نثر عاشقانه

۱۳-بهمن-۱۳۸۹, ۱۲:۴۳ صبح
ارسال: #1
نثر عاشقانه
این تاپیک با شعر عاشقانه فرقش اینه که اینجا نثر مینویسیم. نثرها میتونن طولانی تر باشن. نثر قشنگ از خودتون باشه امتیاز داره. بچه ها تشکر یادتون نره.
اینجا هم تکراری بنویسین سوختین! Tongue
نقل قول
 سپاس شده توسط فاطمه23 ، پیشو ، niloo khanoom
۱۴-بهمن-۱۳۸۹, ۱۱:۳۴ صبح
ارسال: #2
     
RE: نثر عاشقانه
اینجا نامه نادر ابراهیمی به همسرش رو براتون می ذارم تا بخونید نادر ابراهیمی نویسنده و شاعر

همسفر!

در این راه طولانی

که ما بی خبریم

و چون باد می گذرد،

بگذار خرده اختلاف هایمان، با هم باقی بماند

خواهش می کنم !

مخواه که یکی شویم، مطلقا یکی.

مخواه که هر چه تو دوست داری، من همان را، به همان شدت، دوست داشته باشم.

و هر چه من دوست دارم، به همان گونه، مورد دوست داشتن تو نیز باشد.

مخواه که هر دو، یک آواز را بپسندیم.

یک ساز را، یک کتاب را، یک طعم را، یک رنگ را

و یک شیوه نگاه کردن را.

مخواه که انتخابمان یکی باشد، سلیقه مان یکی، و رویاهامان یکی.

هم سفر بودن و هم هدف بودن، ابدا به معنی شبیه بودن و شبیه شدن نیست.

و شبیه شدن، دال بر کمال نیست. بلکه دلیل توقف است.

عزیز من !

دو نفر که عاشق اند، و عشق آنها را به وحدتی عاطفی رسانده است؛

واجب نیست که هر دو صدای کبک، درخت نارون، حجاب برفی قله ی علم کوه، رنگ سرخ و بشقاب سفالی را دوست داشته باشند.

اگر چنین حالتی پیش بیاید، باید گفت که یا عاشق زائد است یا معشوق.

و یکی کافیست.

عشق، از خودخواهی ها و خود پرستی ها گذشتن است.

اما، این سخن به معنای تبدیل شدن به دیگری نیست.

من از عشق زمینی حرف می زنم، که ارزش آن در "حضور" است،

نه در محو و نابود شدن یکی در دیگری.

عزیز من !

اگر زاویه دیدمان نسبت به چیزی یکی نیست، بگذار یکی نباشد.

بگذار در عین وحدت مستقل باشیم.

بخواه که در عین یکی بودن، یکی نباشیم.

بخواه که همدیگر را کامل کنیم، نه ناپدید.

بگذار صبورانه و مهرمندانه، درباب هر چیز که مورد اختلاف ماست، بحث کنیم.

اما نخواهیم که بحث، ما را به نقطه ی مطلقا واحدی برساند.

بحث، باید ما را به ادراک متقابل برساند، نه فنای متقابل.

اینجا، سخن از رابطه ی عارف با خدای عارف در میان نیست.

سخن از ذره ذره ی واقعیت ها و حقیقت های عینی و جاری زندگیست.

بیا بحث کنیم.

بیا معلوماتمان را تاخت بزنیم.

بیا کلنجار برویم.

اما سرانجام نخواهیم که غلبه کنیم.

بیا حتی اختلافهای اساسی و اصولی زندگی مان را، در بسیاری زمینه ها، تا آنجا که حس می کنیم دوگانگی، شور و حال و زندگی می بخشد،

نه پژمردگی و افسردگی و مرگ،... حفظ کنیم

من و تو، حق داریم در برابر هم قد علم کنیم.

و حق داریم، بسیاری از نظرات و عقاید هم را نپذیریم، بی آنکه قصد تحقیر هم را داشته باشیم.

عزیز من !

