جدایی 4

۲۴-دي-۱۳۹۵, ۰۲:۴۱ عصر
ارسال: #31
RE: جدایی 4
امیدوارم راه درست رو بخری.خدا نگذره از کسایی که با زندگی دختر مردم اینجوری بازی میکنن.چه خانواده ای.بعد از همه مهمونا بیان.

قوی باش و سر به زیر و سخت...
پیش بسوی موفقیت
هدفت یادت نره
نقل قول
 سپاس شده توسط nasim.no
۲۴-دي-۱۳۹۵, ۰۳:۱۰ عصر
ارسال: #32
RE: جدایی 4
به نظر من از اول هم ازدواجتون صحیح نبوده . مادرش نیومد؟ و شما نرفتین تحقیق که بدونین که سکته نکرده ؟
ایشون ب نظرم کلا آدم سردرگمی شده و نمی دونه چی می خواد . از یه طرف خانواده ش مشکل مالی دارن. از اون طرف شما به خاطر مسائل مالی و عدم حمایت خانوده شون ازشون دلگیری و به قول خودت قسم خوردی که باهاشون ارتباط نداشته باشی.
عزیزم وقتی با یه مرد ازدواج می کنیم باید خانواده ش رو در هر صورت بپذیریم . یا باید مشکل رو ریشه ای حل کنی . یعنی اول با خانواده ش بعد خودش . یا کلا رها کنی این زندگی رو .
اگه می خوایی درست بشه باید از اول درست بشه .
بعد الان من نمیدونم چه کمکی می خوایی ؟ اینکه اقدام به جدایی کار درستیه یا نه ؟
یا راهنمایی می خوایی برای درست شدن این زندگی ؟
مواردی که بیان کردی بازم یه سویه است .
همسرتون باهاتون صحبت کردن که خانواده شون می خوان بیان منزلتون و شما راضی نشدین بعدش گفتن شما برین خونه ی پدر که خانواده شون بیان ؟ یا چطور؟
از اون گذشته ایشون از شهرش پاشده اومده شهر شما . خانواده شم نمی خوایی . پول هم که پدرتون دادن .
به نظرم حسی که همسرت داره واقعا حس بدیه . و نتونسته خودش رو توی موقعیت جدید پیدا کنه .
از این طرف هم این حسهای بدی که توی این مدت برای شما سبب شده .
همیشه (شایدم بهتر باشه گفت هیچ وقت ) کمک تام به یه زوج نمی تونه اونها رو خوشبخت کنه .
نقل قول
 سپاس شده توسط #مهربانو# ، sarvinbahari ، marjantt ، مامان گل دخترا ، paeeezam
۲۴-دي-۱۳۹۵, ۰۵:۱۵ عصر
ارسال: #33
RE: جدایی 4
(۲۴-دي-۱۳۹۵ ۰۳:۱۰ عصر)ویدا بهار نوشته است:  به نظر من از اول هم ازدواجتون صحیح نبوده . مادرش نیومد؟ و شما نرفتین تحقیق که بدونین که سکته نکرده ؟
ایشون ب نظرم کلا آدم سردرگمی شده و نمی دونه چی می خواد . از یه طرف خانواده ش مشکل مالی دارن. از اون طرف شما به خاطر مسائل مالی و عدم حمایت خانوده شون ازشون دلگیری و به قول خودت قسم خوردی که باهاشون ارتباط نداشته باشی.
عزیزم وقتی با یه مرد ازدواج می کنیم باید خانواده ش رو در هر صورت بپذیریم . یا باید مشکل رو ریشه ای حل کنی . یعنی اول با خانواده ش بعد خودش . یا کلا رها کنی این زندگی رو .
اگه می خوایی درست بشه باید از اول درست بشه .
بعد الان من نمیدونم چه کمکی می خوایی ؟ اینکه اقدام به جدایی کار درستیه یا نه ؟
یا راهنمایی می خوایی برای درست شدن این زندگی ؟
مواردی که بیان کردی بازم یه سویه است .
همسرتون باهاتون صحبت کردن که خانواده شون می خوان بیان منزلتون و شما راضی نشدین بعدش گفتن شما برین خونه ی پدر که خانواده شون بیان ؟ یا چطور؟
از اون گذشته ایشون از شهرش پاشده اومده شهر شما . خانواده شم نمی خوایی . پول هم که پدرتون دادن .
به نظرم حسی که همسرت داره واقعا حس بدیه . و نتونسته خودش رو توی موقعیت جدید پیدا کنه .
از این طرف هم این حسهای بدی که توی این مدت برای شما سبب شده .
همیشه (شایدم بهتر باشه گفت هیچ وقت ) کمک تام به یه زوج نمی تونه اونها رو خوشبخت کنه .

