زودتر صدام کنن و همه چی تموم شه،اولین نفر بودم که میرفتم واسه زایمان،ساعت 8 بود که دکترم از اتاق عمل زنگ زد و گفت که برم،یه پرستار اومد کمکم کرد از تخت اومدم پایین

و سرم دستمو باز کردن و یه شنل انداختن روم و نشوندنم رو ویلچر،راستش حالم خیلیی بد بود،بغض کرده بودم

اما خجالت میکشیدم گریه کنم و باعث میشد بلرزم،رو ویلچر منتقلم کردن سمت اتاق عمل و توو راه رو همسری اومد دیدنم،پیشونیمو بوسید و باهام بای بای کرد

اتاق عمل یه سالن مانند بود که خودش از چند تا اتاق عمل و بخش ریکاوری تشکیل شده بود،توو اون سالن یه پرستار مهربون اومد دستمو گرفت و منو برد توو یکی از اتاقا،کمکم کرد برم روی تخت،یه تخت خیلیی خیلیی باریک،خیلییی مهربون بود پرستاره،بهم گفت نترس من همش بالاسرتم

بهم توضیح داد که الان دکتر بیهوشیمون میاد و همه چی رو توضیح میده بهت،دکترمم اومد بالاسرم و باهام حرف زد و حالمو پرسید و دکتر بیهوشی اومد که یه آقای مهربون بود،باهام حرف زد و خودش بهم گفت

که میخوام از کمر بی حست کنم و منم راستش از بیهوشی میترسیدم و یکم خوشحال شدم،خودم ازش پرسیدم که درد داره؟؟گفت کمتر از اونی که توو دستته(سرم دستم بود)

باور نکردم حرفشو ولی یه امید بود،کمکم کردن نشستم و بهم گفت شونه ها و بدنتو کامل شل کن و اصلا نترس، واقعا اصلا نفهمیدم کی سوزنو فرو کرد و کی درآورد،فقط یه هویی بهم گفتن سریع دراز بکش

که به کمک اون پرستاره مهربون دراز کشیدم،پاهام داشت داغ میشد و این داغی رو دوس داشتم چون بدنم خیلیی سرد بود

پرده رو کشیدن جلوی صورتم و شکممو داشتن میشستن که داد زدم من هنوز بیحس نیستماBig Grin همش میترسیدم بی حس نشده ببرن خوHuh

تقریبا 5 دقیقه طول کشید،دکترم که خواست کارشو شروع کنه دوباره داد زدم که بهم گفت پاتو تکون بده ببینم،هی خواستم تکون بدم نتونستم و فهمیدن دروغ میگمBig Grin

متوجه نشدم کی شکممو برش زدن و دکترم داشت همینطوری باهام حرف میزد تا هوشیار باشم ولی من بغض داشتم،شوق دیدار با دخترم دیوونم میکردCrying بالای شکممو فشار که دادن یه ذره داد زدم(الکی بوداBig Grin)

که دکترم گفت نی نیت داره میادCrying صدای گریشو که شنیدم هق هق گریه کردم،Cryingنتونستم خودمو کنترل کنمCryingبهترین لحظه عمرم بود،اما توان حرف زدن نداشتم،با صدای گرفته پرسیدم سالمه؟؟؟

جوابمو ندادن،دو سه بار پرسیدم جواب ندادن که همه زورمو زدم و داد زدم سالمه؟؟؟Crying

دکترم گفت سالمه سالمه مبارک باشه،داشتن بخیه میزدن که دکترم گفت نمیخوای ببینیش؟؟؟ با صدای گریه گفتم نمیارن که!!!Crying دکترم گفت دخترشو نشونش بدین ببینه چقد نازه

وای الهی دورش بگردم چقد داغ بود صورتش،صورتشو چسبوندن به صورتم و بوسش کردم بعدش بردن،بخیه زدناشون که تموم شد بردن ریکاوری و نیم ساعت بعدشم منتقل کردن بخش،پرستاره اومد سرم زد

