شهر خود را انتخاب کنید

در صورتی که شهر شما جزو این دسته ها نیست شهر تهران را انتخاب نمایید


    
    سفر و ماه عسلسفر و ماه عسل
  • مگا منو
  • جهيزيهجهيزيه
  • مگا منو
  • سفره عقدسفره عقد
  • مگا منو
  • زیبایی و سلامتیزیبایی و سلامتی
  • مگا منو
  • تشريفاتتشريفات
  • مگا منو
  • تالار عروسیتالار عروسی
  • مگا منو
  • گل فروشیگل فروشی
  • مگا منو
  • مزون عروسمزون عروس
  • مگا منو
  • آتليه عکسآتليه عکس
  • مگا منو
  • آرايشگاه عروسآرايشگاه عروس
  • مگا منو
  • تصاویر آتلیه اخوان
  • مرکز زیبایی مدیس
  • فاطیما روحی
  • تشريفات کلاسيک
ارسال پاسخ 
خاطرات روز خواستگاری
۱۹-مهر-۱۳۹۲, ۰۸:۴۹ عصر
ارسال: #381
RE: خاطرات روز خواستگاری
امروز عشقوليم با مامان و باباي مهربونش واسه اولين بار اومده بودن خونمون خواستگاري Big GrinBig Grin از لحظه ي ورود آرامش عجيبي منو عشقمو فراگرفتAngelAngel هم پدر و مادر من از اونا خوششون اومد هم پدر و مادر اون از ماHeartHeart همه چي عالي بود اتاقمو بهش نشون دادم Angel:angel2 خيلي خوب بود ميگفت عاشق آرامشه اتاقتم ساراLubLubهمه چي عين يه رويا بود فكر نميكرديم به اين زودي و آسوني به هم برسيم. تازه مارو واسه عيد قربونم دعوتمون كردن خونشونHappyHappy خداااااااااااااااااااااااااااااااايا اين خوشيو با هيچي عوض نميكنمHehe!Hehe!New1Hehe!EmbarrasedEmbarrased[/color]
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در پاسخ
 سپاس شده توسط gole sorkh ، mahboob banoo ، arezo65 ، B@R@NE ، فندق ، آیلار ، خوشگل خانم ، opella ، arooos ، Beh.Naz ، SaraRad ، مهربانو ، pichak2014 ، baharak7 ، tala680067 ، flydreamland ، saraye man ، sepide ، nana14 ، مهرانا 21 ، $saye$ ، r0mina ، دختر مرداد ، س.م ، neda khanom ، sohajoon ، Rayehe ، studpk ، الناز خانوم ، pishi_gogoli ، choobin ، mhdshs ، lightnight ، atish ، رخشان ، خاتون ، Parisa baanoo ، دخترک گندم گون ، mahshiddd ، sahar-b ، zi zi ، Elham.Mehrdad ، Aroose Maloos ، mahla ، negar65 ، sahar bano ، golnaghshetavous ، dokhtarezemestoni ، parastooyeamin ، shirinshirinA ، shadi_alp
۲۴-مهر-۱۳۹۲, ۱۲:۲۵ صبح
ارسال: #382
RE: خاطرات روز خواستگاری
روز دیدن که اتفاق خاصی نیافتاد
اما روز خواستگاری رسمی ابگرمکن خونمون ترکید با اون انفجار وحشتناک از خواب پریدیم
خونمونو اب برداشته بود
منم حالم بد بود 2 روز بود هیچی نخورده بودم هرچی میخوردم بالا میاوردم
اون روز بدتر شده بودم
نهایتا ساعت 3 رفتم دکتر احتمال اپاندیسیت دادن میخواستن منو بفرستن برا جراحی
بعد کلی اصرار من ازمایشام ساعت 6 حاضر شد معلوم شد اپاندیسم نیست
اومدم خونه عین جنازه بود همش درازکش بودم بزور حاضر شدم
وقتی چادر که تو خواستگاری رسمی سر میکنن(تو منطقه ما رسمه)حس بدی داشتم
گریم گرفته بود بزور کنترل کردم خودمو
کلا خاطرات من تلخن
یه ازدواج خیلی معمولی با اتفاقات معمولی