خب خاوداه من رفتم تحقی ودیدن ک مادرش سکته کرده ولی نه ازاون سکته ها ک زمین گیرباشن خدای نکرده خیلی خوب مسافراشم میره ودومین مورد ک موقع خواستگاری پدرم محل زدگی ومطرح کرد وایشون قبول کردن وگفتن منم خودم میخوام اینجا زدگی کنم وسومین موردایا توخودت میتونی قبول کنی ک سل عذاب بکشی حرف بشنوی وخانوادم تحت فشارباشن اونام عین خیالشون نباشه بعد یهوبعد عروسی وگذروندن اون همه مشکلات سرولشون پیداشه وبشن فامیل یاحتی تونامزدی زنگ بزنن بگن برو طلاق بگیر یا بگن طلاقش بده نمیدونم ولی من خانوادشونو بعد اینک فهیدم چجوری ادمی هستن قبول کردم به شرط اینک من نرم واونا نیان ولی خودش خواست میتونه بره اشتباه ما ریشه ایه اززمان خواستگاری ودروغ وعده های الکی وپنهون کردن ونشون دادن ذات خودشون بعد اینک به قولی خرشون ازپل گذشت..الان میخوام بدونم جدایی درسته؟

امضای منم عوض شد میشه برای خوب پیش رفتن کارام یه صلوات بفرستید...
تاریخ عروسی:95/6/26
تالار:آمیتیس کرج
ارایشگاه:مه سمیر
مزون:دخترایرونی
واین داستان ادامه دارد...
نقل قول
  • کتی دیلمی
  • گروه ژ
۲۴-دي-۱۳۹۵, ۰۵:۲۹ عصر
ارسال: #34
RE: جدایی 4
عزیزم هیچکس نمیتونه بهت بگه که جدایی درسته یا نه چون هیچکی جز خودت این زندگیو زندگی نکرده خودتی که باید بشینی نکات مثبت و منفی این آقارو بزاری تو کفه ترازو ببینی باهاش آینده ای داری یا نه؟! اینکه میپرسی از دیگران یعنی یا دوسش داری یا تردید داریو میخای یه کس دیگه بجات تصمیم بگیره که نمیشه و تصمیم نهایی رو خودت باید بگیری و مصمم عملیش کنی
نقل قول
 سپاس شده توسط پری سیما 89 ، #مهربانو# ، ویدا بهار ، سالومه توپولی ، (*ســارا*) ، nasim.no
۲۴-دي-۱۳۹۵, ۱۰:۰۵ عصر
ارسال: #35
RE: جدایی 4
فاطمه بانو
فقط یه چیز میتونم بگم اونم اینکه "خوبی که از حد بگذرد نادان خیال بد کند"

