خواهر شوهر

۶-اسفند-۱۳۹۰, ۱۲:۵۲ عصر (آخرین تغییر در این ارسال: ۶-اسفند-۱۳۹۰ ۱۲:۵۳ عصر توسط الناز.)
ارسال: #431
RE: خواهر شوهر
نمیگی چی شده؟؟؟ پس کجا رفتی؟؟؟
بــــــــــــــــــــــــــــــــهـــــــــــــــــــــــــــــــــــار دخـــــــــــــــــــــــــــــتـــــــــــــــــــــــــــــ

درد من حصار برکه نیست درد من زیستن با ماهیانی ست که فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده است
نقل قول
۶-اسفند-۱۳۹۰, ۱۲:۵۳ عصر (آخرین تغییر در این ارسال: ۶-اسفند-۱۳۹۰ ۱۲:۵۴ عصر توسط nana.)
ارسال: #432
RE: خواهر شوهر
من شنیدم که میگن هروقت از خواهرشوهر یا مادر شوهرت ناراحت شدی ببین اگه مادر و خواهر خودت بودن بازم ناراحت میشدی؟؟؟!!!!!
من میگم آآآآآآآره ناراحت میشدم و ناراحتیمو بروز میدادم اما بدبختی من اینه که به خواهر شوهره نمیتونم ناراحتیمو بروز بدم همون حرف عروس خانوم که فکر کنم حرف باد هواست
مثلا من براتون گفته بودم که سیاست زندگیم چیه اینکه هی خونه این مامان اون مامان نباشم حالا دوشنبه پیش بعد 4 یا 5 روز شب رفتیم یه سر به خانواده شوهری زدیم اونجا که بودیم خواهر شوهرم زنگ زده و دیده من اونجا گوشیو دادن به من میگه نبودی چند وقت حالا امشب گفتی بیایم رستوران مادر شوهر!!!!!!!!!!!!!!!فکر کن...؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خدایا شکرتShy
نقل قول
۶-اسفند-۱۳۹۰, ۱۲:۵۵ عصر
ارسال: #433
RE: خواهر شوهر
خوش به حال خودم که مشکل خواهر شوهر ندارم...............تازه من 4 تاشو دارم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!​!!!!!!!!!!!!!!

همان غاري كه از وارد شدن به آن واهمه داريد، مي تواند سرچشمه هاي آن گنجي باشد كه به دنبالش مي گشته ايد...
نقل قول
۶-اسفند-۱۳۹۰, ۱۲:۵۶ عصر
ارسال: #434
 
RE: خواهر شوهر
من از اول باب دوستی باهاش بازکردم (ای احمق منAngry)
حتی سر یه موضوعی که اصلن مشکل من نبودم بلند شدم با شوشو رفتم با دسته گل و کادو خونه مادرشوهر که اینا زیرش میششننن.
سر این موضوع هم من رو کلی چزوند و بعد 1 ساعت اومد و طوری رفتار کرد که انگار نه انگار چیزی شده. منم گفتم خب دستش درد نکنه. من قصدم آشتی خواهر و برادر بود.

ولی دیگه از اون به بعد هزار برابر بدتر شدهHuh ما الان 8 ماهه ازدواج کردیم و باید ما رو پاگشا کنه اما به روی مبارک نمیارهHuh روز عقدمون یه هزاری هم بهم ندادUndecided یعنی در حد یه بز رفتار کرد.

این متلک ها و غیرهاش رو بخوام بگم که میشه مثنوی هفتاد منCrying بعد من تصمیم گرفتم سرسنگین بشم باهاش.
سر یه مهمونی من سرسری سلام کردم و زودی از مارخانوم دور شدم که نیش نزنه.

بعد چند روز بعد پدرشوهرم به شوهرم گفته بود این چرا با فلانی سرسنگین بودهDodgy
شوهرم تلپ اومد گذاشت کف دست من( البته شوهرم از خوشحالیش بود که خواهرش نارحت شدهBig Grin)
منم هی عذاب وجدان داشتم. دفعه بهد که رفتم خونشون باهاش حسابی سلام و علیک کردم ولی باز حرف نزدم چون هیچکدوم همیشه به من محل سگ هم نمیدن!!!!!!! انگار نه انگار عروسم بعد 20 سال توی این خانواده
تا اینکه موضوع پدرم و بیماریش پیش اومد. الان 20 روزه پدرم مریضه (الحمدلله الان خوب شده و مرخص ولی باید خونه بمونه)
این خانوم حتی یه اس ام اس به من نزدNew3 بچه 16 ساله خاله ام میخواست از شهرستان پاشه بیاد پیشم ولی این خانم که 10 دقیقه با من فاصله داره. دریغ از یک زنگ.

میدونید من محتاج زنگ اون نیستم ولی داره بی احترامی رو به حد اعلی رو میرسونهNew3 من نمیدونم باید باهاش چطور رفتار کنم!

میدونید من تازگی ها خیلی رک شدم میترسم بببینمش گیسهاش رو بکشم بگم زنیکه من یه بار به تو سرد سلام کردم اونجوری کردی!!!!!!!!! پاشدم برات کادو خریدم هنوز من رو پاگشا نکردیییییییییی!!!! بابام داشت دور از جونش می مرد یه زنگ به من نزدیییییییییییی!!!