دیشب که نمیدانستم به کدامیک از دردهایم بگریم بسیار خندیدم.Cool
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در پاسخ
 سپاس شده توسط خوشگل خانم ، س.م ، nana14 ، مهرانا 21 ، flydreamland ، choobin ، Beh.Naz ، marzieh.ahmad ، taze ar00s ، Parisa baanoo ، مرغ عشق مو طلایی ، آیتا ، 3peed ، میخک ، $saye$ ، Elham.Mehrdad ، najmesn ، Aroose Maloos ، negar65 ، parisam ، nini kooshooloo
۲۴-مهر-۱۳۹۲, ۰۱:۳۱ صبح
ارسال: #383
RE: خاطرات روز خواستگاری
من که دیروز مراسم اولین جلسه بود.کل روز که من مشغله داشتمو امتحان.
آماده شده بودم که مامانم گفت یکم کرم پودر بزن روی پات چون جای سوختگی چندروز پیش مونده بود.خلاااصه کرم پودر پمپی بود و پاشید روی پاچه شلوارم.اومدم پاکش کنم مگه میرفت؟؟؟!!!!با صابون،پودر،شامپو،شیرپاک کن امتجان کردم نرفت آخرش یه شلوار خیس موند روی دستم.خلاصه با سشوار و اتو خشکش کردم.
داداشمم گفته بودیم بیاد که باآقا صحبت کنه.داداشم به گفته خودش داشته شلوار میپوشیده که پاش رفته توی تورفتگی پاچه و باز میشه.اومد داد به مامانم که درست کنه حالا تصور کنین داداش من با پیژامه .
بابامم توی این فاصله رفته بود سرکوچه.توی این موقعیت بودیم که خواستگارا سر میرسن و داداش من با پیژامه.فکرکنیننننن.یعنی مثل بید میلرزیدم.کسی نبود درو روشون باز کنه
خلاصه هرجوری بود اومدن و دیدیم یه آقای خوشتیپ وارد شد منم یکم با فاصله از در ایستاده بودم .تااومدم سلام کنم رفت داخل پذیرایی.این از این
موقع پذیرایی کردن هم اومدم میز بذارم جلوشون که پام خورد به میز و یه تلوی حسابی خوردم و بعدشم خواهرم تلو خورد همونجا.بابمم واسه اینکه بیشتر کار دست خودمون ندیم میزو برداشت.
یکک از استرسم کم شد و اومدم واسه اینکه خودمو راحت جلوه بدم یه خوشه انگور برداشتم که بخورم.آقااااا شیرینیش پرید تو گلوم.دیدم با دوتا سرفه حل نمیشه پریدم پیرونو کلی سرفه کردم و آب خوردم.
ولی خب به خیر گذشت و خوب تموم شد

فروش فوری
لباس عروسمو گذاشتم واسه فروش یا اجاره
مخصوص اهواز و تهران
ارسال 230
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در پاسخ
 سپاس شده توسط s65 ، س.م ، nana14 ، sohajoon ، SaraRad ، Rayehe ، فندق ، مهگون ، shahandeh ، خوشگل خانم ، کیجا ، mahsa 24 ، مهرانا 21 ، flydreamland ، choobin ، Beh.Naz ، marzieh.ahmad ، lightnight ، رخشان ، وفا ، آیتا ، ستایش89 ، یلدا 60 ، $saye$ ، شقایق محسن ، نادیا جون ، tala680067 ، Elham.Mehrdad ، najmesn ، taknaz ، el el ، Aroose Maloos ، negar65 ، parisam ، sahar bano ، pari6670 ، shirinshirinA
۲۵-مهر-۱۳۹۲, ۰۹:۳۷ صبح
ارسال: #384
RE: خاطرات روز خواستگاری
یه چیز بامزه این هفته دوتا مورد واسم پیداشد.که دومیه امشب میان.اخه اینا آشنای مامانم هستن.جالبه که تازه دیشب زنگیدن مادرخواستگارم ازهمه هول تره.