خدایا شکرررر 
نقل قول
 سپاس شده توسط مامان گل دخترا ، رنگی و مهتابی ، saahaar banoo ، nasim.no ، آرینا 1220 ، azin1994
۲۵-دي-۱۳۹۵, ۱۲:۱۶ صبح
ارسال: #36
RE: جدایی 4
(۲۴-دي-۱۳۹۵ ۰۵:۱۵ عصر)فاطمه بانـــو نوشته است:  
(۲۴-دي-۱۳۹۵ ۰۳:۱۰ عصر)ویدا بهار نوشته است:  عزیزم وقتی با یه مرد ازدواج می کنیم باید خانواده ش رو در هر صورت بپذیریم . یا باید مشکل رو ریشه ای حل کنی . یعنی اول با خانواده ش بعد خودش . یا کلا رها کنی این زندگی رو .
همسرتون باهاتون صحبت کردن که خانواده شون می خوان بیان منزلتون و شما راضی نشدین بعدش گفتن شما برین خونه ی پدر که خانواده شون بیان ؟ یا چطور؟
از اون گذشته ایشون از شهرش پاشده اومده شهر شما . خانواده شم نمی خوایی . پول هم که پدرتون دادن .
به نظرم حسی که همسرت داره واقعا حس بدیه . و نتونسته خودش رو توی موقعیت جدید پیدا کنه .

خب خاوداه من رفتم تحقی ودیدن ک مادرش سکته کرده ولی نه ازاون سکته ها ک زمین گیرباشن خدای نکرده خیلی خوب مسافراشم میره ودومین مورد ک موقع خواستگاری پدرم محل زدگی ومطرح کرد وایشون قبول کردن وگفتن منم خودم میخوام اینجا زدگی کنم وسومین موردایا توخودت میتونی قبول کنی ک سل عذاب بکشی حرف بشنوی وخانوادم تحت فشارباشن اونام عین خیالشون نباشه بعد یهوبعد عروسی وگذروندن اون همه مشکلات سرولشون پیداشه وبشن فامیل یاحتی تونامزدی زنگ بزنن بگن برو طلاق بگیر یا بگن طلاقش بده نمیدونم ولی من خانوادشونو بعد اینک فهیدم چجوری ادمی هستن قبول کردم به شرط اینک من نرم واونا نیان ولی خودش خواست میتونه بره اشتباه ما ریشه ایه اززمان خواستگاری ودروغ وعده های الکی وپنهون کردن ونشون دادن ذات خودشون بعد اینک به قولی خرشون ازپل گذشت..الان میخوام بدونم جدایی درسته؟