و چک کرد و بالاخره دختر نازمو آورد پیشم

خدا قسمت همتون بکنه و همتون صحیح و سالم زایمان کنین به حق فاطمه زهراNew1New1New1

الهی شکرتAngel
نقل قول
 سپاس شده توسط مک فراید 1 ، sana-8201 ، sharareh. ، tara60 ، leila71 ، pari.z ، NIKI JOON ، negin1991 ، bimbo ، ** کــــژال ** ، mahsa69 ، خانم لورا ، morvaryd ، jik jiku ، دخترصبور ، shaby ، saraaa72 ، Alice13 ، sh@m ، zeinabff ، Aroose Maloos ، ati khanom ، arooos ، بارانک ، nasemma ، mhdshs ، مینا71 ، mrym.sd ، زن باران (مهتاب65) ، solmaz-s ، nikita617 ، skyisup92 ، Fatijoon ، meli ، Elham.Mehrdad ، ahlam ، narges62 ، immortal ، qazale ، گل پری ، نداجون ، نيلوفر بانو ، ssm ، farda ، فرین آفرین ، nila1360 ، shaparak103 ، yeliel ، sahroorah ، belfi64 ، sevda 66 ، بهاردخت ، پرستیژ ، takpar ، dokhiirooni ، سحر رـد ، nona69 ، dordoone ، ❤...M...❤ ، reyhan ، maryam j0o0n ، shanel ، Googooli ، نیروانای ، بانوی تنها ، bahareh-67 ، atish ، ELAHE NAZ ، pegah joon ، *ترنم* ، googoli ، Zahraa ، mohadeseh71 ، ati_22 ، fatemeh-hamid ، zeinab70 ، *aylar* ، vanya ، Lady Atlasi ، مریم* ، رخشان ، pamchal ، FaRzAnEh 731 ، nargol 69 ، moj ، *FaRzAnEh* ، blue_sky ، پرند 70 ، Khanom Tala ، parisan ، R0YA ، نازخاتون ، fati asali ، ایلگار خانومی ، Miriam ، barfia ، lovely.deli ، aidabanoo ، اورانوس ، aavaa ، tapesh ، سحرافشاری ، امیلی* ، Shabnam1010 ، baharjon ، کوهســـــار ، miss69 ، مهتاب جون ، عسل بانو. ، niniya ، Wild Rose ، HiddenBride ، yasna22 ، *man SAMA hastam* ، نسرین هادی ، alonegirl ، ostooreh ، farnoush ، reyhane.m ، Shadi95 ، tarlan 66 ، ay naz ، 6188 ، kentia ، paria khanoom ، raha669 ، zi zi ، مهربانو ، saraOnavid ، سمیرا 68 ، پری سا ، venous23 ، SH.F ، niloo khanoom ، الگا ، ayda ، raha4171 ، mahsa.mohamad ، استاتیرا ، minanaz ، zahra1212 ، مریم و عشقم ، fatemeh64 ، nanaz ، Atefeh ، jojo gogoli ، saraiiii ، m_lovely ، ghazal_mlo ، سپیده صبح ، mahshid banoo ، sevdayi ، نازیلا مهربان ، بانوی شهریور ، الی 83 ، zahra91 ، فندق ، s h i r i n ، شبنم68 ، انیلا (anila) ، آبشار ، nanajojo ، Shavili ، kenzo ، Banooye bahar ، عروس شیرازی ، elham_ali ، s.alikhani ، aroose91 ، ترنم بهاری ، مهگل ، golnaghshetavous ، فاطیما بانو ، هری پاتر ، N@fi3 ، motahareh1392 ، مری جوجو ، هاله ، azinia25 ، CIEL0 ، Negar joon ، akharen ، samane70 ، غزال غزال ، hedieh1984 ، mahdis71 ، دختر پـــاییز ، rsahrakar ، اسپارو . ، .pARIYA ، خانوم گل ، zibaye ziba ، mahnaz110 ، farzaneh_del ، fazi jon ، choobin ، negar66 ، نیلو خانم ، sahraaa ، sari ، هستم ، 4051307 ، samira- s.m ، رویسا65 ، aroo3 mehr ، یگانه بانو ، مامان دو تا نی نی ، فهیمه جون ، *shirin banoo* ، س.م ، کوثربانو ، یاس نوازش ، parinaz joon ، نازگل 69 ، Dante ، باران... ، وفا ، SaBooRa ، شمیم خانومی ، madely ، melii ، سلما . ، rojan joooni ، Solinaa ، عشق احسان ، naghash ، ferferiii ، مهدخت ، aseman313 ، negaramin ، صـبا ، سراب ، Leyla6774 ، ریحان 67 ، ثمین دختری از دل شب ، Parto ، re.ha ، bahar khanom ، ممون ، سالومه توپولی ، matilla ، شوکران ، ماه شب چهارده ، ITGirl ، فاطیما_66 ، baharak7 ، aristos ، مرغ عشق مو طلایی ، elahe naaaz ، Negin.B ، الهام** ، Elihaam ، هیام " ، 3lena ، gity ، symorgh ، 3piid ، melika.a ، MAHTA.MIRI ، مهرتاش ، zohre8888 ، ستایش زلزله ، elma joon ، pari saaa ، سیگنال مثبت ، serendipiti ، ریان ، samira-b ، sepid banoo ، eli and reza ، mohadese68 ، Elham 67 ، Sherry Banoo ، ahael ، zibamehr1377 ، Royaiy ، آیسل خانومی ، سمی جووونی ، venoos ، 136383 ، H..M ، zhaleh95
۲۱-فروردين-۱۳۹۳, ۰۷:۲۶ صبح (آخرین تغییر در این ارسال: ۲۱-فروردين-۱۳۹۳ ۰۷:۵۴ صبح توسط immortal.)
ارسال: #3
RE: خاطرات روز زایمان
روز 4 دی ماه، 1 روز مونده به زایمانم تا عصر خونه مامان اینا بودم و عصری وقتی شاهین اومد رفتیم بیرون به مامانم هم گفتم صبح ساعت 4:30 آماده باشه تا با هم بریم بیمارستان
با شاهین رفتیم پاساژ و یه کم گشتیم و مامانش اینا هم اومدن و شام خوردیم، البته من فقط سوپ خوردم چون دکتر گفته بود شام سبک بخور، منم که شکموووووو، تو فود کورت نشسته بودیم و بوی همه غذا ها تک به تک مستم میکرد ولی خب تحمل کردم خخخخخ
ساعت 9:30 قرار بود بریم بیمارستان تا اتاقمو رزرو کنیم، رفتیم، بعد رفتیم خونه مون و شروع کردم به آماده شدن، کیفمو حاضر کردم ،رفتم حموم، موهامو خشک کردم و صاف کردم و رفتم که بخوابم، ولی مگه میشه خوابییییید، همش فکر میکردم دخترم چه شکلیه?! کاملا سالمه?! یه عالمه نذر و نیاز تا سالم به دنیا بیاد، بالاخره ساعت 2 خوابیدم و 4 بیدار شدم، میخواستم برا شاهین صبحونه حاضر کنم که گفت نمیخوام، زود بریم! رفتیم مامانمم برداشتیم و رفتیم! هی همش حرف میزدم و میخندیدم بلکه یه کم استرسم کم شه! اصلا هم تابلو نبودم هاااا!
رسیدیم بیمارستان و شاهین رفت پذیرش، ما تازه رسیده بودیم که دیدم بابام و برادرم هم نتونستن صبر کنن و اومدن
من رفتم پرستار شیفت رو بیدار کردم، اونم کلی دعوام کرد که چرا ساعت 5 اومدی?! خب چیکار کنم دکترم گفته بود که زود برو نفر اول بفرستنت عمل
پرستاره گان داد بپوشم و لباسامو در آوردم و دادم مامانم، هی زود زود هم میرفتم بیرون از شاهین وسایل میگرفتم و میومدم، اون یکی پرستار گفت تو میخوای زایمان کنی?! گفتم آررررررره، گفت چقدر فرز میپری اینوز و اونور انگار نه انگار 9 ماهته
بعد که لباس رو پوشیدم یهو گفت خب بیا بریم، گفتم کجا?! گفت بریم تو اتاق منتظر باش دکترت بیاد، گفتم آخه زوده، با شوهرم خدافظی نکردم، گفت تو با مامانت خدافظی کن بریم، نمیشه با این وضع بفرستمت بیرون، گفتم لااقل موبایلمو ببرم حوصله م سر نره،گفت نمیشه!!!! خلاصه با مامانم خدافظی کردم و رفتم! رو یه تخت خوابیدم، تو اتاق فقط یه خانوم دیگه بود که 28 هفته ش بود و به خاطر درد و احتمال زایمان زودرس 3 روز بود که اونجا بود، اونم اصلا حوصله نداشت و حرف نمیزد
نه میتونستم بخوابم، نه کاری میکردم، یه کم بعد دیدم صدای یه آقا میاد از پشت در بخش و خیلی آشناس، نگو شاهین اومده به پرستاره میگه بذار خانوممو ببینم، نگو پس اون بوده که هی زنگ میزد و پرستار دعواش میکرد، آخر سرم اجازه ندادن ببینمش


ساعت 7 اومدن واکسن زدن و شیو کردن شکممو و سرم زدن، ساعت یه ربع به 8 رفتم نشستم پیش آقایون دکتر بیهوشی، یه دستم سرم، یه دستمم وسایل نگهداری بند ناف، با یه گان که تنمه، واقعا خنده دار بود وضعم، هی میخواستم خودمو بپوشونم، نمیشد
بعد رفتم اتاق عمل و نشستم رو تختی که بسیاااااار نسبت به هیکلم کم عرض بود، دکتر بیهوشی دو تا بود، گفت بشین و کمرتو خم کن، خودشم باهام حرف میزد تا استرس نداشته باشم، منم میگفتم زود باشین میدونم میخواین چیکار کنین، فقط همه چی رو بهم بگید، لازم نیست سرمو گرم کنید، کمرمو اول با یه آمپول بی حس کرد که خیلی کم درد کرد، درد سرم بیشتر از اون بود، یه کم بعدش آمپول اصلی رو زد که اصلا درد نداشت، فقط حس میکردم که چقدر عمیق رفته تو، و همین که آمپول رو زد پاهام کرخت شدن، خیلی حس جالبی بود، فقط کلافه شده بودم که نمیتونم پاهامو تکون بدم، وسط عمل هم هی احساس کلافگی داشتم بابت این موضوع، هی میگفتم پامو درست کنید، پام جای بدی مونده، میگفتن پاهات صافه نترس، میگفتم نههههههه، من حس میکنم که پام جای بدی گیر کرده، روانی شده بودن از دستم