آنقدردوستت دارم که هرچه بخواهی همان رابخواهم،
اگر بروی شادم اگربمانی شادتر.
تورا شادتر میخواهم, با من یا بی من، بی من اما شادتر اگر باشی کمی، فقط کمی ناشادم!
واین همان عشق است...Heart
مشاهده سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در پاسخ
 سپاس شده توسط B@R@NE ، خوشگل خانم ، س.م ، choobin ، ستایش89 ، $saye$ ، شقایق محسن ، tala680067 ، negar65 ، shirinshirinA
۲۵-مهر-۱۳۹۲, ۰۱:۴۱ عصر
ارسال: #385
RE: خاطرات روز خواستگاری
امروز برای اولین بار خواستگاری طرف صبح بود
یعنی بابام میگفت چرا اینا صبح میان صبح معمولا همه عصبی هستن سر حال نیستن منم از ساعت 6 امروز بیدار بودم
سرتونو درد نیار طرف از وقتی وارد شد به دلم ننشستNew3
یعنی اون موقع یه اعتماد به نفسی پیدا کردم که نگو آبجیم بود موقع چای گفتم بابا من خوشم نیومده خودت برو چای بگیر هی گفت زشته3 (12)
خب منم دلم میخواست واسه کلی تو این خواستگاری خاطره درست بشه3 (12)
چایو آبجیم ریخت سینی دست من بود داشتم میمردم از خنده میگفتم اینو نمیخوامBig Grin گفتم یه دقیقه سینی بگیر عاقا خنده م گرفته بود هی میخندیدم خواهرم عصبانی قیافه ش اینجوریNew3
داشتم چایو میگرفتم جلوشون خواهر داماد که چایو بر داشت نگو یکم از چای ریخته بود تو سینی من متوجه نشدم البته از یطرف خوشحال 3 (12) بودم خب نمیخوام

موقع حرف زدن هم که همش پسره منو نگاه میکردم یه ذره حیا نداشت هیزNew3Big Grin
خسته شدم از حرف زدنش خیلی اعتماد به نفسش پاییین بود و همش دو خانواده رو با هم مقایسه میکردSurprised
بعد همش دستشو بهم قلاب میکرد دراز میکرد طرف من خب این حرکت یعنی خسته س گفت خسته تون کردم گفتم نه مثه اینکه شما خسته اید اونم فهمید سوتی داده گفت نه من صبح زود بیدار میشم
در صورتی که خواهرش گفت دادشم صبحانه دیر خورده یعنی دروغ گفته
مادرش هم نیومده خیلی ناراحت شدم گفت مهمون اومده براش
ج منم 100% منفیه
چون رشته دانشگاهیم مسخره کردNew3

↯↲ جــــــــــواب ↳↯ بــــــــعــضــی ⇦ حـــــــــرفــــــــــا⇨

.:. ✘✘✘ فــــــــــقـــــــــــــط ✘✘✘ .:.

یـــــــــه •○↜ نفــــــــــس ↝○• عــمــیـــــــــــــق •!•!•Angel
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در پاسخ
 سپاس شده توسط مهرانا 21 ، خوشگل خانم ، س.م ، choobin ، Beh.Naz ، mohana111 ، lightnight ، وفا ، asalii ، ستایش89 ، $saye$ ، شقایق محسن ، tala680067 ، Elham.Mehrdad ، Aroose Maloos ، negar65 ، sahar bano ، shirinshirinA
۲۶-مهر-۱۳۹۲, ۱۲:۰۲ عصر
ارسال: #386
RE: خاطرات روز خواستگاری
آخرش اینا دیشب اومدن البته من چنددقیقه بعد رفتم پیششون..کلا سه نفربودن خودش وپدرومادرش.خیلی بچه مثبت میزد.یکی دو بار که متوجه نگاه کردنش شدم یه دفعه ای نگاهشو برگردند سمت بالا.ولی همشون ارم خوششون اومده بود اونقد که هنوز نرسیده بودن خونشون پیغام داده بودن منو پسندیدن.امروز عصر میان تا بحرفیم