بیا متفاوت باشیم ...
نقل قول
 سپاس شده توسط medosa ، سابرینا ، leila_r ، Rijina ، marziyehm ، maryam.r ، elize ، sepideh aero ، سارا 722 ، mahboobe ، khanoomGol ، رها شایسته ، مامان دو تا نی نی ، bily ، mina_v ، javidan ، BaNoO FaRiDeH ، Minaaa_R ، amirfarnaz ، bita-a ، melody68 ، ROOZA ، parniya ، otadi ، Miss November ، patricia ، سیماsima ، منم عروس ، فرخنده جوون ، زینب گلی ، نگار خانوم ، نیازز ، anahid91 ، nazanin bano ، aroskhoshgel ، parisa-kz ، eli.naz ، مامان کیانا ، laleh215 ، Sara koochooloo ، niloo khanoom ، آنا گاوالدا
۱۷-بهمن-۱۳۸۹, ۱۲:۰۴ عصر
ارسال: #3
RE: نثر عاشقانه
واااااااایییی عالیس جون فوق العاده بود

زندگی لحظه لحظه نو شدن است ساقه و ریشه و درو شدن است
نقل قول
 سپاس شده توسط otadi ، niloo khanoom
۱۷-بهمن-۱۳۸۹, ۰۲:۲۷ عصر
ارسال: #4
RE: نثر عاشقانه
چه دل پری داشته بنده خدا ! Big Grin
اینو خوشم اومد:
عزیز من !
اگر زاویه دیدمان نسبت به چیزی یکی نیست، بگذار یکی نباشد.
بگذار در عین وحدت مستقل باشیم.
بخواه که در عین یکی بودن، یکی نباشیم.
بخواه که همدیگر را کامل کنیم، نه ناپدید.
نقل قول
 سپاس شده توسط khanoomGol ، *آوا* ، niloo khanoom
۱۸-بهمن-۱۳۸۹, ۰۲:۱۴ عصر
ارسال: #5
     
RE: نثر عاشقانه
به نظر خودم واقعا" عالیه کسی چنین نظری داشته باشه اینقدر فهمیده اینو جناب همسر برام ایمیل کرده بود
نقل قول
 سپاس شده توسط otadi ، niloo khanoom ، anis6967
۲۴-بهمن-۱۳۸۹, ۰۱:۳۰ عصر (آخرین تغییر در این ارسال: ۲۴-بهمن-۱۳۸۹ ۰۱:۴۷ عصر توسط nilaa.)
ارسال: #6
RE: نثر عاشقانه
دنیا به من یاد داد دوری کسی رو که دوستش دارم تحمل کنم اما وفا به من یاد داد هرگز کسی را

که دوستش دارم فراموش نکنم
اینو برای همسر عزیزتر از جان خودم نوشتم

زندگی لحظه لحظه نو شدن است ساقه و ریشه و درو شدن است
نقل قول
 سپاس شده توسط alis ، niloo khanoom
۲۴-بهمن-۱۳۸۹, ۰۱:۵۰ عصر (آخرین تغییر در این ارسال: ۲۴-بهمن-۱۳۸۹ ۰۱:۵۱ عصر توسط alis.)
ارسال: #7
     
RE: نثر عاشقانه
این یک داستانه که گفتم بد نیست شما هم بخونید
خیلی از آدمها با عشق زندگیشون رو شروع می کنن ولی بعد از یک مدت دیگه از با هم بودن لذت نمی برن دلیلش توجه نکردن به جزئیاته

فقط یک ماه او را در آغوش گرفتم...

هرطور بود باید بهش می گفتم و راجع به چیزی که ذهنم رو مشغول کرده بود, باهاش صحبت می کردم. موضوع اصلی این بود که من می خواستم از اون جدا بشم. بالاخره هرطور که بود موضوع رو پیش کشیدم, از من پرسید چرا؟!


اما وقتی از جواب دادن طفره رفتم خشمگین شد و در حالی که از اتاق غذاخوری خارج می شد فریاد می زد: تو مرد نیستی


اون شب دیگه هیچ صحبتی نکردیم و اون دایم گریه می کرد و مثل باران اشک میریخت, می دونستم که می خواست بدونه که چه بلایی بر سر عشق مون اومده و چرا؟

اما به سختی می تونستم جواب قانع کننده ای براش پیدا کنم, چرا که من دلباخته یک دختر جوان به اسم"دوی" شده بودم و دیگه نسبت به همسرم احساسی نداشتم.
من و اون مدت ها بود که با هم غریبه شده بودیم من فقط نسبت به اون احساس ترحم داشتم. بالاخره با احساس گناه فراوان موافقت نامه طلاق رو گرفتم, خونه, سی درصد شرکت و ماشین رو به اون دادم. اما اون یک نگاه به برگه ها کرد و بعد همه رو پاره کرد.

زنی که بیش از ده سال باهاش زندگی کرده بودم تبدیل به یک غریبه شده بود و من واقعا متاسف بودم و می دونستم که اون ده سال از عمرش رو برای من تلف کرده و تمام انرژی و جوانی اش رو صرف من و زندگی با من کرده, اما دیگه خیلی دیر شده بود و من عاشق شده بودم.