دکترم اومد و سلام و احوالپرسی کرد، خیلی دوسش دارم، جوونه و پر انرژی و مهربون، استرس نمیذاره بمونه
یه پرده کشیدن جلوم و گان رو باز کردن پایینشو و کلیییییی خجالت کشیدم، یه عالمه پسر جوون بود اونجا
بعد یه پارچه سنگین انداختن روم و عمل شروع شد، دکتر که شکممو برید گفتم خانوم دکتر میفهمم میبرین آخه!!!!! گفت درد داری?! گفتم نه! گفت خب پس خوبه دیگه، درد حس نمیکنی ولی باید فشار رو بفهمی، حالا هی داره لایه لایه میبره و من حس میکنم


یهو دکتر یه چیزی گفت که نفهمیدم، واژه تخصصی بود، بعد هم گفت زود باشین سرشو بیارین بالا، زود بیارینش بالااااا، بند نافشم دور گردنشه
منو میگی، یهو استرس گرفتم، میگم چیزی شده?! به منم بگید، اول هیچی نگفتن، یکی اومد و سر تخت رو آورد بالا، و من تو حالت تقریبا 40 درجه نشستم، دکتر گفت دخترت خیلی بالاست و نمیتونیم درش بیاریم برا همین باید یه کم شکمتو فشار بدیم، نترسی هااا، گفتم آهان یعنی باید بترسم دیگهههه
2 تا دکتر یهو افتادن رو شکمم و فشار میدادن، منم جیغ میزدم، یعنی جییییییییغ میزدم ها، وحشتناک درد میکرد، بعد که تونستن ناردین رو در بیارن سرم رو هم آوردن پایین، دکترا میگفتن ماشاا... چه قدر درشته، بند نافش چه قدر کلفته
دکتر گفت بیااااا، اینم دختر خوشگلتتتت، از پاهاش گرفته بود و آویزون نشونم داد، گفتم ای واااای میوفته الان، همه میخندیدن، گفتم این کجاش درشته?! گفتن وااااا?! میخواستی پهلوون باشه?!
ناردین رو بردن یه طرف اتاق و میدیدم که دماغ و دهنشو تمیز میکردن، وای که چقدر خوشگل بووووود، ولی من از بس دردم زیاد بود که فقط ناله میکردم، دیدم که دکتر بیهوشی یه آمپولی زد بهم. دکترم گفت حانیه اگه دیدی خوابت میاد بخواب تا ما بخیه میزنیم، گفتم مگه باید بخوابم?! آخه من بی حسی بودم، گفت حالا تو کاریت نباشه بخواب، اینو که گفت من با اینکه خوابم میومد ولی مقاومت میکردم، ولی خب مثل خواب یادمه اینا چون آرامبخش زده بودن

بخیه هم تموم شد و 4 تا آقای دکتر جوون که گویا انترن بودن اومدن که منو ببرن اتاق، وقتی داشتن میذاشتنم رو برانکارد، یکیش گفت ااااااه، اینجا رو تمیز میکردین دیگهههه، چقدر خون ریخته، اینو که گفت فشارم افتاد، آخه نامرد اون خون منه ریخته چرا اونجوری میگی، میترسم آخه،
بردنم ریکاوری، یه کم اونجا بودم که درست حسابی یادم نیست، فقط یادمه یه دکتری اومد و بهش گفتم پمپ درد میخوام، اونم وصل کرد وبردنم بخش، مثل خواب یادمه، ولی تو فیلم کاملا معلومه که زیاد عقلم سر جاش نیست، هی همش چشام میرفت یه سمت و هذیون میگفتم، میخندیدم و یه ریززززز حرف میزدم، و شدیدا هم پس درد داشتم، عین درد زایمان، ناله میکردم و میگفتم شیاف بیارییییین، شیاف میخوام، مامانم میگفت باشه داد نزن الان میارن، که آوردن و دردمو خیلر کم کرد، چون مسکن های دیگه درد جای عمل رو کم میکنن، برا درد رحم شیاف خوبه



خلاصه این که زایمان من هم اینطوری بود، 3 ساعت بعدش هم از تخت اومدم پایین و رفتم دستشویی،

ولی حسی که وقتی اولین بار ناردین رو دیدم و اولین بار بهش شیر دادم تا عمر دارم یادم نمیره




آهان، اینم بگم که تا 3،4 هفته به خاطر فشاری که داده بودن نمیتونستم راحت نفس بکشم، دکتر گفت دنده های قفسه سینه ت به ریه ت صدمه زده، و باید یکی، روزی چند بار محکم با مشت بزنه به پشتت تا اون آبی که اونجا جمع شده بیاد بالا و دفع شه، باید سرفه میکردم که دفع میشد وگرنه اگر میموند تبدیل به ذات الریه میشد، که خدا رو شکر خوب شد





اینم از خاطره من که مو به مو نوشتم، امیدوارم که خسته نشده باشید

اين دختر خوشگل من چه رنگ و بويي داره Heart
نقل قول
 سپاس شده توسط qazale ، نيلوفر بانو ، نداجون ، ssm ، فرین آفرین ، arooos ، farda ، nila1360 ، عشقم رضا ، shaparak103 ، sahroorah ، بهاردخت ، bimbo ، pegah91 ، پرستیژ ، nasemma ، *s* ، فرناز طهرانی ، tara60 ، nona69 ، dordoone ، skyisup92 ، lovestar ، pari.z ، reyhan ، maryam j0o0n ، shanel ، Googooli ، sh@m ، ❤...M...❤ ، دخترصبور ، نیروانای ، بانوی تنها ، paria khanoom ، bahareh-67 ، ELAHE NAZ ، atish ، *ترنم* ، googoli ، Zahraa ، mohadeseh71 ، fatemeh-hamid ، asal star ، Aroose Maloos ، vanya ، *aylar* ، مریم* ، رخشان ، Alice13 ، FaRzAnEh 731 ، nargol 69 ، الی طلا ، dokhtar irani ، blue_sky ، پرند 70 ، saraaa72 ، Khanom Tala ، parisan ، leila71 ، Mahta69 ، jik jiku ، fati asali ، نازخاتون ، ایلگار خانومی ، morvaryd ، اورانوس ، negin1991 ، aavaa ، tapesh ، سحرافشاری ، امیلی* ، شهرزاد91 ، بارانک ، baharjon ، کوهســـــار ، عسل بانو. ، niniya ، زن باران (مهتاب65) ، yasna22 ، *man SAMA hastam* ، فائقه ، نسرین هادی ، alonegirl ، ostooreh ، farnoush ، Shadi95 ، tarlan 66 ، ay naz ، zi zi ، مهربانو ، پری سا ، venous23 ، lilia1367 ، niloo khanoom ، raha4171 ، ayda ، mahsa.mohamad ، sun daughter ، minanaz ، fatemeh64 ، nanaz ، مهرانا 21 ، saraiiii ، nikita617 ، مامان جدید ، s.a.h.a.r ، ghazal_mlo ، nastaran_spring ، zahra91 ، فندق ، s h i r i n ، شبنم68 ، انیلا (anila) ، آبشار ، nanajojo ، kenzo ، عروس شیرازی ، Banooye bahar ، aroose91 ، ترنم بهاری ، مهگل ، golnaghshetavous ، فاطیما بانو ، هديه ، beniz ، مری جوجو ، Negar joon ، غزال غزال ، hedieh1984 ، mahdis71 ، rsahrakar ، narges62 ، .pARIYA ، خانوم گل ، zibaye ziba ، دختر پـــاییز ، mahnaz110 ، sevdayi ، choobin ، نیلو خانم ، sadsadsad ، سپیدار13 ، sahraaa ، یگانه بانو ، مامان دو تا نی نی ، فهیمه جون ، *shirin banoo* ، س.م ، کوثربانو ، یاس نوازش ، فرزانه71 ، نازگل 69 ، باران... ، وفا ، SaBooRa ، benasss ، madely ، melii ، rojan joooni ، mogholi ، Solinaa ، sunny ، عشق احسان ، مهدخت ، sombol ، aseman313 ، صـبا ، سراب ، Leyla6774 ، ferferiii ، نادیا جون ، re.ha ، مرمر ، belfi64 ، matilla ، شوکران ، شادی * محمدسعید ، vida 89 ، ماه شب چهارده ، فاطیما_66 ، baharak7 ، aristos ، مرغ عشق مو طلایی ، elahe naaaz ، الهام** ، یگانه007 ، Elihaam ، هیام " ، 3lena ، 3piid ، shinestar ، melika.a ، MAHTA.MIRI ، samira-b ، pari saaa ، serendipiti ، eli and reza ، Elham 67 ، Sherry Banoo ، Royaiy ، venoos ، 136383 ، H..M ، **le** ، zhaleh95
  • خرید اقساطی
  • گروه ژ
۲۱-فروردين-۱۳۹۳, ۱۱:۱۸ صبح
ارسال: #4
RE: خاطرات روز زایمان
دخترا من هنو نامزدم اما خاطره ی زایمان دوستمو می گم که ماه آخرش بود اما هنو وقت زایمانش نبوده تو خونه خوابیده بود گاز می گیره اینو بعد بیهوش میشه می گه فقط یادمه کنار بخاری خوابیدم وقتی بیدار شدم بچه کنارم بود Big Grin
ولی خوب پشت صحنه دکترااااا خیلی تلاش کرده بودن به خاطرش.... Smile
الانم دخترش 7 سالشه!

