شهر خود را انتخاب کنید

در صورتی که شهر شما جزو این دسته ها نیست شهر تهران را انتخاب نمایید


    
    سفر و ماه عسلسفر و ماه عسل
  • مگا منو
  • جهيزيهجهيزيه
  • مگا منو
  • سفره عقدسفره عقد
  • مگا منو
  • زیبایی و سلامتیزیبایی و سلامتی
  • مگا منو
  • تشريفاتتشريفات
  • مگا منو
  • تالار عروسیتالار عروسی
  • مگا منو
  • گل فروشیگل فروشی
  • مگا منو
  • مزون عروسمزون عروس
  • مگا منو
  • آتليه عکسآتليه عکس
  • مگا منو
  • آرايشگاه عروسآرايشگاه عروس
  • مگا منو
  • مرکز زیبایی مدیس
  • آرايشگاه شايلي-فاطيما
  • کلينيک زيبايي آنيسا
  • تشريفات کلاسيک
ارسال پاسخ 
مادر شوهر
۲۳-تير-۱۳۹۲, ۰۴:۱۶ عصر
ارسال: #791
RE: مادر شوهر
خیلی سخته با خانواده شوهر یکجا رندگی کردن. من که دورم وقتی میرم اونجا بهم میریزم از رفتار تبعیض آمیزشون. من اس میدم به مادر شوشو ولی بهم جواب نمیده.جواب زنگمو نمیده ولی فقط به دامادش اس میده و زنگ میزنه.
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در پاسخ
۲۳-تير-۱۳۹۲, ۰۴:۳۲ عصر
ارسال: #792
RE: مادر شوهر
سخت نيست رزيتا جان بستگي داره از روز اول چه جوري تا كني
من كه روز اول گفتم فكركنيم تو يه آپارتمان نيستيم
همين جوري هم برخورد كردم الان مثل دوتا همسايه هستيم ولي يه كوچولو ا همسايه فرق داره

12 مهر 1391 تو یه شب زیبای پاییزی شدیم یه خانواده 2نفره
12 مهر 1393 تو یه صبح زیبای پاییزی شدیم یه خانواده 3نفره

خدایا سپاسگذاریم
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در پاسخ
 سپاس شده توسط Tin tin
۲۴-تير-۱۳۹۲, ۰۹:۴۱ صبح
ارسال: #793
RE: مادر شوهر
چه سخت! منم مادر شوهرم ترکی بلده حرف بزنه یعنی تو جمع خودشون ترکی صحبت میکنن ولی نه من نه جاریم ترکی بلدیم بنابراین مجبورن جلوی ما فارسی صحبت کنن یه خوبی که جاری برام داشته این بوده که قرار شده جلوی عروس ترکی صحبت نکنن تا بهشون بر نخوره!!!!!!

برای پروانه شدن پیله دستان تو کافیست مرا محکم تر در آغوش بگیرNew1
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در پاسخ
۲۴-تير-۱۳۹۲, ۱۰:۵۷ صبح
ارسال: #794
RE: مادر شوهر
بچه ها ما ديروز رفتيم خونشون
روابط سرد اصلا تحويل نگرفتن
ما هردومون نهارمياريم خونه پدرم اينا كه ميريم همون سرسفره بابام اينقدر ميگه ظرفتون رو بياريد غذا بريزيد و اين مدلي خوب همسرم هم ميبينه ديگه ديشب مادرشوهرم اصلا به روي خودش نيورد
داشتيم ميرفتيم همسرم گفت ظرف ببريم من گفتم نه ميدونستم غذا نميذاره برامون
اومديم گفتم يه چيزي بذارم كه همسرم نذاشت
ولي بازهم مهم نيست
هميشه نظرم اينه كه همسرم ديگه الان ميدونه قضيه چيه

12 مهر 1391 تو یه شب زیبای پاییزی شدیم یه خانواده 2نفره
12 مهر 1393 تو یه صبح زیبای پاییزی شدیم یه خانواده 3نفره

خدایا سپاسگذاریم
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در پاسخ
۲۴-تير-۱۳۹۲, ۱۲:۲۴ عصر
ارسال: #795
RE: مادر شوهر
ببین عزیزم خودت داری دلایلشو مابین حرفهات بیان میکنی
وقتی کسی افسردست ناخوداگاه دختر این مادر هم دلمرده میشه پس بهشون خرده نگیر چون تو این حالت حوصله خودشون رو هم ندارن چه برسه به یه غریبه
بنظر من بهتره خودت یه روز یه کیک یا یه خوراکی که هنر خودت هم هست درست کنی و به بهانه اینکه میخوای مامانش اینا نظر بدن ببری خونشون .اگه دوست داری شام یا ناهار باشی میتونی 1 روز مثل من 1 غذا درست کنی .من ته چین مرغ به اندازه خانواده شوهرم و خودم درست کردم و بردم هم برای تهیه غذا تو زحمت نیافتادن هم اینکه باهاشون صمیمی شدم هم اینکه نذاشتم بیشتر بینمون فاصله بیفته..البته قبلش بهشون گفتم که من میخوام غذا درست کنم دور هم بخوریم و دوست دارم نظر شمارو درباره دستپختم بدونم و به مامان نامزدم گفتم میخوام از تجربیات شما استفاده کنم.میتونی تو هم همینکارو انجام بدی
ولی اگر نخواستی میتونی خودت پیشنهاد بدی عصرانه برید خونشون بهشون سر بزنی و 1 ساعت بعد برگردی که سبک هم نشی