بالاخره اون با صدای بلند شروع به گریه کرد, چیزی که انتظارش رو داشتم. به نظر من این گریه یک تخلیه هیجانی بود.بلاخره مسئله طلاق کم کم داشت براش جا می افتاد. فردای اون روز خیلی دیر به خونه اومدم و دیدم که یک نامه روی میز گذاشته! به اون توجهی نکردم و رفتم توی رختخواب و به خواب عمیقی فرو رفتم. وقتی بیدار شدم دیدم اون نامه هنوز هم همون جاست, وقتی اون رو خوندم دیدم شرایط طلاق رو نوشته. اون هیچ چیز از من نمی خواست به جز این که در این مدت یک ماه که از طلاق ما باقی مونده بهش توجه کنم.

اون درخواست کرده بودکه در این مدت یک ماه تا جایی که ممکنه هر دومون به صورت عادی کنار هم زندگی کنیم, دلیلش هم ساده و قابل قبول بود: پسرمون در ماه آینده امتحان مهمی داشت و همسرم نمی خواست که جدایی ما پسرمون رو دچار مشکل بکنه!

این مسئله برای من قابل قبول بود, اما اون یک درخواست دیگه هم داشت: از من خواسته بود که بیاد بیارم که روز عروسی مون من اون رو روی دست هام گرفته بودم و به خانه اوردم. و درخواست کرده بود که در یک ماه باقی مونده از زندگی مشترکمون هر روز صبح اون رو از اتاق خواب تا دم در به همون صورت روی دست هام بگیرمو راه ببرم.

خیلی درخواست عجیبی بود, با خودم فکر کردم حتما داره دیونه می شه. اما برای این که اخرین درخواستش رو رد نکرده باشم موافقت کردم.

وقتی این درخواست عجیب و غریب رو برای "دوی"تعریف کردم اون با صدای بلند خندید گفت: به هر باید با مسئله طلاق روبرو می شد, مهم نیست داره چه حقه ای به کار می بره..



مدت ها بود که من و همسرم هیچ تماسی با هم نداشتیم تا روزی که طبق شرایط طلاق که همسرم تعین کرده بود من اون رو بلند کردم و در میان دست هام گرفتم.

هر دومون مثل آدم های دست و پاچلفتی رفتار می کردیم و معذب بودیم.. پسرمون پشت ما راه می رفت و دست می زد و می گفت: بابا مامان رو تو بغل گرفته راه می بره.
جملات پسرم دردی رو در وجودم زنده می کرد, از اتاق خواب تا اتاق نشیمن و از اون جا تا در ورودی حدود ده متر مسافت رو طی کردیم.. اون چشم هاشو بست و به آرومی گفت: راجع به طلاق تا روز آخر به پسرمون هیچی نگو!

نمی دونم یک دفعه چرا این قدر دلم گرفت و احساس غم کردم.. بالاخره دم در اون رو زمین گذاشتم, رفت و سوار اتوبوس شد و به طرف محل کارش رفت, من هم تنها سوار ماشین شدم و به سمت شرکت حرکت کردم.

روز دوم هر دومون کمی راحت تر شده بودیم, می تونستم بوی عطرشو اسشمام کنم. عطری که مدتها بود از یادم رفته بود. با خودم فکر کردم من مدتهاست که به همسرم به حد کافی توجه نکرده بودم. انگار سالهاست که ندیدمش, من از اون مراقبت نکرده بودم.

متوجه شدم که آثار گذر زمان بر چهره اش نشسته, چندتا چروک کوچک گوشه چماش نشسته بود,لابه لای موهاش چند تا تار خاکستری ظاهر شده بود!
برای لحظه ای با خودم فکر کردم: خدایا من با او چه کار کردم؟!

روز چهارم وقتی اون رو روی دست هام گرفتم حس نزدیکی و صمیمیت رو دوباره احساس کردم.

این زن, زنی بود که ده سال از عمر و زندگی اش رو با من سهیم شده بود. روز پنجم و ششم احساس کردم, صیمیت داره بیشتر وبیشتر می شه, انگار دوباره این حس زنده شده و دوباره داره شاخ و برگ می گیره.