مربی رقصم (تبریز ) هر کی خواست پی ویم پیغام بده تصویر: images/smilies/heart.gif
نقل قول
 سپاس شده توسط skyisup92 ، pari.z ، دخترصبور ، بانوی تنها ، atish ، *ترنم* ، googoli ، Zahraa ، zeinab70 ، Aroose Maloos ، tara60 ، Alice13 ، dokhtar irani ، *FaRzAnEh* ، پرند 70 ، saraaa72 ، فرین آفرین ، leila71 ، jik jiku ، fati asali ، نازخاتون ، ایلگار خانومی ، Fatima H ، negin1991 ، اورانوس ، tapesh ، کوهســـــار ، زن باران (مهتاب65) ، Wild Rose ، mhdshs ، فائقه ، alonegirl ، ostooreh ، farnoush ، Shadi95 ، tarlan 66 ، raha669 ، zi zi ، مهربانو ، behnaz shojaei ، ayda ، mahsa.mohamad ، sun daughter ، nanaz ، مهرانا 21 ، jojo gogoli ، saraiiii ، nikita617 ، مامان جدید ، m_lovely ، شبنم68 ، nanajojo ، Banooye bahar ، ترنم بهاری ، golnaghshetavous ، mahdis71 ، rsahrakar ، اسپارو . ، narges62 ، .pARIYA ، zibaye ziba ، دختر پـــاییز ، mahnaz110 ، sevdayi ، choobin ، رخشان ، سپیدار13 ، وفا ، فهیمه جون ، س.م ، یاس نوازش ، فرزانه71 ، نازگل 69 ، باران... ، SaBooRa ، شمیم خانومی ، melii ، rojan joooni ، عشق احسان ، negaramin ، سراب ، Leyla6774 ، ferferiii ، paria khanoom ، شوکران ، aroose 90 ، aristos ، مرغ عشق مو طلایی ، هیام " ، 3lena ، samira-b ، serendipiti ، sepid banoo ، Elham 67 ، Sherry Banoo ، venoos ، 136383 ، نداجون
۲۱-فروردين-۱۳۹۳, ۰۲:۴۲ عصر (آخرین تغییر در این ارسال: ۲۱-فروردين-۱۳۹۳ ۰۲:۴۴ عصر توسط ❤...M...❤.)
ارسال: #5
   
RE: خاطرات روز زایمان
من قرار بود 21 مرداد 92 زایمان کنم (سزارین) ولی 3 روز زودتر یعنی 18 ام دردم گرفت(دقیقا روز عید فطر).
قبلنا همش میگفتم خیلی خوب میشه اگه پسرم روز عید فطر بدنیا بیاد و خدارو شکر همینجورم شدAngel

صبح ساعت 7 با درد خفیف از خواب بیدار شدم،سابقه نداشت که اینجوری دردم بگیره،رفتم دستشویی اومدم خوابیدم.دوباره سر 10 دقیقه دردم گرفت،دیگه نمیتونستم بخوابم.میگرفت ول میکرد!همین درد بیدارم میکرد،دقیقا هر 10 دقیقه دردم میگرفت و حدس زدم که درد زایمانه(شانس آورده بودم چند روز قبل ساک خودمو پسرمو بسته بودم!!)مامانم میگفت زود ببند شاید زودتر دردت گرفت که آخرم همینطور شد!
خلاصه شوهرمو بیدار کردم بهش گفتم گفت نه بابا 3 روز مونده حالا وقتش نیست!!
آخرش زنگ زدم به مامانم(تازه از نماز عید اومده بود) ،بابام گوشی رو برداشت گفتم به مامان بگو کارش دارم!روم نشد به بابام بگم.
مامانم تازه اومده بود هنوز نرفته بود خونه،ما تو یه آپارتمانیم،مامان بابام بالا ما پایین،مامانم اومد گفتم درد دارم گفت مطمئن باش درد زایمانه!به همسرم گفت میگفت نه بابا!!آخرش زنگ زد مامی به دکترم..توضیح داد دکتر گفت سریع برین بیمارستان!!از شانس من خودش مسافرت بود!!!
8 رفتیم بیمارستان،با همسرمو خواهرمو مامان بابام.
رسیدیم منو بردن بخش زایمان خیلی استرس داشتم شدیـــــــــــد!!