آنقدردوستت دارم که هرچه بخواهی همان رابخواهم،
اگر بروی شادم اگربمانی شادتر.
تورا شادتر میخواهم, با من یا بی من، بی من اما شادتر اگر باشی کمی، فقط کمی ناشادم!
واین همان عشق است...Heart
مشاهده سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در پاسخ
 سپاس شده توسط خوشگل خانم ، س.م ، choobin ، mohana111 ، marzieh.ahmad ، beheshte ، Beh.Naz ، وفا ، Hodaa37 ، ستایش89 ، $saye$ ، tala680067 ، fatima.s ، tootia ، Elham.Mehrdad ، aseman 93 ، سراب ، رخشان ، Aroose Maloos ، s.a.h.a.r ، negar65 ، zohre.m
۲۷-مهر-۱۳۹۲, ۱۰:۲۲ عصر (آخرین تغییر در این ارسال: ۲۷-مهر-۱۳۹۲ ۱۰:۲۳ عصر توسط saraiiii.)
ارسال: #387
RE: خاطرات روز خواستگاری
عيد قربان خونه ي عشقم دعوت بوديم. توو لحظه ي ورود جلوي پامون گوسفندو قربوني كردند و مامي همسر آينده ام برام اسپند دود كرد كه چشم نخورم!!. پدر شوهر آينده ام ميگفت اين گوسفندو بيشتر براي قدوم مباركه ساراخانوم قربوني كرديمAngel بعد از ورودمون با شربت و پاي سيب پذيرايي شديم بعدشم باباي مهربونم به عشقم گفت شما چرا پيشه ما نشستيد؟ ماشينو بگيريد بريد باهم يه دور بزنيد و بستني اي بخوريد و حرفاتونو بزنيدTounge عشقوليم ميگفت بابات خيلي باحالهHappy من از صبح وضو گرفته بودمو آماده شده بودم تا ظهر ديگه نخوام وضو بگيرم. نزديكاي ظهر توو خونه ي عشقم خيلي دستشوييم گرفته بود جوري كه نميتونستم تكون بخورم منتظر بودم اذان بگه بدو ام برم نمازمو بخونم بعدش برم دستشوييBig Grin حالا اين وسط بابام گير داده بود بريد بيرون بستني بخوريد و با هم حرف بزنيدNew3New33 (12) وقتي با امير توو ماشين بوديمو حرف ميزديم من يكسره هزيون ميگفتم تا اينكه يهو صداي اذانو شنيدمو گير دادم بريم مسجد نمازمونو بخونيمSmile حالا 1 ساعت ديگه اش خونه بوديما! زودي رفتيم مسجد نمازمونو خونديم و بعدش رفتم دستشوييIdea تازه حالم جا اومد و فهميدم كه كجا امBig Grin از مسجد كه اومديم بيرون باباي عشقم زنگ زد كه كجاييد و عشقمم گفت به دستور سارا خانوم اومديم مسجد كه نماز بخونيم. باباي عشقمم گفت احسنت آفرين چه دختره خوبي كه اهل نماز اول وقتهBig GrinBig GrinBig Grin
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در پاسخ
 سپاس شده توسط Rayehe ، atish ، yarauf ، beheshte ، خوشگل خانم ، choobin ، مهرانا 21 ، Beh.Naz ، مهربانو ، mahsa 24 ، dordoone ، وفا ، فندق ، opella ، pishi_gogoli ، نازخاتون ، asalii ، mahshiddd ، مرغ عشق مو طلایی ، س.م ، ستایش89 ، آیتا ، SaraRad ، life.life ، 3peed ، zi zi ، ati_22 ، $saye$ ، مهدیه خانم ، شقایق محسن ، tala680067 ، banooomina ، lightnight ، fatima.s ، ( پدیده ) ، tootia ، مینو ، Elham.Mehrdad ، aseman 93 ، tapesh ، najmesn ، nana14 ، سراب ، venoos ، leila71 ، lidaaa ، asaliii.gh ، نازگل 69 ، سوگلي جون ، gissu kamand ، Aroose Maloos ، متولد آذر ، saraaa72 ، Javid ، mahla ، taba ، آبشار ، s.a.h.a.r ، narjes goli ، negar65 ، soni ، nirvanatina ، parisam ، nini kooshooloo ، zohre.m ، ماهِ شب ، yalda2013 ، sabaabdoli ، pari.h ، helsa joon ، sahar bano ، golnaghshetavous ، shirinshirinA ، mar_mari
۲۸-مهر-۱۳۹۲, ۱۲:۳۵ عصر
ارسال: #388
RE: خاطرات روز خواستگاری
روز خواستگاري بابام گفت210 تا سكهSleepy
مادرشوشو گفت ميشه كمترش كنيدUndecided
بابام گفت110 تا والسلامSleepy
البته بگم از قبل همون 110 تا حرفش بود. مي خواست كلاس بذارهCool
بعدش گفت بريد اتاق حرفهاتون بزنيد
رفتيم 5 دقيقه بعدش آمد گفت خوب بسه ديگه. Blush
فقط با هم سازگاري كنيدNew2
مي دونست ما هردو اوكي شديم و توجيه هستيمBig Grin