ببین این نقل قول حرفهایی که خودم گفتم رو مهم هاش رو گذاشتم بمونه .
خب اگه مسافرت می رفته خواستگاری چرا نیومده ؟ به هر حال دیگه مهم نیست . ولی اون زمان این سوال مهمی بوده.
منظورم این نبود که چرا شهر شما زندگی می کنن. مهم نیست . مهم اینه که ایشون از زندگی گذشته ، شهر، و خانواده شون جدا شدن و شما انتظار دارین همیشگی باشه . اگه ایشون نظر شما رو قبول کنه ممکنه واقعا دچار بحران روحی بشه . مگه این که ادم خانواده دوستی نباشه . که هست . و به نظرم کسی حق نداره این حق رو از آدم بگیره حتی همسرش.
بله . من اگه بودم اجازه می دادم بیان منزلم .
که توی زندگیم پیش اومده آدمهایی که به هیچ عنوان دوستشون نداشتم و کارهای بدی در حقم کردن مهمانم شدن و بسیار با احترام باهاشون برخورد کردم . هر کسی مهمان خانه م بشه باهاش همینطور برخورد می کنم . باهاشون صمیمی نمی شم . ولی احترام می ذارم و سعی می کنم لحظات خوبی داشته باشن . که اتفاقا همین باعث می شه آدم قویتر بشه . که بیشتر روی زندگی و خوشبختیِ خودش تمرکز کنه و دیگرانی که باعث ازارش شدن براش مهم نشن و اهمیتی نداشته باشن.
قطع رابطه کردن با خانواده کار درستی نیست ، مگه مواردی که واقعا زندگی آدم رو تحت تاثیر بدی قرار بده و آُسیب بزنه.
ولی خانواده ی همسر به هر حال تصمیم گیریش تنها به عهده ی من نیست . زندگی مشترک یعنی همین
وقتی قبول می کنی با یکی روزهای زندگیت ، عمرت، جوونیت رو بگذرونی و هر چی که توی این دنیا تجربه خواهی کرد رو تجربه کنی چطور همسرت رو از یه حق طبیعی و عادی محروم می کنی ؟ که خانواده ت رو نبین؟
اگه معکوس ِ این جریان بود چطور؟
من که بدیِ خاصی از سمت خانواده ی ایشون توی نوشته های شما نمی بینم .
این که خرج نکردن اصلا موردی نیست. توی همین نو عروس ، توی کل جامعه ی ما بیشتر از شصت درصد خانواده ها خرج نمی کنن . جریان تازه ای نیست . و تنها برای شما نیست . اگه قرار باشه سر همچین مساله هایی زندگی رو به فنا بدیم واقعا نباید ازدواج کنیم . چون زندگی مشترک و خود ازدواج یعنی مسئولیت و تعهد.
می گن قبل ازدواج چشمهاتو خوب باز کن و بعدش چشمهاتو ببند . واقعا هم همینه . الان شما معکوس این رو عمل کردی و می کنی.
باید از کنار برخی مسائل گذشت و زیاد روی هر چیزی پافشاری نکرد.
وقتی اینهمه شک داری خب به خودت ، به همسرت یه فرصت بده . سعی کن این بار نه خودت اشتباه کنی نه اجازه بدی اون تبدیل بشه به آدم بی مسئولیتی .
شما مشخص که در رفاه بودی و خانواده ت همه چی رو همیشه به عهده گرفتن . خودت مسئولیت زندگیت رو بپذیر . الان این زندگی توئه. همش منتظری کسی بیاد و درستش کنه یا با جدایی یا با ادامه .
خودت چی فکر می کنی فاطمه بانو؟ خودت فکر می کنی این مرد که انتخابش کردی ، باهاش نشستی سر سفره ی عقد ، زنش شدی. هنوز ارزشش رو داره که کنارش بمونی؟ دوست داری زندگیت رو با این مرد بسازی؟ دوست داری پدر بچه هات باشه ؟
فکر می کنی خوبترین و بدترین روزهای زندگیت این مرد همونیه که کنارته ؟
فکر می کنی توی این زندگی که الان تو رو به این لحظه رسونده همش ایشون مقصر بوده ؟
شاید این شغل بار بردن توی تره بار کار مناسبی برای همسرت نیست؟ شاید ازش رنج می بره و نمی تونه بهت بگه.
این که ما انتظار داشته باشیم بعد از ازدواج همه ی زندگیمونو بسپریم به مرد و خودمون منفعل باشیم و انتظار خوشبختی واقعا امروزِ روز چیزی دور از واقعیته .
الان زمانیه که باید برای زندگیت قدم جلو بذاری. چه با این مرد چه بدون این مرد.
نقل قول
 سپاس شده توسط marjantt ، tara 1987
۲۵-دي-۱۳۹۵, ۰۱:۲۱ عصر (آخرین تغییر در این ارسال: ۲۵-دي-۱۳۹۵ ۰۱:۲۶ عصر توسط #مهربانو#.)
ارسال: #37
RE: جدایی 4
راستی یه سوال.فاطمه بانو جان.شما خودت شاغلی؟
بعد سرکوفت هم به شوهرت میزنی؟لحنت موقع یاد آوری محبت های پدرت چطوره؟ چند بار بهش این مسائل رو یادآوری میکتی؟

زهرا جان متاسفانه جوری شده که فکر میکنیم تفاق فقط برای دیگری پیش میاد.بعد راحت سرزنشش میکنیم.اونم با شدید ترین لحن ممکن.از موضع قدرت