دکترم سفارش کرده بود سریع معاینه م کنن اگه رحمم منقبض شده باشه برم واسه عمل،بعد لباسامو عوض کردن رفتم دستشویی و اومدن واسه معاینه!خیلی بد بود،ااااااااااااااااااااااااهUndecided!!!معاینه کرد گفت آره رحمت منقبض شده و باید امروز سزارین بشی.یه جوری شدم نمیترسیدما بیشتر استرس داشتم! بعدش گفتن باید آماده بشی و شیوم کردن و منتظر موندم تو بخش زایمان.
اومدم بهم سوند وصل کردن،میترسیدم همه میگفتن خیلی درد داره،از ماما پرسیدم گفت نه یه لحظه اولش میسوزه بعد انگار نه انگار که بهت وصله!همیجوریم شد،بعدش سرمم وصل کردن بهم.باید منتظر میموندم تا دکترم بیاد،به بیمارستان ز زده بود گفت تا سعی دارم خودمو میرسونم ولی دردام داشت طولانی تر میشد با فاصله زمانی کمتر!از همین خیلی ترسیده بودم که نکنه یه دفعه خیلی دردم بگیره،درد طبیعی رو بکشم بعد برم سزارین.دردام از 10 دقیقه یه بار یه 8،7 دقیقه و بعدشم 4،3 دقیقه یکبار شده بود.هی به دکتر زنگ میزدن شرایطمو میگفتن آخرش دکترم که دید ممکنه دردام زیاد بشه یکی از همکارای خودشو معرفی کرد واسه عمل ومنو میگی!!!!اعصابم خیلی خورد شده بود،خیلی حرص خوردم!!آخه دکترم واقعا دکتر خوبی بود دوست داشتم خودش عملم کنه ولی قسمت نبود.
ازقضا اون دکترم یه بیمارستان دیگه عمل داشت باید میموندم تا اون بیاد!!!!دیگه واویلا!!!از 8 که رفتم بیمارستا تا 12 موندم دکتره اومد،ولی خدایی دردام دیگه اونقدر زیاد نشده بود معمولی بود ولی من همونو هم نمیتونستم تحمل کنم!!
12:25 ظهر منو بردن اتاق عمل خیلی سریع با شوهرمو مامانم اینا خداحافظی کردم!خیلی سریع یه جوری شده بودم یه لحظه دلم گرفتSad،به پرستاره گفتم درست باهاشون خداحافظی نکردم گفت نگران نباش زود تموم میشه و زود می بینیشون.
رفتم تو اتاق عمل رفتم رو تخت دراز کشیدم از اینجا دیگه استرسم زیادتر شده بود،دکتر بیهوشی اومد بعدم دکتری که میخواست عملم کنه،خداییش خیلی خوش اخلاق و مهربون بود،پرده سبزو گذاشتن روم وسریع گفتم بیهوشی کامل میخواما!!اونام گفتم میدونیم!!
بعد یه چی از اینا که میذارن رو بینی و نفسم آدم میخواد قطع شه ویه لحظه سرم یه جوری شد و دیگه نفهمیدم چی شد...

خــــــــــلاصه پسر نازم ساعت 12:40 به دنیا اومد و من تا به هوش بیام 1:30 دیگه تو بخش بودم.
هنوز کامل به هوش نیومدم یه آقاهه تو اتاق عمل بهم گفت خانوم خوبی؟ خیلی منگ و گیج بودم بعدش فقط گفتم بچه م کجاس؟ حالش خوبه؟ گفت آره سر و مورو گنده بردنش الان توام میری می بینیش،داشتم منو میبردن کامل به هوش بودم اول شوهرمو دیدم انرژی گردفتم فیلممو می بینم خنده م میگیره هیچی حالیم نبود،همشون از پسر خوشگلم تعریف مکیردن خوب یادمه..New1
تو اتاقم رفتم پسرمو آوردن ببینم وااااااااااااااااااااای کپ شوهرم بودSmiling ناز بود همونجا خدارو شکر کردم.
خیـــــــــــــــــــــلی روز خوبی بود،دوس دارم به اونروز برگردم..Angel

پســــــــــــــــــــر نازم Heart همه زنـــــــــــــــــــدگی من

.
.
.

شـــــــــــــــــــــکرت خــــــــــــــــدا جــــــــــــــــــــــــونم
نقل قول
 سپاس شده توسط arooos ، immortal ، *ترنم* ، atish ، BARAN123 ، googoli ، mohadeseh71 ، Zahraa ، fatemeh-hamid ، Aroose Maloos ، مریم* ، رخشان ، tara60 ، nasemma ، nastaran ، paria khanoom ، Alice13 ، farda ، moj ، nargol 69 ، dokhtar irani ، الی طلا ، *FaRzAnEh* ، blue_sky ، پرند 70 ، Khanom Tala ، saraaa72 ، فرین آفرین ، Mahta69 ، leila71 ، fati asali ، jik jiku ، نازخاتون ، ایلگار خانومی ، morvaryd ، دخترصبور ، bimbo ، اورانوس ، negin1991 ، skyisup92 ، tapesh ، امیلی* ، بارانک ، baharjon ، کوهســـــار ، عسل بانو. ، زن باران (مهتاب65) ، yasna22 ، mhdshs ، alonegirl ، ostooreh ، farnoush ، bahareh-67 ، Shadi95 ، ay naz ، zi zi ، مهربانو ، پری سا ، niloo khanoom ، raha4171 ، mahsa.mohamad ، nila1360 ، sun daughter ، minanaz ، fatemeh64 ، مهرانا 21 ، saraiiii ، nikita617 ، مامان جدید ، zahra91 ، فندق ، s h i r i n ، آبشار ، nanajojo ، عروس شیرازی ، Banooye bahar ، aroose91 ، ترنم بهاری ، مهگل ، golnaghshetavous ، مری جوجو ، samane70 ، غزال غزال ، mahdis71 ، rsahrakar ، narges62 ، .pARIYA ، خانوم گل ، دختر پـــاییز ، mahnaz110 ، sevdayi ، fazi jon ، choobin ، نیلو خانم ، honest ، سپیدار13 ، مامان دو تا نی نی ، فهیمه جون ، *shirin banoo* ، س.م ، نیروانای ، نازگل 69 ، باران... ، وفا ، SaBooRa ، benasss ، madely ، melii ، rojan joooni ، مهدخت ، سراب ، Leyla6774 ، ferferiii ، نادیا جون ، re.ha ، مرمر ، belfi64 ، matilla ، شوکران ، aristos ، مرغ عشق مو طلایی ، یگانه007 ، Elihaam ، هیام " ، 3piid ، melika.a ، samira-b ، serendipiti ، eli and reza ، Sherry Banoo ، H..M
۲۱-فروردين-۱۳۹۳, ۰۳:۰۱ عصر
ارسال: #6
RE: خاطرات روز زایمان
منم میگم