خدا با من است و همه چيز نيكوست...
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در پاسخ
 سپاس شده توسط خوشگل خانم ، atish ، pishi_gogoli ، مرغ عشق مو طلایی ، س.م ، Beh.Naz ، ستایش89 ، choobin ، $saye$ ، شقایق محسن ، نادیا جون ، tala680067 ، fatima.s ، tootia ، مینو ، Elham.Mehrdad ، taze ar00s ، najmesn ، سراب ، lidaaa ، نازگل 69 ، gissu kamand ، Aroose Maloos ، saraaa72 ، mahla ، s.a.h.a.r ، minanaz ، negar65 ، parisam ، zohre.m ، Royaiy ، shirinshirinA
۲۹-مهر-۱۳۹۲, ۱۲:۳۲ صبح (آخرین تغییر در این ارسال: ۲۹-مهر-۱۳۹۲ ۰۱:۴۷ صبح توسط نازخاتون.)
ارسال: #389
RE: خاطرات روز خواستگاری
من یه مادر شوهر ماااااه دارم که خیلی خجالتیه. روز خواستگاریم تا میخواست نگام کنه متوجه میشدمو نگاش میکردم, بنده خدا سریع چشمشو میچرخوند یه طرف دیگه یا سرشو مینداخت پایین!Big Grin الهی فداش شم, به جای من اون سرخ میشدو خجالت میکشید!
دفعه بعدی که اومده بودن خونمون یکم راحتتر شده بودو منو دیده بود تازه رفته بود به عشقم گفته بود سلیقت خیلی خوبه ها نازنین چقد خوشگله!!!Cool

یکی دیگشم مربوط میشه به اینکه یکی از مبلامون صدا میداد, مامانم اون مبلرو جا به جا کرد گذاشت جایی که معمولا مهمون اون سمت نمیشینه. بابامم در جریان نبود. مهمونا که اومدن بابام تعارفشون کرد درست همونجا!Huh یهو دیدم مامانم چشاش گرد شد برگشت سمت من زد زیر خنده عاقا دیگه مگه من میتونستم جلوی خندمو بگیرم!Sad حالا عشقم نشست رو همون مبله از استرسشم هی پاشو تکون میداد و صدای مبلم بلند میشد.:Confused مامانمو که میدیدم بزور داره خودشو کنترل میکنه نخنده, بدتر خندم میگرفت. خیییلی بد بود. هر لحظه ممکن بود کنترلمو از دست بدم یه پخخخ کنمو ابروم بر باد بره. از شدت فشار اشکمم در اومده بود که صدای گریه بچه خواهرمو که تو اتاق خوابیده بودو شنیدمو سریع به بهونه اون بلند شدم رفتمو خلاص شدم.Sad کلی از دست مامانم کفری شده بودم!

تا زمان خواستگاریم من هنوز ارشد قبول نشده بودم اما عشقم قبول شده بود, هی باباش فخر میفروخت که پسرم بدون کنکور, ارشد قبول شده که لج عشقم در میومد میگفت ریز نمرات نازی خانوم از من خیلی بهتر بود. حتما ثبت نام نکردن وگرنه ایشون زودتر از من قبول میشدن... هی باباش حرف خودشو میزد هی عشقم همین جوابو میداد. منم که دیوونه عشقم میشدم چون همیشه همینجوری هوامو داشتهLubLubNew1

خدا جونم ازت ممنونم، معجزتو دیدم، حکمت دیر شدنشو فهمیدم، خیلی دوست دارممممHeart

نازی و بهزاد

تالار: الماس الوند
آرایشگاه: شری (عاطفه مرادی و نوشین حقی)
آتلیه: آمیتیس یا آلیس
مزون: تاج محل
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در پاسخ
 سپاس شده توسط yarauf ، ریحانه68 ، beheshte ، س.م ، مهتاب69 ، مهربانو ، Beh.Naz ، SaraRad ، saraiiii ، فرگل ، خوشگل خانم ، zi zi ، flydreamland ، choobin ، $saye$ ، tala680067 ، fatima.s ، مهرانا 21 ، Elham.Mehrdad ، aseman 93 ، ستایش89 ، سراب ، lidaaa ، gissu kamand ، Aroose Maloos ، mahla ، s.a.h.a.r ، negar65 ، soni ، zohre.m ، sahar bano ، parinaz joon
۲۹-مهر-۱۳۹۲, ۰۲:۵۸ صبح
ارسال: #390
RE: خاطرات روز خواستگاری
مرسی‌ دوستان، بعضی‌ خاطرات رو خوندم کلی‌ خندیدم.

