• مهناز
  • گل سنتر

خاطرات روز خواستگاری

۲۴-خرداد-۱۳۹۷, ۰۲:۳۲ عصر (آخرین تغییر در این ارسال: ۲۴-خرداد-۱۳۹۷ ۰۲:۳۳ عصر توسط Sepid72.)
ارسال: #861
RE: خاطرات روز خواستگاری
(۲۴-خرداد-۱۳۹۷ ۱۱:۴۶ صبح)'milad-khan' نوشته است:  از اون آدمایی بود که اگه باهاش بودی کلی بهت خوش می گذشت ولی به نظرم هنوز به حدی نرسیده بود که بتونه یه خونه و زندگی را مدیریت که، کسی باشه که بتونه روابطش با خانواده همسر و و رابطه همسر با خانواده خودش رو تنظیم کنه؛
اخلاقش مثل دخترا توی سن دبیرستان بود.
در هر صورت بعد از ناهار با سلام و صلوات؛ با سپاس واحترام رسوندمش خونشون و گلش رو هم تقدیمش کردم و صحیح و سلامت تحویل والده گرامشون دادم.

 



علامه ی دهر کی بودی تو گوگول پسر؟تصویر: /images/smilies/new/3 (12).gifتصویر: /images/smilies/new/3 (12).gif

خداروشکر نذاشتم حتی یه خواستگار پاش به خونمون باز بشه...
تو خلقت شما موجودات موندمتصویر: /images/smilies/new/3 (12).gif
 

بالاخره اسمش ظهور کرد تو شناسنامه م
دوستی:92/8/10
عقد:95/11/15
عروسی:97/6/9تصویر: images/smilies/heart.gif
 
نقل قول
 سپاس شده توسط سانی69 ، nikou ، ...vida... ، مونا بانو* ، soorati6925 ، maraal ، (*ســارا*) ، hilari ، بهـــاره
۲۴-خرداد-۱۳۹۷, ۰۳:۵۴ عصر
ارسال: #862
RE: خاطرات روز خواستگاری
آقا میلاد 
بهتره اسم سر کار گذاشتن دختر مردم و مو از ماست کشیدن و شخصیت شناسی دختر مردم و خیلی خیلی ببخشید با دخترا گرم گرفتن الکی رو خواستگاری نزاری
تو اگه مرد زندگی بودی وقتی میرفتی خواستگاری جذبه مردونگی داشتی نه خاله خان باجی بازی 
لطفا خواستگاری نرو 
البته ببخشیدا بازم خیلی ببخشید هرچند من نمیدونم چرا همش گمان میکنم اینا ی سری فانتزی تخیلات شما هستن تصویر: /images/smilies/new/wink.png
بزار ی چیزی رو رک و پوست کنده بگم :دیگه گذشته اون زمونی ک ما تو این سایت هر کی هرچی میگفت باور میکردیم الان خودمون داریم گنجشکارو جای قناری میفروشیم 
بی زحمت بزن به چاکتصویر: /images/smilies/new/new3.gif

خدایا خودت پشت و پناهمان باش
منتظر اتفاقات خوبم تصویر: images/smilies/heart.gif
نقل قول
 سپاس شده توسط Sepid72 ، ایدا ... ، nikou ، ...vida... ، مونا بانو* ، faraanak ، soorati6925 ، maraal ، (*ســارا*) ، hilari ، بهـــاره ، فرانه ه ، heven ، Parvin2017 ، لومانا
۲۴-خرداد-۱۳۹۷, ۰۵:۲۲ عصر (آخرین تغییر در این ارسال: ۲۴-خرداد-۱۳۹۷ ۰۵:۲۴ عصر توسط مونا بانو*.)
ارسال: #863
RE: خاطرات روز خواستگاری
انصافا توی سایتی که 99 درصد کاربرها خانم هستند که همه تحصیلکرده هستند، توقع داری توهمات تو رو باور می کنند؟؟
بعد فکر میکنی همه میگن وای گوله نمک ببین....مرد زندگیه!!! ..... .بریم بهش پیام بدیم؟؟؟؟


لطفا دز قرص هات زیاد کن!!!!! .مشخصه از اون بیکارهایی هستی که میرن کافی نت پلاس میشن و سعی می کنند با دلقک بازی چند تا دختر از نت تور کنند و اعتماد به عرش دارند

تصویر: /images/smilies/new/angel.png...New life is loading
نقل قول
 سپاس شده توسط soorati6925 ، maraal ، (*ســارا*) ، hilari ، *ترمه بانو* ، nikou ، بهـــاره ، سانی69 ، ستی‌لیته ، کیاناز ، ninaz ، لومانا
  • بیکیوت
۲۴-خرداد-۱۳۹۷, ۰۵:۲۵ عصر
ارسال: #864
RE: خاطرات روز خواستگاری
مانلی جون تعریف با توهمات فانتزی فرق داره...با همچنین آدمهایی حتی نباید آشنا شد

تصویر: /images/smilies/new/angel.png...New life is loading
نقل قول
 سپاس شده توسط مانلی22 ، maraal ، بهـــاره ، سانی69 ، ستی‌لیته
۲۴-خرداد-۱۳۹۷, ۰۶:۰۹ عصر
ارسال: #865
     