من روز 20 دی 91 رفتم برای سزارین بیمارستان مصطفی خمینی- شب قبلش اصلا خوابم نمیبرد - یک ساعت یا دو ساعت تونستم بخوابم- ساعت پنچ میخواستم بریم بیمارستان من دیگه از 4 حاضر بودم- من و شوهرم بابا مامانم رفتیم بیمارستان- ساعت 6 در پذیرشو باز کردن و حساب کتاب- ساعت هفت بود که بهم گفتن بیا اطاق عمل وای اینقد ترسیدم از مامان و شوهرم خداحافظی کردم- اینقد هول بودم همون جلو در لباسامو در اوردم- زنه تو بخش صداش در اومد- خانم اینجا دوربین داره چرا لباساتو در اوردی- البته همشو در نیاورده بودمو فقط مانتو روسرویمو دادن به مامانم - خلاصه رفتیم تو ازممایش ادرار دادم و لباسامو عوض کردم رفتم رو تخت - خیلی ترسناک بود- بعد خانمه سرم زد از مچم رگ گرفت خیلی درد داشت - بعدم یه چند دقیقه هم گفتن بیا بشین تو ویلچر تا ببریمت اتاق عمل- وای خدا من داشتم سکته میکردم- دیگه رفتیم تو اتاق - من از این سرنگ واسه بیهوشی میزنن تو کمر خیلی می ترسیدم - خانمه که متخصص بیهوشی بود گفت سرتو بنداز پایین- اقا یه بار دوبار سه بار چهار بار میزد اما نمیرسید به نخاعم - گفت خانم چه کاره بودی چرا اینقد مهره هات نزدیک به همه خانه دار بودی ؟ گفتم نه منشی گفت چند وقت گفتم ده سال - گفت همونه - اگه ورزش نکنی کمردرد میمونه برات- خلاصه امپولو زدنو یه پام پرید و خوابوندم و بعد سوند و بعد پرده - نفسم نمیومد بالا - ماسک اکسیژن گذاشتن می فهمیدم دکتر داره یه کاری رو شیکمم میکنه یه کم درد داشت اون نقطعه هی میگفتم کی تموم میشه - هی بیهوش میشدم و بهوش میمومد- یدفعه خانمه گفت بچه تو ببین - برگشتم دیدم یه دختر با صورت سفید و گرد کنارمه - گفتم سالمه گفتن اره- دیگه خیالم راحت شد- خوابیدم- - داشتن منو می بردن بخش شوهرم میخواست بیاد منو ببینه نزاشته بودن اونم نزدیک بود دعواش بشه - دیگه شوهرم وایستاد تا ساعت ملاقات بشه تا بیاد ما رو ببینه - خیلی خوب بود ولی من وحشتناک می ترسیدم - این کمرددردم تا چند ماه با من بود
نقل قول
 سپاس شده توسط googoli ، arooos ، mohadeseh71 ، fatemeh-hamid ، Aroose Maloos ، مریم* ، tara60 ، paria khanoom ، atish ، FaRzAnEh 731 ، farda ، moj ، dokhtar irani ، الی طلا ، *FaRzAnEh* ، blue_sky ، پرند 70 ، Khanom Tala ، فرین آفرین ، Mahta69 ، leila71 ، fati asali ، jik jiku ، نازخاتون ، ایلگار خانومی ، morvaryd ، Miriam ، دخترصبور ، bimbo ، اورانوس ، skyisup92 ، Fatima H ، بارانک ، کوهســـــار ، زن باران (مهتاب65) ، ❤...M...❤ ، yasna22 ، mhdshs ، alonegirl ، ostooreh ، farnoush ، bahareh-67 ، Shadi95 ، zi zi ، مهربانو ، امیلی* ، mahsa.mohamad ، sun daughter ، minanaz ، fatemeh64 ، saraiiii ، nikita617 ، مامان جدید ، tapesh ، آبشار ، nanajojo ، Banooye bahar ، aroose91 ، ترنم بهاری ، مهگل ، golnaghshetavous ، mahdis71 ، rsahrakar ، .pARIYA ، خانوم گل ، دختر پـــاییز ، mahnaz110 ، sevdayi ، choobin ، رخشان ، 4051307 ، مامان دو تا نی نی ، فهیمه جون ، *shirin banoo* ، س.م ، نیروانای ، نازگل 69 ، باران... ، وفا ، SaBooRa ، melii ، rojan joooni ، sombol ، سراب ، Leyla6774 ، ferferiii ، نادیا جون ، re.ha ، مرمر ، belfi64 ، شوکران ، aristos ، هیام " ، 3lena ، melika.a ، MAHTA.MIRI ، samira-b ، eli and reza ، Sherry Banoo ، venoos
۲۲-فروردين-۱۳۹۳, ۰۳:۴۶ صبح
ارسال: #7
RE: خاطرات روز زایمان
سلام مادر خانو مای گل
روز 31شهریور ساعت 4صبح بیمارستان بهمن بودم شوهرم و مامانم همراهم بودن. آقای شوهرم رفت تا کارای بستری شدن رو انجام بده و منم همراه مامانم رفتم طبقه بالا ، بلوک زایمان ، یعنی از استرس و حولم یادم رفت از همراهام خداحافظی کنم. خلاصه منو دوتا خانوم دیگه رفتیم برا حاضر شدن من از قبل از سوند گذاشتن هم بدم میومد هم میترسیدم برای همین تاپرستار رو دیدم پرسیدم شما سوند میذاری ؟ اونم گفت نه تو این بیمارستان سوند نمی ذارن ، باعث عفونت میشه
منو میگی انگار دنیا رو بهم دادن
خلاصه بعد از شیو کردن شکممو (من روز قبل از زایمان خودم داخل حمام با سختی فراوان تما م قسمت شکم به پایین رو شیو کرده بودم ، ی همچین آدمی هستم من !)وپوشیدن گان رفتم برای واکسن و سرم زدن که اونجام هم داستانی داره بس مفصل ازبد رگی اینجانب. بعداز نیم ساعت حوالی یک ربع به 6صبح اومدن دنبال ما سه تا و یکی یکی رفتیم برای زایمان ، ساعت 6منو خوابدن رو تخت و بردنم سمت اتاق عمل
ی ترس نا آشنا و ی استرس شدید باعث شده بود تمام بدنم بلرزه وحشتناک !ولی بیخودی !!!!
با کمک پرستار خوابیدم رو تخت اتاق عمل. و بعد یکی از اون پرستارا به تنها آقایی که دکتر بیهوشی بود گفت بره بیرون تا من رو حاضر کنن
بعد از چند دقیقه آقاهه اومد تو بعدم پرده سبز و بعد دکترم اومد و آقاهه گفت بگو بسم ا... الرحمن الرحیم که من وسط بسم ا... گفتن از هوش رفتم آخه بیهوشی کامل بودم بعد از یک ربع دخملم به دنیا اومد بعدم ریکاوری بردن منو که اونجا هم بنده محض گیج و منگ بودن سرم رو به شدت به راست و چپ می بردم و بغل تختیم فکر کرد بنده دیوانه شدم
خلاصه ساعت 11.30بردنم بخش چون خیلی دیر به هوش اومدم
اینم بگم من واقعا از کادر پرستاری بیمارستان راضی بودم ،خیلی مهربون و خیلی صبور بودن
امیدوارم همه اون کسایی که خاطره منو می خونن و هنوز مادر نشدن این حس خوب و دوست داشتنی رو به زودی زود تجربه کنن