اینم از خاطرات من:

من کلا مخالف خواستگاری بدون شناخت قبلی‌ بودم. یعنی‌ خودم دوست نداشتم با کسی‌ که از قبل نمیشناسم ازدواج کنم - شاید برای خیلی‌‌ها این خواستگاری خودش روشی‌ برای آشنایی باشه که هیچ اشکالی‌ هم نداره، اما من خودم دوست داشتم طرفمو از قبل بشناسم. به همین دلیل خواستگار پشت تلفن رّد میشد همیشه. غیر از ۲ مورد که چون آشنا بودن یجورایی و خیلی‌ اصرار کردن، مجبور شدیم بذاریم بیان. حالا من چون از اول میدونستم جوابم نه هست، استرسی نداشتم، بیشتر برام سرگرمی بود. اما مامانم....

مورد اول:

دوست خانواد‌گی که ما خیلی‌ دوسشون داریم برای یکی‌ از فامیلاشون. تعطیلات عید بود، اول اومدن عید دیدنی‌ این دوستمون و خانومش. ما همه خونه بودیم و ساعت‌ها نشستن گفتیم و خندیدیم. ۲ روز بعدش زنگ زدن که دوباره میخوان بیان! این دفعه با یکی‌ از فامیلاشون که از تهران اومده تبریز مسافرت. داداشم رفت بیرون، خواهرم گفت بگین خونه نیستم رفت توی اتاقش و منم گفتم می‌خوام فیلم خسرو شکیبائی رو ببینم (جمعه بود Smile ) و رفتم طبقه بالا. خلاصه اینا اومدن و رفتن، مامانم اومد گفت اینا یه‌جوری بودن، انگار برای دیدن تو اومده بودن، هی‌ میپرسیدن سحر کجاست پس. یه پسر جوونی‌ پیششون بود هی‌ میگفتن فوق لیسانس برق از امیر کبیر داره. آقا اینو که گفت، من دوزاریم افتاد! یکی‌ توی دانشگاه خد هفته پیشش از قرار آمار منو می‌گرفته، به هر کی‌ میرسید می‌گفته خواستگار من هست و داره تحقیق می‌کنه و فوق لیسانس برق از امیر کبیر داره! منشی دانشکده حتا اومد بهم گفت یه هم چین کسی‌ داره در موردت پرس و جوع می‌کنه. منم کفری شده بودم که آخه این کیه که شایعه می‌کنه خواستگارام من اصلا خبر ندارم. خلاصه تا فهمیدن این بود، گارد ویژه گرفتم. داد و بیداد کردم، به بابا گفتم این آدم ابرو منو برده توی دانشگاه! من مگه به این بله گفتم که رفته به همه میگه خواستگار منه؟ خلاصه، یه جو منفی از این پسر توی خونه ما حکم فرما شد. گفتم بهتر که نبودم!

شبش زنگ زدن! این دوست خوانوادگی گفت به بابا که واقعیت اینه که این آقا - اسمش یادم نیست، برای راحتی‌ چیراغ علی‌ صداش کنیم - از سحر خوشش اومده و ما قصد خواستگاری داریم و فردا عصر موزهم میشیم دوباره، سحر هم خونه باشه. حالا من داد و بیداد که بابا چرا گفتی‌ بیان بابا هم میگه آخه اینا دوست هستن، من چی‌ بهشون می‌گفتم.

فرداش اومدن. آقا و خانوم دوستمون، چیراغ علی‌ خان، و خاله خانومشون. من بودم و مامان و بابام و خواهر کوچیکترم. همه رفتیم دم در سلام علیک. چیراغ علی‌ یه پسری بود با قد متوسط و قیافه معمولی‌، اما در نظر من اون موقع شبیه میمون بود! Smile) اومد نشست روی مبل، پاهاش به زمین نمی‌رسید! پاهاشو تاب میداد از استرس؟! خاله خانوم یه پیر زن مهربون بود که خودش ازدواج نکرده بود تا به حال. اومدن نشستن مامانم چای ریخت من بردم تعارف کنم. اول از خانوما، بعد آقایون و آخر از همه بردم برای داماد خان. تا رسیدم بهش از هیجان لبخند زد و دیدم بین دو دندون جلوش به اندازهٔ یه دندون فاصله است! انقدر از دستش کفری بودم نمیتونستم هیچ کاری نکنم. چای رو گرفتم فنجون رو گذشت روی نعلبکی و ورداشت در حالی‌ که با لبخند میمونش داشت منو نگاه میکرد. منم خیلی‌ آروم سینی رو زدم به نعلبکی توی دستش، چای ریخت توی بغلش، روی پاش و ... Smile)) حالا همه فکر کردن از استرس خودش ریخته چایی رو بهش خندیدن، بی‌چاره هم اگه سوخت کاری نتونست بکنه، نمی‌شد جلوی همه به خودش دست بزنه که Smile)) آای من دلم خنک شد!