من راجع به این موضوع به "دوی" هیچی نگفتم. هر روز که می گذشت برام آسون تر و راحت تر می شد که همسرم رو روی دست هام حمل کنم و راه ببرم, با خودم گفتم حتما عظله هام قوی تر شده. همسرم هر روز با دقت لباسش رو انتخاب می کرد. یک روز در حالی که چند دست لباس رو در دست گرفته بود احساس کرد که هیچ کدوم مناسب و اندازه نیستند.با صدای آروم گفت: لباسهام همگی گشاد شدند.
و من ناگهان متوجه شدم که اون توی این مدت چه قدر لاغر و نحیف شده و به همین خاطر بود که من اون رو راحت حمل می کردم, انگار وجودش داشت ذره ذره آب می شد. گویی ضربه ای به من وارد شد, ضربه ای که تا عمق وجودم رو لرزوند. توی این مدت کوتاه اون چقدر درد و رنج رو تحمل کرده بود, انگار جسم و قلبش ذره ذره آب می شد. ناخوداگاه بلند شدم و سرش رو نوازش کردم..

پسرم این منظره که پدرش , مادرش رو در اغوش بگیره و راه ببره تبدیل به یک جزئ شیرین زندگی اش شده بود.

همسرم به پسرم اشاره کرد که بیاد جلو و به نرمی و با تمام احساس اون رو در آغوش فشرد.
من روم رو برگردوندم, ترسیدم نکنه که در روزهای آخر تصمیم رو عوض کنم. بعد اون رو در آغوش گرفتم و حرکت کردم. همون مسیر هر روز, از اتاق خواب تا اتاق نشیمن و در ورودی.دستهای اون دور گردن من حلقه شده بود و من به نرمی اون رو حمل می کردم, درست مثل اولین روز ازدواج مون. روز آخر وقتی اون رو در اغوش گرفتم به سختی می تونستم قدم های آخر رو بردارم.

انگار ته دلم یک چیزی می گفت: ای کاش این مسیر هیچ وقت تموم نمی شد. پسرمون رفته بود مدرسه, من در حالی که همسرم در اغوشم بود با خودم گفتم:
من در تمام این سالها هیچ وقت به فقدان صمیمیت و نزدیکی در زندگی مون توجه نکرده بودم.

اون روز به سرعت به طرف محل کارم رانندگی کردم, وقتی رسیدم بدون این که در ماشین رو قفل کنم ماشین رو رها کردم, نمی خواستم حتی یک لحظه در تصمیمی که گرفتم, تردید کنم.

"دوی" در رو باز کرد, و من بهش گفتم که متاسفم, من نمی خوام از همسرم جدا بشم! اون حیرت زده به من نگاه می کرد, به پیشانیم دست زد و گفت: ببینم فکر نمیکنی تب داشته باشی؟

من دستشو کنار زدم و گفتم: نه! متاسفم, من جدایی رو نمی خوام, این منم که نمی خوام از همسرم جدا بشم.
به هیچ وجه نمی خوام اون رو از دست بدم.

((( زندگی مشترک من خسته کننده شده بود, چون نه من و نه اون تا یک ماه گذشته هیچ کدوم ارزش جزییات و نکات ظریف رو در زندگی مشترکمون نمی دونستیم. زندگی مشترکمون خسته کننده شده بود نه به خاطر این که عاشق هم نبودیم بلکه به این خاطر که اون رو از یاد برده بودیم.)))

من حالا متوجه شدم که از همون روز اول ازدواج مون که همسرم رو در آغوش گرفتم و پا به خانه گذاشتم موظفم که تا لحظه مرگ همون طور اون رو در آغوش حمایت خودم داشته باشم. "دوی" انگار تازه از خواب بیدار شده باشه در حالی که فریاد می زد در رو محکم کوبید و رفت.

من از پله ها پایین اومدم سوار ماشین شدم و به گل فروشی رفتم. یک سبد گل زیبا و معطر برای همسرم سفارش دادم. دختر گل فروش پرسید: چه متنی روی سبد گل تون می نویسید؟
و من در حالی که لبخند می زدم نوشتم :

از امروز صبح, تو رو در آغوش مهرم می گیرم و حمل می کنم, تو روبا پاهای عشق راه می برم, تا زمانی که مرگ, ما دو نفر رو از هم جدا کنه.
نقل قول
 سپاس شده توسط medosa ، bahare71 ، scarlet ، عسل بانو. ، param ، Rijina ، marziyehm ، سوگلی ، elin ، Monir60 ، Zendegim ، NiKtA20 ، tarlan 66 ، نگار خانوم ، mahboobe ، nina2376 ، nazi18 ، otadi ، patricia ، سیماsima ، مهلقا ، درمانده ، samsam khatoon ، نیازز ، nazanin bano ، parisa-kz ، sara_e ، *kija* ، Sara koochooloo ، mobina-hgh ، niloo khanoom ، آنا گاوالدا
۲۴-بهمن-۱۳۸۹, ۰۲:۰۷ عصر
ارسال: #8
RE: نثر عاشقانه
چهار شمع بودند که به ارا می می سوختند



سکوت طوری بر فضای اتاق خیمه زده بود که به وضوح میشد صدای درد دلشان را با یکدیگر شنید .