Heart
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در پاسخ
 سپاس شده توسط hedyeh ، meli-sa
۲۴-تير-۱۳۹۲, ۰۴:۴۹ عصر
ارسال: #796
RE: مادر شوهر
ملیسا جون عزیزم چه بهتر راحتی که
من دوران عقدم یه شب میرفتم خونه ی اونا . فردا شب مثلا شوشو میومد خونه ی ما برای شام .
شب بعد اگه من میرفتم اونجا مادر شوهرم کلی اخم میکرد و میگفت چند روزه به ما سر نزدی !!!!
فکر کنم یادش میرفت که من 2 شب قبل اونجا بودم
منم خنده ام میگرفت میگفتم وااا منکه پریشب اینجا بودم

کاش قبل از شنیدن حرف دیگری تهمت نمیزدیم
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در پاسخ
 سپاس شده توسط meli-sa
۲۵-تير-۱۳۹۲, ۰۶:۵۱ صبح
ارسال: #797
RE: مادر شوهر
ملي جون با توجه به شرايطي كه مادرشوهرت داره خوب خيلي نميشه انتظار داشت براي اين حرفايي كه ميگي
ولي خودت ميتوني يه 5شنبه خودت كيكي چيزي درست كني با همسرت بريد اونجا خودت بموني و شرايطش رو عوض كني
ولي مورد خاصي نيستش

12 مهر 1391 تو یه شب زیبای پاییزی شدیم یه خانواده 2نفره
12 مهر 1393 تو یه صبح زیبای پاییزی شدیم یه خانواده 3نفره

خدایا سپاسگذاریم
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در پاسخ
 سپاس شده توسط meli-sa
۲۵-تير-۱۳۹۲, ۰۳:۰۷ عصر
ارسال: #798
RE: مادر شوهر
خخخخخخ
من مادرشوهرم یهو ساعت 12 شب زنگ میزنه میگه من در خونتونم..چند بار اوم بالا اما هی شوهرم بهش میگه بابا قبلش بگو , آخه چند سریم اومده پشت در مونده و ما خونه نبودیم..
دیشبم ساعت 11/45 زنگ زده موبایل شوهرم که ما دم دریم, شوهرم گفت بهم ریخته ایم,منم گفتم وا؟ بگو زودتر خبر بدن که من حال داشته باشم, بعد یه کاسه آش آورده بود و با نون قندی!!!!!!!!!!!!!! نیومد بالا!
آخه اینجا خونه منه و همسرم گاهی شبا پیشمه,خیلی زشته هی میاد یهویی.....
خدا به داد بعدا برسه..ولی چند بار ضد حال خورده که نبودیم و تلک و تلک رفته خونشون.
اینقد بهش گفتم و همسرمم گفته که انگار نه انگار...
دهنش سرویس..
دارم واسش بخاد بعدا اینجوری بیاد, دو بار مثل حالت عادیم که همیشه نیشم بازه برخورد نکنم دستش میاد..
چه وضعییییییییییییییه !؟چرا اینقد فهم ندارن

شروع رژیم : خرداد 92
وزن اولیه 70 , وزن کنونی 55 , هدف : 55
عاقاااااااااااااا به هدف رسییییییییییییدم..ولی فک کنم کمتر شممممممممم
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در پاسخ
۲۵-تير-۱۳۹۲, ۰۴:۱۳ عصر
ارسال: #799
RE: مادر شوهر
بچه ها من هم با مادر شوهرم وخواهر شوهرام مشکل دارم .دارن با کاراشون زندگیمو از هم می پاشند موندم چی کار کنم شوهرم منو مقصر میدونه می گه تو هوای مامانم رو نداری در صورتیکه هر کاری از دستم بر می یاد براشون انجام می دم خیلی پرتوقع هستند انگار عروس نوکرشونه.هر کاری می کنم باز یه ایراد درست می کنند.واقعا خسته شدم.Confused
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در پاسخ
۲۵-تير-۱۳۹۲, ۰۴:۴۳ عصر (آخرین تغییر در این ارسال: ۲۵-تير-۱۳۹۲ ۰۴:۵۰ عصر توسط hania65.)
ارسال: #800
RE: مادر شوهر
نیلوفر مثلا چه کارهایی انجام میدن؟
(۲۵-تير-۱۳۹۲ ۱۲:۲۵ عصر)اسپارو . نوشته است:  استاتیرا جونم خیلی خوبیاااااا. همیشه بچه ها رو منطقی راهنمایی می کنی.
برای اینکه اسپم نشه ...
من 4 روز مریض بودم...2 روزشو خونه ی همسر بودم...مامانش نکرد ی سوپ برام بذاره... الانم ی زنگ نمی زنه حالمو بپرسه....
ولی من وقتی مریض بود...همش بودم...کاراشو انجام می دادم...رفتم بیمارستان شب پیشش موندم:
نتیجه اخلاقی: دیگه بهش محبت نمی کنم و نگرانش نمی شم

عزیزم خودتو سرزنش نکن بابت کارها و توجهاتت تا الان.تو شخصیت خودتو نشون دادی
الانم ناراحت نباش زود قضاوت نکن همونطور که تو دل ما 1000تا مشکل هست تو دل مادرا 1000000 تا مشکل هست
من از کارش دفاع نمیکنم ولی میخوام متوجه باشی گاهی ممکنه مامان های خودمون هم خیلی از کارها رو برامون انجام ندن
بهتره شما هم زیاد از خودت مایه نذاری دلیل نداره مریضه بری کاراشو انجام بدی
اینا وظیفت نیستن سعی کن خیلی حدود و رعایت کنی و گرنه انتظارشون ازت خیلی بالا میره

Heart
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در پاسخ
ارسال پاسخ