بچه ها حتی یکبار گوشی رو برداشتم بهش فحش بدمTongue

نمیدونم باید چکار کنم حسابی دارم حرص میخورم از دست این کارهاش دخالت هاش متلک هاش عوضی بازی هاش حرف درآوردنش آ

بی احترامی خیلی سنگینه
نقل قول
 سپاس شده توسط atena
۶-اسفند-۱۳۹۰, ۱۲:۵۸ عصر (آخرین تغییر در این ارسال: ۶-اسفند-۱۳۹۰ ۰۱:۰۲ عصر توسط بهاردخت.)
ارسال: #435
 
RE: خواهر شوهر
(۶-اسفند-۱۳۹۰ ۱۲:۵۶ عصر)الناز نوشته است:  
(۶-اسفند-۱۳۹۰ ۱۲:۵۳ عصر)nana نوشته است:  من شنیدم که میگن هروقت از خواهرشوهر یا مادر شوهرت ناراحت شدی ببین اگه مادر و خواهر خودت بودن بازم ناراحت میشدی؟؟؟!!!!!
من میگم آآآآآآآره ناراحت میشدم و ناراحتیمو بروز میدادم اما بدبختی من اینه که به خواهر شوهره نمیتونم ناراحتیمو بروز بدم همون حرف عروس خانوم که فکر کنم حرف باد هواست
مثلا من براتون گفته بودم که سیاست زندگیم چیه اینکه هی خونه این مامان اون مامان نباشم حالا دوشنبه پیش بعد 4 یا 5 روز شب رفتیم یه سر به خانواده شوهری زدیم اونجا که بودیم خواهر شوهرم زنگ زده و دیده من اونجا گوشیو دادن به من میگه نبودی چند وقت حالا امشب گفتی بیایم رستوران مادر شوهر!!!!!!!!!!!!!!!فکر کن...؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

عوضی بیشعوریییییییییییییی آآآآآآآآآآآآآآآآآ
بچه ها Sad چرا هیچکی هیچی نمیگه!!!!!!!!!!!!
نقل قول
 سپاس شده توسط nana
۶-اسفند-۱۳۹۰, ۰۱:۰۳ عصر (آخرین تغییر در این ارسال: ۶-اسفند-۱۳۹۰ ۰۱:۰۵ عصر توسط عروس خانم.)
ارسال: #436
RE: خواهر شوهر
خوب بهار اشتباه از خودت
میدونی چیه ؟ توداری الان خواهرشوهرتو خیلی مهم فرض میکنی برات مهمه که چطوری رفتارکنه، داری براش اهمیت قائل میشی وکاراش برات مهم جلوه میکنه .
اما وقتی میبینی دور از جونت اون توروادم حساب نمیکنه توهم ادم حسابش نکن
انگار نه انگار که هست .اینطوری دیگه حرص نمیخوری .
وقتی میدونی یه نفر نیست دیگه حرص میخوری چرابهت زنگ نزده یا چرا محل نذاشت یا هزارتاچرای دیگه ، نه !
توفکرکن اصلا نیست والسلام
دقیقا همون چیزی که همسرتم میخواد .

بهترین ایمان آن است که معتقد باشى هر جا که هستى خدا با توست . .
تا اطلاع ثانوي دسترسي به نت ندارم
22/9/91
نقل قول
 سپاس شده توسط بهاردخت
۶-اسفند-۱۳۹۰, ۰۱:۰۴ عصر
ارسال: #437
 
RE: خواهر شوهر
من بببینمش می کشششمش
مطمئن باشید
نقل قول
 سپاس شده توسط الناز
۶-اسفند-۱۳۹۰, ۰۱:۰۴ عصر
ارسال: #438
RE: خواهر شوهر
بهارجون کم محلیش کن...یه سلام یه خداحافظ
حرف که میزنه هم بهش نکاه نکن
حرفم که میزنی اونو مخاطب قرار نده
هی از خانواده ات تعریف کن....اینقدر لجشون میگیره.....
اگر خودت خواهرشوهری از عروستون تعریف کن
اینجوری لجش در میاد....فکر کن که تو جمع نیست

همان غاري كه از وارد شدن به آن واهمه داريد، مي تواند سرچشمه هاي آن گنجي باشد كه به دنبالش مي گشته ايد...
نقل قول
 سپاس شده توسط بهاردخت
۶-اسفند-۱۳۹۰, ۰۱:۰۵ عصر
ارسال: #439
RE: خواهر شوهر
من وقتی میبینم کسی بهم محل نمیده اینقدررررررررررررررررررررررخوشحال میشم چون میدونم از حسادته وداره با این کارش اقرار میکنه که تو از من سرتری ومن برتری ندارم که بخوام بهت پز بدم.

خدایااااااشکرت شکرررررررررر
جشن عقدهم برگزارشدعاااااااالی بودخیلی بهمون خوش گذشت
بالاخره رسما وشرعا وقانونا برای عشقم شدم
Angel
نقل قول
 سپاس شده توسط بهاردخت ، Fatima H
۶-اسفند-۱۳۹۰, ۰۱:۰۵ عصر
ارسال: #440
 
RE: خواهر شوهر
حتمن این کارها رو میکنم ولی میترسم دعوا راه بندازم Tongue
نقل قول
ارسال پاسخ



ارسال پاسخ صفحه قبل صفحه بعد