بابا که در عرضه چند روز دو بار از این دوستان پذیرایی خیلی‌ خیلی‌ گرمی‌ کرده بود، این دفعه خیلی‌ رفتارش سرد بود. هی‌ به ساعتش بگه میکرد. هی‌ خمیازه می‌کشید Smile این دوستمون هم از آسمون و ریسمون حرف میزد تا بالاخره بعد از ۴۰ دقیقه خاطره تعریف کردن، رسیدن سر اصل مطلب که آقا، میخوایم ببینیم ستاره‌های این دو جوون، سحر و چیراغ علی‌، به هم میخوره یا نه. پدر جان نظر شما چیه؟ بابام گفت عروس خودش عاقل هست و بالغ، از خودش بپرسین. حالا همه برگشتن سمت من که ببینن من چی‌ میگم یهو مامانم پریده وسط میگه به نظر من خیلی‌ زوده! آخی مامانم فکر کرده بود برای خودش خواستگار اومده Smile

ببخشید مثنوی نوشتم اینجا. خلاصش این که من توی جمع بهشون گفتم قصد ازدواج ندارم و مرسی‌ که منو پسند کردن اما من الان قصد ازدواج ندارم. بابا هم بهشون گفت خوب حالا که این قضیه روشن شد، برسیم به ادامهٔ بحث دیشب و موضوع رو عوض کرد کلا.

.............................

من همیشه فکر می‌کردم آقایونی که می‌رن خواستگاری ۲ دست آن: یا قبلان کلی‌ دوست دختر داشتن و عیاشی کردن اما الان میخوان با یه آفتاب مهتاب ندیده ازدواج کنن، دوست دختر خودشون رو که باهاش همه کار کردن زن زندگی‌ نمیدونن، یا این که اصلا دختر ندیدن و نمیتونن با کسی‌ آشنا بشن، یا نمیخوان با کسی‌ دوست بشن، مادرشون یکی‌ رو براشون انتخاب می‌کنه. چون دوست داشتم همسرم حتما قبل از من دختر دیده باشه، تجربه خوب و بد کرده باشه و از طرفی‌ به جنس زن به عنوان دستمال کاغذی نگاه نکنه، خیلی‌ مخالف خواستگار بودم. الان با گذشت چند سال میبینم همه لزوماً توی این دو دسته نیستن، خواستگاری هم میتونه راه خوبی برای آشنایی باشه.

اما مورد دومی‌ که مجبور شدیم خونه راه بدیم، از اینی‌ بود که ... دنیا رو جر داده بود و عیاشی از صورتش می‌ریخت و حالا اومده بود دختر آفتاب مهتاب ندیده بگیره. پدرش استاد دانشگاه بود و همکار بابا. به اصرار بابا که میگفت پدرش خیلی‌ آدم باسواد و خوبیه، گفتیم باشه بیاین. مادر و پسر باهم اومدن، بدون پدر. در نتیجه بابام هم رفت بالا وقتی‌ دید باباش نیومده.

از مادر ش بگم اول: خدا نسیب نکنه یه هم چین مادر شوهری رو! از اون قیافه‌های حق به جانب و `بترس از من ` داشت. از لحظه‌ای که وارد شدن، داشت این ور اون ور خونمونو آشکار نگاه میکرد و ‌میسنجید‌. بوفه و ویترین رو، سرش رو برگردوند پرده‌ها رو نگاه کرد، کلا انگار اومده خونه رو بخره! من از حرص خندم گرفته بود. مادر خانوم تیپ زده بودن، و هر دو با کفش اومدن تو. (مامانم انقدر داشت حرص میخورد، کسی‌ رو نمیذاره با کفش بیرون بره روی فرش هاش) دو مادر نشستن و من و این آقا که چون اسم خوشتیپش یادم نیست، اسمشو بذاریم غضنفر! غضنفر خان داروساز بودن و توی یه شهری اطراف تبریز داروخونه داشتن. مادرشون آقای دکتر صداشون میکردن! (انقدر بدم میاد از این جور آدما!) دکتر غضنفر خان یه پسر ۳۰ ساله قد بلند و کچل و هیز بودن که از قیافش معلوم بود چه عیاشی‌های کرده. خیلی‌ راحت بود و مثل من استرسی نداشت. من که فهمیدم با چه نوع آدمی‌ طرفم، مامانش که گفت خوب شما برین توی اتاق حرفتونو بزنین، گفتم نه، همینجا پیش شما خوب. حرف خصوصی نداریم که، تازه اولین بار آشنایی. همونجا گرفتمش به سوال.