RE: خاطرات روز خواستگاری
خواجه حرم شنیدی3 (12)Surprised
به نظرم طرف یه چیزیش هست

میچرخم و میرقصم و مینوشم از این جام
بیخود شده از خویشم و از گردش ایام
 
نقل قول
 سپاس شده توسط (*ســارا*) ، مونا بانو* ، سانی69 ، arezoo1984 ، sahar-mr
۲۴-خرداد-۱۳۹۷, ۰۸:۵۵ عصر
ارسال: #866
 
RE: خاطرات روز خواستگاری
(۲۴-خرداد-۱۳۹۷ ۰۵:۲۲ عصر)'مانلی22' نوشته است:  اتفاقا به نظر من بزارید تعریف کنه. با دیدگاه پسرا اشنا شدن همچین بد هم نیست. شاید به خیلیا کمک کنه. ایشون هم داره از دید خودش تعریف میکنه دیگه.

 

نظر منم همینه
واقعا منم فکر نمی کردم پسرا به این چیزا ااصلا توجه کنن!!!! 
برام جالبه که هدف خواستگاری های سنتی رو از دیدگاه خانواده پسرا می بینم!!! (ما برادر نداریم)

اتفاقا به نظر من برای دخترامونم خوبه...
که اگه دیدن خانواده پسر زنگ نزد، خیلی وقتا مشکل از اونها نیست... صرفا بهم نمی خوردن یا پسر خودش رو پایین تر می دیده...
درسته واقعا روح دخترا تو همچین خانواده هایی آسیب می بینه اما اگه بدونن که پسرا چه دیدگاهی دارن، اینقد به خودشون فشار نمیارنتصویر: images/smilies/sleepy.gif

اگر عقاید خود را با تفکر و مطالعه به دست بیاورید؛ کسی نمیتواند به آنها توهین کند
اگر کسی چیزی بر خلافشان بگوید عصبانی نمیشوید؛
یا میخندید یا به فکر فرو میروید...
نقل قول
 سپاس شده توسط مانلی22 ، بهـــاره ، مونا بانو* ، سانی69
۲۴-خرداد-۱۳۹۷, ۱۱:۱۲ عصر
ارسال: #867
RE: خاطرات روز خواستگاری
دوستان چیزی نیست که
ایشونم نظرشونو گفتن
من کاری ندارم توش اغراق داره یا نه
مثل یه نویسنده نوشته شده و جالبه
بیشتر کاربران اینجا خانم هستن
خوبه با نظر یه اقا مواجه شدن
اینکه ببینیم به چه چیزایی توجه میکنن

مطمئنم که خدا هیچ وقت دیر نمیکنهتصویر: images/smilies/heart.gif
نقل قول
 سپاس شده توسط Rosee ، بهـــاره ، eln@z
۲۴-خرداد-۱۳۹۷, ۱۱:۱۵ عصر
ارسال: #868
RE: خاطرات روز خواستگاری
واقعا نشستین اینهمهههه داستان های شر و ور milad khan رو خوندید؟؟؟تصویر: images/smilies/undecided.gifتصویر: images/smilies/undecided.gif تصویر: images/smilies/exclamation.gifجوابشم دادید؟!!!!!تصویر: images/smilies/confused.gifتصویر: images/smilies/confused.gif بیخیااااااااال باباااااتصویر: /images/smilies/new/3 (12).gifتصویر: /images/smilies/new/3 (12).gifتصویر: /images/smilies/new/3 (12).gifتصویر: /images/smilies/new/3 (12).gif داره به ما میخده.به حرص خوردن شماهاتصویر: /images/smilies/new/3 (12).gifتصویر: /images/smilies/new/3 (12).gif

 
نقل قول
 سپاس شده توسط سانی69
۲۴-خرداد-۱۳۹۷, ۱۱:۱۹ عصر
ارسال: #869
RE: خاطرات روز خواستگاری
آره خدایی من خوندم! آخه خودم یکی دوتا خواستگار بیشعور داشتم میخواستم ببینم تو ذهن اینجور آدمها چی میگذره. فهمیدم چیز مهمی که بخوام فکرم و مشغولش کنم نبوده.

گر می نخوری طعنه مزن مستان را
بنیاد مکن تو حیله و دستان را
تو غره بدان مشو که می مینخوری
صد لقمه خوری که می غلام‌ست آنرا
 