اگر تمام درهای دنیا هم به رویت بسته بود، بدو ،
خدای تو و یوسف یکی استNew2
نقل قول
 سپاس شده توسط رخشان ، mehrafarin90 ، Fatima H ، بارانک ، dokhtar irani ، arooos ، pari.z ، کوهســـــار ، دخترصبور ، jik jiku ، عسل بانو. ، ایلگار خانومی ، اورانوس ، Alice13 ، niniya ، ❤...M...❤ ، atish ، Mahta69 ، pink lady ، yasna22 ، فائقه ، نسرین هادی ، mee ، mhdshs ، alonegirl ، saraaa72 ، Khanom Tala ، ostooreh ، farnoush ، Shadi95 ، leila71 ، tarlan 66 ، زن باران (مهتاب65) ، fati asali ، paria khanoom ، zi zi ، bimbo ، skyisup92 ، نداجون ، mahsa.mohamad ، ahlam ، minanaz ، مریم* ، مریم و عشقم ، mohadeseh71 ، fatemeh64 ، saraiiii ، nikita617 ، مامان جدید ، tapesh ، فرین آفرین ، فندق ، s h i r i n ، آبشار ، nanajojo ، Banooye bahar ، عروس شیرازی ، aroose91 ، ترنم بهاری ، مهگل ، golnaghshetavous ، mahdis71 ، rsahrakar ، narges62 ، .pARIYA ، خانوم گل ، mahnaz110 ، دختر پـــاییز ، sevdayi ، choobin ، 4051307 ، مامان دو تا نی نی ، *shirin banoo* ، س.م ، نیروانای ، نازگل 69 ، باران... ، وفا ، SaBooRa ، madely ، melii ، یاسمین بلا ، rojan joooni ، عشق احسان ، سراب ، Leyla6774 ، ferferiii ، نادیا جون ، re.ha ، مرمر ، belfi64 ، matilla ، شوکران ، فاطیما_66 ، aristos ، مرغ عشق مو طلایی ، هیام " ، 3lena ، 3piid ، melika.a ، samira-b ، serendipiti ، Sherry Banoo ، venoos ، H..M
۲۲-فروردين-۱۳۹۳, ۰۵:۲۷ صبح
ارسال: #8
RE: خاطرات روز زایمان
یه سوالی برام ایجاد شده، یکی دو نفر جواب بده بعد پاک میکنم

فقط من بودم که با پای خودم رفتم اتاق عمل?! بقیه همه رو با ویلچیر یا برانکارد بردن?! پس چرا به من چیزی ندادن که رو اون برم?! حس کردن من پهلوونم?!

آخه موقع مرخص شدن، وقتی مامانم داشت کمک میکرد که شلوارمو بپوشم، کمرم یهو رگ به رگ شد، تا دم در اتاق به زور تونستم برم، به پرستار گفتم میشه یه ویلچر بدید?! گفت نه خودت باید بری، اگه بشینی که برا بخیه هات خوب نیست، باید راه بری تا خوب شن
گفتم بابا جان من فلج شدم که، کمرم درد میکنه، به زور یکی گرفتم ازشون

و اینکه قبل از عمل من، کسی از آقایون نرفت بیرون که خانوما منو آماده کنن، همونجا با کمک همدیگه همه کارا رو میکردن که!!! خیلی هم جالب

اين دختر خوشگل من چه رنگ و بويي داره Heart
نقل قول
 سپاس شده توسط pari.z ، jik jiku ، ایلگار خانومی ، اورانوس ، pink lady ، alonegirl ، tarlan 66 ، زن باران (مهتاب65) ، mahsa.mohamad ، فرین آفرین ، nanajojo ، Banooye bahar ، مهگل ، rsahrakar ، narges62 ، خانوم گل ، sevdayi ، choobin ، س.م ، نازگل 69 ، وفا ، melii ، rojan joooni ، سراب ، Leyla6774 ، ferferiii ، شوکران ، aristos ، مرغ عشق مو طلایی ، 3piid ، samira-b ، serendipiti
۲۲-فروردين-۱۳۹۳, ۰۸:۱۰ صبح
ارسال: #9
RE: خاطرات روز زایمان
دکترم برام تاریخ زده بود که 20 آذر باید برم واسه عملConfused اما روز 28 آبان برا نهار دعوت بودیم صبح که از خواب پاشدم یکمی احساس کردم خیسم خلاصه لباس زیرمو عوض کردمو اشتها نداشتم صبحانه نخوردم آماده شدیم بریم مهمونی راه افتادیمو من همش احساس میکردم خیس میشم خلاصه دیگه ترس برم داشته بود به همسری گفتم دکتر بهم گفت هر وقت یه مورد نا معمول داشتی سریع بیا بیمارستان اونم گفت باشه برمیگردیم و رفتیم بیمارستان.Huhرفتم تو بخش زنان و موضوع رو گفتم پرستاره هم گفت احتمالا کیسه آبته منو میگی داشتم سکته میکردم.Sadزنگ زدن به دکترمو اونم گفت بستری بشه همسسری هم بیرون از بخش بودو زنگ زده بود به مامانم و مامانش بیچاره ترسیده بود.مامان و بابام و مامان بابای همسری اومده بودن ولی من ندیده بودمشون منو بستری کردن و فشارمو گرفتن و یه سرم زدن و بردن تو یه سالن که دیدم اوووووووووووووو یه عالمه مامان گرد و قلمبه اونجان دیگه حوصلم سر نمیرفت اما میترسیدم Huhهر پرستاری رو که میدیدم میپرسیدم بچم سالم به دنیا میاد؟گفتن دکترت گفته باید صبر کنی تا خودش بیاد ولی بهم اطمینان میدادن که چیزی نیست اما یه ترس و اضطرابی تو دلم بود Sadبعد صدای همسری رو شنیدم پا شدم سرممو گرفتم تو دستم و رفتم بیرون اصلا حواسم به اطراف نبود همسری رو دیدم Lubو گفتم محمد من میترسم یه دفعه پرستار اومد و گفت تو با این وضعیت برا چی اومدی بیرون جلو این همه مرد نا محرم نگاه کذدم دیدم یه عالمه بابای منتظر وایسادن اونجا انگار برق سه فاز وصل کردن بهم سریع رفتم تو بخش حس کن من جلو اونهمه مرد رفته بودم بیرون با اون لباس و اون وضعیت ....3 (12)
یکی یکی خانوما رو میبردن واسه عمل و منم منتظر بودم یه پرستار هم اومد بهم گفت بی دردی میخوای؟گفتم بله گفت باید به همراهت بگیم که بعد فهمیدم مادر شوهرم رفته برام خریده و اومده تحویل داده.بعد ساعت 6.5 عصر بود صدای مامانمو شنیدم به پرستار گفتم مامانمو میخوام ببینم گفت اجازه نداره بیاد تو شما هم که نمیشه بری بیرون بهش اصرار کردم اجازه داد مامانم یه لحظه بیاد تو مامانمو که دیدم بغضم ترکید Cryingمامانم هم گفت الهی بمیرم(دور از جونش)درد داری منم گفتم نه گفت پس چرا گریه میکنی اما بغض نمیذاشت حرف بزنم خلاصه از مامانم خداحافظی کردمو به مامانم گفتم دعا کن New2 و پرستار اومدوگفت باید بری اتاق عمل منم گفتم از شوهرم خداحافظی نکردم گفت بیا نمیخواد زود میای پیششون.یه ویلچر آوردن و منو نشوندن روش یه راهرو باریک بود که فقط یه ویلچر از توش رد میشد یه کم هم سطحش شیبدار بود خیلی میترسیدم هنوز اشکام سرازیر بود رسیدیم به اتاق عمل پرستار کمکم کرد رفتم رو یه تخت باریک هی میگفتم الان میوفتم بچم چیزیش میشه ها پرستاره هم میخندیدHuh هنوز گریه میکردم یهو دکترم اومد بالای سرم خیلی دوسش دارم دست کشید رو سرم و گفت چرا گریه میکنی خدا خیلی دوست داشته که میخواسته یه همچین روزی بچه ات رو بقل کنی (روز اول ذی الحجه روز ازدواج حضرت علی و حضرت فاطمه بود)گفت زود هست اما نگران نباش مشکلی پیش نمیاد .یه چیزی مثل ملافه اما خیلی سنگین انداختن روم .بعد یه آقا اومد بالای سرم و گفت من دکتر بیهوشی هستم پرستارها هم داشتن آماده میکردن وسیله ها رو بعد دکتر بیهوشی بهم گفت تا حالا کسی تو نزدیکات بیهوش شدن منم گفتم بله گفت کیا ؟گفتم مامانم خواهرم ودیگه هیچی نفهمیدم ....برده بودنم تو ریکاوری اونجا میشندیم چند نفر دارن حرف میزنن اما هر کاری میکردم نمیتونستم ببینمشون کم کم صدا ها واضح تر میشد وداشتم میدیدم اما تار ساعت رو دیدم ساعت 20 دقیقه به 10 بود همش هم ناله میکردم جای بخیه هام درد میکرد.پرستارها اومدن بالای سرم زبونم سنگین شده بود پرسیدم بچم سالمه یکیشون گفت بله عزیزم صحیح و سالمه خیرش رو ببینی یه کم خیالم راحت شد.Rolleyes و شروع کردن رو شکمم فشار بیارن منم جیغ میزدما یکیشون گفت به نفع خودته هر چی تو دلته بیاد بیرون اما داشتم میمردما Confusedبعد 4 تا پرستار خانوم کمکم کردن رفتم رو یه تخت دیگه و بردنم بیرون اولین نفر همسرم رو دیدم اما هی چشام بسته میشد همش هم میگفتم دددددددددللللللللللللللللللللمممممممممممم همسری پیشونیمو بوس کرد و میپرسید خوبی ؟پرستاره گفت بله که خوبه .تا اون موقع دخترمو ندیده بودم محمد گفت اگر بدونی چه دختر نازیه Rolleyesمیدیدم مامانم و مادر شوهرم هم بالای سرم هستن .بردنم تو آسانسور مامانم هم میگفت خدارا شکر .بعد تو اتاق تو بخش با کمک پرستارها رفتم روی تخت اما بازم خونریزی داشتم بی دردی رو هم وصل کردن.بعد دخمل گلمو ساعت 10 شب دیدمش بوسش کردمو با انگشتام نوازشش کردم.خدا نصیب همه بکنه خیلی حس خوبیهAngel