گفتم دکتر جان شما که ماشااللّه دنشکدتون پر از دختر، چی‌ شده کسی‌ رو از دانشکدتون پسند نکردین؟ گفت ما که همدانشگهیم، شما که خودتون می‌دونین پشت سر دخترهای داروسازی چیا میگن (اون سال آمارشون خیلی‌ بد در رفته بود این داروسازیا)منم گفتم فقط پشت سر دختراشون نمیگن، پسرتون هم دست کمی‌ ندارن. خندید با یه حالت متعجب و چیزی نگفت. گفتم یعنی‌ شما که انقدر آدم اجتماعی هستین و خوش برخورد! هیچ دختری از دانشکده خودتون یا دور و بر نبود ازش خوشتون بیاد؟ چی‌ شده به صورت سنتی اومدین خواستگاری؟ گفت خواستگاری هر کسی‌ که نمیرم، تعریف شما رو خیلی‌ شنیدم! گفتم ااا! جدا؟ مثلا چیا شنیدین؟ خخخ هنگ کرد! خلاصه بعد از ۲۰ دقیقه صحبت هم اون فهمید هم مامانش که من اون دختر ساده آفتاب مهتاب ندیده که فکر می‌کنن نیستم. آقا می‌خواست با یکی‌ ازدواج کنه، طبقه بالای خونه باباش باشه دختر، ایشون خودشون طول هفته یه شهر دیگه باشن، آخر هفته پیش همسر. از نگاه هیز و حرفش هم معلوم بود منظور اینه که طول هفته کثافت کاریهاشو بکنه و زنش هم گروگانه مامان باباش باشه. بهش گفتم غضنفر خان، مشخص هست که من و شما زوج خوبی نمیشیم، اما صادقانه بهم بگو، چرا شرطت اینه خانومت تبریز زندگی‌ کنه؟ چرا هر دو باهم نرید این شهری که داروخونه داری؟ گفت نه! اذیت می‌شه! تبریز پیش مامان بابام باشه من خیالم راحت تره! توی دلم گفتم آره جون خودت!

رفتنی مامانش به مامانم گفت خدا کمکتون کنه، فکر نمیکنم این دختر رو بتونین شوهر بدین با این زبونش! Smile)

خدا رو شکر الان یه همسر دارم باعث افتخار کّل فامیل، بهترین اتفاق زندگیم، بهترین دوستم و عزیز ترینم. ازدواجم هم دقیقا جوری بود که خودم می‌خواستم، ۳ سال دوست بودیم، خانواده‌ها در جریان بودن، خواستگاری بیشتر جلسه آشنایی دو خانواده بود، از رشت اومدن تبریز، شام دعوتشون کردیم، بد از شام صحبت مراسم و تاریخ عقد و عروسی‌ شد، دو روز بعدش هم رفتیم باهم دیگه تبریز و اطراف تبریز رو گشتیم و بعدش من و همسری برگشتیم باهم آلمان. ۵ ماه بعدش هم رفتیم ایران عقد و عروسی‌. من خیلی‌ سنت‌ها و ساختار‌ها توی خانوادم شکستم، خدا رو شکر می‌کنم که جرأتشو داشتم این کار رو بکنم، زخم زبون‌ها رو تحمل کردم و نهیاتا به چیزی و کسی‌ که می‌خواستم رسیدم.
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در پاسخ
 سپاس شده توسط مهتاب69 ، Hodaa37 ، elvaa ، ستایش89 ، آیتا ، marzieh.ahmad ، Beh.Naz ، SaraRad ، studpk ، ریحانه68 ، saraiiii ، فرگل ، خوشگل خانم ، mohadeseh71 ، نازي ، asalii ، lightnight ، B@R@NE ، س.م ، flydreamland ، opella ، $saye$ ، شقایق محسن ، الگا ، tala680067 ، fatima.s ، tootia ، taze ar00s ، aseman 93 ، دختر ددددی ، sohajoon ، najmesn ، سراب ، پالیز ، venoos ، dorin ، سپیدار13 ، el el ، Gazaal ، sima.tehrani ، ارمیتا ، متولد آذر ، s.a.h.a.r ، negar65 ، gallant knight ، pari_85 ، zohre.m ، sahar bano ، golnaghshetavous ، galaxy123
ارسال پاسخ