شمع اول گفت : من آرامش هستم ...! هیچ کس نمی تواند از نور من محافظت کند ، بهر حال فکر کنم باید بروم ، چون هیچ دلیلی برای ماندن و بیش از این سوختن نمی بینم ...


رفته رفته شعله اش کم نور و کم نور تر شد تا اینکه بطور کامل از بین رفت ( خاموش شد ) .


شمع دوم گفت : من ایمان هستم .. گمان نکنم تا مدت زیادی بمانم ، وقت رفتنم فرا رسیده و هیچ دلیلی برای بیشتر از این بودنم باقی نمانده من دیگر برای هیچ کس ارزشی ندارم .


تا صحبتهایش تمام شد ، نسیمی به آرامی وزید و شمع دوم را خاموش کرد .


شمع سوم با غم زیادی شروع به صحبت کرد : من عشق هستم .. دیگر قدرتی برای ماندن ندارم ، دیگر کسی به من اهمیت نمی دهد و مردم قدر مرا نمی‌دانند و فراموش کردند که عشق از همه کس به آنها نزدیک تر است .


بیشتر منتظر نماند و دوام نیاورد ، نورش کاملا از بین رفت و مانند شمعهای قبلی خاموش گشت .


ناگهان کودکی وارد اتاق شد و سه شمع اول را خاموش شده دید


با گریه و اندوه زیادی گفت : ای شمع ها ! چرا شعله تان خاموش شد و نورتان از بین رفت؟ باید تا ابد روشن بمانید و همه جا را نورانی کنید .. شما را بخدا روشن شوید .. نروید ..


کودک همچنان به اشک ریختن و گفتگو با شمع های خاموش ادامه می داد و التماس می کرد


در آن هنگام بود که شمع چهارم شروع به حرف زدن کرد و گفت :


نترس کوچولوی من ، تا وقتی که من هستم و وجود دارم می توانم آن سه شمع را روشن کنم و تا همیشه پر نور نگهشان دارم .. زیرا من امید هستم .


کودک با اشتیاق و شتاب فراوانی شمع چهارم را به دست گرفت و با شعله اش سه شمع خاموش شده را دوباره روشن کرد.


آره .. امید رو هیچ وقت نباید از زندگیمون برونیم


هر کدوم از ما با کمک امید میتونیم از عشق و ایمان و آرامشمون واسه همیشه در دل و زندگیمون نگهداری کنیم.

زندگی لحظه لحظه نو شدن است ساقه و ریشه و درو شدن است
نقل قول
 سپاس شده توسط samira- s.m ، leila_r ، Rijina ، marziyehm ، نگار خانوم ، patricia ، niloo khanoom
۱۰-اسفند-۱۳۸۹, ۱۲:۱۱ عصر (آخرین تغییر در این ارسال: ۱۰-اسفند-۱۳۸۹ ۱۲:۱۵ عصر توسط nilaa.)
ارسال: #9
RE: نثر عاشقانه
فردی به پدر همسرش گفت :عده زیادی‌ شما را به خاطر زندگی زناشوئی موفقی که دارید تحسین می‌کنند. ممکن است راز این موفقیت را به من بگوئید؟

پدر با لبخندی پاسخ داد: هرگز همسرت را به خاطر کوتاهی‌هایش یا اشتباهی که کرده مورد انتقاد قرار نده. همواره این فکر را در یاد داشته باش که او به خاطر کوتاهی‌ها و نقاط ضعفی که دارد نتوانسته شوهریبهتر از تو پیدا کند

زندگی لحظه لحظه نو شدن است ساقه و ریشه و درو شدن است
نقل قول
 سپاس شده توسط سیماsima ، nazanin bano ، niloo khanoom
۱۰-اسفند-۱۳۸۹, ۱۱:۳۷ عصر
ارسال: #10
RE: نثر عاشقانه
الان یه جمله قشنگ توی آهنگ kylie minogue شنیدم :
You'll never get to Heaven, if you're scared of getting high
هرگز به آسمان (بهشت) نخواهی رسید اگر از بالا رفتن بترسی.

به نظر من خیلی حرف تو این یه جمله هست.
نقل قول
 سپاس شده توسط tarlan 66 ، *آوا* ، نگار خانوم ، nazanin bano ، niloo khanoom
ارسال پاسخ



ارسال پاسخ صفحه قبل صفحه بعد