ما سه تایی جمعمون جمعهBlush
نقل قول
 سپاس شده توسط baharjon ، arooos ، pari.z ، امیلی* ، کوهســـــار ، دخترصبور ، jik jiku ، ایلگار خانومی ، اورانوس ، Alice13 ، زن باران (مهتاب65) ، ❤...M...❤ ، atish ، Mahta69 ، خانوم گل ، pink lady ، yasna22 ، mhdshs ، alonegirl ، saraaa72 ، ostooreh ، h_k ، Shadi95 ، dokhtar irani ، tarlan 66 ، Fatima H ، ay naz ، fati asali ، farnoush ، paria khanoom ، zi zi ، bimbo ، negin1991 ، skyisup92 ، سمیرا 68 ، lilia1367 ، الي جون ، نداجون ، farda ، ayda ، mahsa.mohamad ، tara60 ، nila1360 ، sun daughter ، مریم* ، سمان ، zohi ، پاييز89 ، mohadeseh71 ، fatemeh64 ، آواا ، Atefeh ، nikita617 ، saraiiii ، مامان جدید ، tapesh ، فرین آفرین ، الی 83 ، zahra91 ، فندق ، nanajojo ، Banooye bahar ، aroose91 ، ترنم بهاری ، مهگل ، golnaghshetavous ، beniz ، qazale ، mahdis71 ، rsahrakar ، narges62 ، .pARIYA ، mahnaz110 ، دختر پـــاییز ، sevdayi ، fazi jon ، choobin ، رخشان ، ماهرخ تبریزی ، anisa ، سپیدار13 ، 4051307 ، مامان دو تا نی نی ، *shirin banoo* ، س.م ، نیروانای ، نازگل 69 ، باران... ، وفا ، madely ، melii ، یاسمین بلا ، rojan joooni ، عشق احسان ، ferferiii ، مهدخت ، سراب ، Leyla6774 ، نادیا جون ، re.ha ، مرمر ، belfi64 ، matilla ، شوکران ، فاطیما_66 ، aristos ، Negin.B ، هیام " ، 3piid ، melika.a ، samira-b ، serendipiti ، Sherry Banoo ، venoos ، H..M ، zhaleh95
۲۲-فروردين-۱۳۹۳, ۰۲:۲۷ عصر
ارسال: #10
RE: خاطرات روز زایمان
مال من خیلی بد بود .صبح ساعت 3 کیسه ابم پاره شد .شوهرمم نبود .خونه تنها بودم .مامانمم دور از دسترس بود .گوشیشم خاموش بود .منم یه ملافه پیچیدم دور خودم از ساعت 3 شماره دکترو گرفتم تا 7 که گیرش اوردم گفت بیا بیمارستان.مامانمم ساعت 8 رسید بیمارستان .دخترم 8:30 دنیا اومد.ضمنا شوهرم 2 روز بعد رسید خیلی احساس تنهایی میکردم.اما عملم خیلی خوب بود. بعد عملم مشکلی نداشتم

یعنی من عاشق اون لحظه ام که میاد پیشونیمو میبوسه این دخملم Heart
نقل قول
 سپاس شده توسط atish ، shanel ، امیلی* ، pink lady ، زن باران (مهتاب65) ، نیروانای ، mhdshs ، alonegirl ، saraaa72 ، ahlam ، ostooreh ، h_k ، Alice13 ، tarlan 66 ، Fatima H ، fati asali ، farnoush ، دخترصبور ، بارانک ، skyisup92 ، ❤...M...❤ ، lilia1367 ، farda ، ایلگار خانومی ، الی طلا ، mahsa.mohamad ، tara60 ، مریم* ، Atefeh ، مهرانا 21 ، nikita617 ، saraiiii ، مامان جدید ، BARAN123 ، tapesh ، فرین آفرین ، الی 83 ، zahra91 ، فندق ، آبشار ، nanajojo ، Shavili ، Banooye bahar ، ترنم بهاری ، مهگل ، golnaghshetavous ، beniz ، mahdis71 ، rsahrakar ، narges62 ، .pARIYA ، خانوم گل ، zibaye ziba ، mahnaz110 ، دختر پـــاییز ، sevdayi ، fazi jon ، choobin ، رخشان ، ماهرخ تبریزی ، نیلو خانم ، وفا ، رویسا65 ، مامان دو تا نی نی ، س.م ، نازگل 69 ، باران... ، SaBooRa ، madely ، melii ، rojan joooni ، عشق احسان ، ferferiii ، سراب ، Leyla6774 ، re.ha ، مرمر ، belfi64 ، matilla ، paria khanoom ، شوکران ، فاطیما_66 ، baharak7 ، aristos ، پاستل ، الهام** ، هیام " ، گلي خانوم ، 3lena ، 3piid ، nazanin banoo ، فرزانه71 ، samira-b ، pari saaa ، یار پنهان ، eli and reza ، Sherry Banoo ، 136383 ، آرزو بانو ، soudi
ارسال پاسخ

تمامی اظهار نظرهای کاربران صرفا نظرات شخصی آنان بوده و تمامی مسئولیت متوجه اظهار کننده نظر می باشد.




ارسال پاسخ صفحه قبل صفحه بعد ثبت نام