نقل قول
 سپاس شده توسط Rosee ، مونا بانو* ، سانی69 ، ستی‌لیته ، لومانا
۸-شهريور-۱۳۹۷, ۱۱:۳۹ صبح (آخرین تغییر در این ارسال: ۸-شهريور-۱۳۹۷ ۱۱:۴۴ صبح توسط heven.)
ارسال: #870
RE: خاطرات روز خواستگاری
دیروز خیلی استرس داشتم از صبح با مامانم شروع کردیم برق انداختن خونه تا ظهر بعدم دوتایی رفتیم میوه و شیرینی خریدیم گفت خودت بیا انتخاب کن باز نگی چرا اینا رو خریدین خلاصه باهم رفتیم خریدامون رو کردیم و اومدیم بعدم سریع من رفتم حمام و اومدم مرتبم گوشی دستم به آقای یار پیام میدادم ایشونم خیلی بی خیال کلا جواب نمیداد تصویر: /images/smilies/new/new3.gifاینقد عصبانی بودم از دستش دلم میخواست کلشو بکنم 
خلاصه از شدت استرس نهارم نخوردم حتی نتونستم یکم بخوابم تصویر: /images/smilies/new/huh.png قرار بود بین 4/5 تا 5 بیان ولی ساعت 6 اومدن از اینورم مامانم همش میگفت چرا دیر کردن چقد بد قولن منم تند تند پیام میدادم غر میزدم تصویر: images/smilies/biggrin.gif حدس میزدم گوشیشو سایلنت کرده تصویر: /images/smilies/new/mad.png گفتم مامان حتما رفتن گل بخرن معطل شدن گفت از کجا معلوم جلسه ی اول گل بیارن منم خندم گرفته بودتصویر: /images/smilies/new/3 (12).gif نمیدونست گل رو خودم سفارش دادمتصویر: /images/smilies/new/wink.png
ساعت 6 زنگ خونه زده شد داشت قلبم وایمستاد تصویر: images/smilies/blush.gif من اومدم تو اتاقم تا بعد اینکه نشستن برم تصویر: /images/smilies/new/smiling.png مامانمم هی میومد میگفت بیا بیرون چای رو ببر منم گفتم خجالت میکشم صبر کنتصویر: images/smilies/blush.gif خیلی شیک بهم گفت 5 ماه داری باهاش حرف میزنی خجالت نکشیدی الان خجالت میکشیتصویر: /images/smilies/new/3 (12).gifتصویر: /images/smilies/new/3 (12).gifتصویر: /images/smilies/new/3 (12).gif
رفتم احوال پرسی کردم و بعدم چایی و میوه رو تعارف کردم موقعی که داشتم پیش دستی میزاشتم اقای یار نزاشت خم بشم خودش گرفت مامانمم که کاملا روش زوم بودتصویر: images/smilies/tongue.gif
کمرم درد گرفت از پذیرایی خداییش ظرف میوه سنگین بود وسط راه دلم می خواست بزارمش زمینتصویر: images/smilies/dodgy.gif همیشه مامان خانم خودش پذیرایی میکنه این دفعه رو گفت خودت ببر تا خواهراش ببیننت مادر من کار از این حرفا گذشته چیو ببیننتصویر: /images/smilies/new/3 (12).gifتصویر: /images/smilies/new/3 (12).gifتصویر: /images/smilies/new/3 (12).gif
پسر خواهر اقای یار همون دیروز میخواست همه چیو تمام کنه که پدرجان اینقد ناز اورد گفت شنبه خبر بگیریدتصویر: /images/smilies/new/huh.png نمیشه عجله ای تصمیم بگیریم اونا هم همش میگفتن محرم نزدیکه تا قبل محرم عقد کنن
بعدم هم دو تایی اومدیم اتاق من مثلا صحبت کنیم از شانس من داداشمم خونه بود توی اتاقش تصویر: images/smilies/angel.gif تا اومد صحبت کنه گفتم اروم حرف بزن اتاق بغلی داداشمه باور نمیکرد میگفت شوخی نکن آرزو تصویر: images/smilies/cool.gif گفتم شوخیم چیه به خدا تو اتاقشه میگه خوب پس چرا اومدیم حرف بزنیم وقتی داداشت هست تصویر: /images/smilies/new/3 (12).gif حرفم نداشتیم بزنیم از اول تا اخر گفت وای تو چه جوری توی این اتاق گرم میخوای مردم از گرماتصویر: images/smilies/dodgy.gif اینم از صحبت ما دو تاتصویر: images/smilies/biggrin.gif
بعد که اومدم بیرون پرسیدن نظر عروس خانمتصویر: /images/smilies/new/lub.png منم چشمم به مامانو بابام بودتصویر: images/smilies/angel.gif که گفتن خبر میدیم بهتونتصویر: images/smilies/dodgy.gif و از دیروز تا الان دارم روی مامانم کار میکنم اکی بدن قبل محرم عقد کنیمتصویر: /images/smilies/new/wink.png

 

جلسه ی اول خواستگاری ۱۳۹۷/۶/۷( شب عید غدیر)
خدایا شکرت
نقل قول
 سپاس شده توسط یار پنهان ، Maryam_pedram ، maaaed ، RI RA ، (صبا) ، B♡I ، گلپری ، Sarakora ، رهگذر@ ، Fereshteh K ، ایدا ... ، (*ســارا*) ، K.L.S ، خاله افسانه1366 ، سراب
ارسال پاسخ

تمامی اظهار نظرهای کاربران صرفا نظرات شخصی آنان بوده و تمامی مسئولیت متوجه اظهار کننده نظر می باشد.




ارسال پاسخ صفحه قبل صفحه بعد ثبت نام