قوی باش و سر به زیر و سخت...
پیش بسوی موفقیت
هدفت یادت نره
نقل قول
 سپاس شده توسط @زهرا@ ، گل پونه ، ویدا بهار ، saahaar banoo
۲۶-دي-۱۳۹۵, ۰۲:۵۸ عصر
ارسال: #38
RE: جدایی 4
معلوم هست اینجا چه خبره Angry این چه طرز حرف زدن با همدیگست یعنی واقعا نمیشه بدون توهین و بی احترامی همدیگرو راهنمایی کنیدExclamationExclamation دیگه لطفا این بحث کردنارو تموم کنید و در صورت ادامه کاربرایی که از الفاظ زشت استفاده میکنن مجبور میشم بن کنم
نقل قول
۷-بهمن-۱۳۹۵, ۰۳:۲۳ صبح
ارسال: #39
RE: جدایی 4
سلام... چقدر این تاپیک خلوت شده.
نمیدونم چرا حس می کنم تو چاهی افتادم که روز به روز بیشتر فرو میرم... دو سه ماه پیش شوهرم کار پیدا کرد و یه مدت آزمایشی رفت ولی بازم قبولش نکردن حتی شوهرم برای پیدا کردن کار خیلی جاها رفت ولی بازم هیچی. با این اوضاع عروسی هم که قرار بود عید باشه کنسل شد. مریضی مادرش هم عود کرده و میگه دکترا میگن کاری از دست ما دیگه برنمیاد البته پارسالم همین حرفا رو میزدن ولی زنده موند.Dodgy
منم خیلی وقته با شوهرم دیگه رابطه جنسی نداشتم و ندیدمش حتی. شوهرم بازم بخاطر مریضی مادرش بهم ریخته س و بازم دقیقا مثل پارسال میگه مسعوده بیا اینجا من تو این شرایط بهت نیاز دارم تو باید حالا کنارم باشی پشتم باشی و... حرفاش پارسالو یادم میاره واسه همین دوست ندارم برم پیشش.Huh
پدر و مادرم تابستون که خیلی جدی گفتم جدا میشم قبول نکردن اونوقت الان میگن خب اگه میخوای جدی ما موافقیم انگار این زندگی نمیخواد سر بگیره. احمقانه ست اگه بگم وجدانم راضی نمیشه که تو همچین شرایطی که بازم حال مادرش بده و شوهرم داغونه حرف از جدایی بزنم. Crying
ولی کلا آینده خوبی رو برای خودم نمی بینم چون باز مادرش مثل پارسال مریضه مشخص نیس قراره چند روز چند ماه یا چندسال دیگه این وضعیت بمونه. اگه بمیره هم حتما شوهرم میخواد دوباره شش ماه یکسال کلا افسرده شه و عذای عمومی واسه خودش اعلام کنه.
ای کاش هرچه زودتر از این وضعیت اسفناک خلاص شم.Confused
نقل قول
 سپاس شده توسط maraal ، مرسده123
۷-بهمن-۱۳۹۵, ۰۷:۱۷ صبح
ارسال: #40
     
RE: جدایی 4
مسعوده به نظر من اگه جدا بشی هم نیازی به عذاب وجدان نیست چون هرکی هم جای تو بود اینجوری میشد
فقط یه سوال چرا شوهرت رو قبول نکردن ؟چون الان فقط قسمت کار پیدا کردنه سخته که شوهر شما پیدا کرده بوده

آشنایی : 1397/10/01
خواستگاری : 1397/11/19
بله برون : 1398/01/14
عقد : 1398/02/07
تصویر: images/smilies/heart.gifchok shukur bin shukur seni bana verana
 
نقل قول
 سپاس شده توسط masoodeh
ارسال پاسخ

تمامی اظهار نظرهای کاربران صرفا نظرات شخصی آنان بوده و تمامی مسئولیت متوجه اظهار کننده نظر می باشد.




ارسال پاسخ صفحه قبل صفحه بعد ثبت نام