شهر خود را انتخاب کنید

در صورتی که شهر شما جزو این دسته ها نیست شهر تهران را انتخاب نمایید


    
    سفر و ماه عسلسفر و ماه عسل
  • مگا منو
  • جهيزيهجهيزيه
  • مگا منو
  • سفره عقدسفره عقد
  • مگا منو
  • زیبایی و سلامتیزیبایی و سلامتی
  • مگا منو
  • تشريفاتتشريفات
  • مگا منو
  • تالار عروسیتالار عروسی
  • مگا منو
  • گل فروشیگل فروشی
  • مگا منو
  • مزون عروسمزون عروس
  • مگا منو
  • آتليه عکسآتليه عکس
  • مگا منو
  • آرايشگاه عروسآرايشگاه عروس
  • مگا منو
  • مرکز زیبایی مدیس
  • آرايشگاه شايلي-فاطيما
  • کلينيک زيبايي آنيسا
  • تشريفات کلاسيک
ارسال پاسخ 
خاطرات روز خواستگاری
۱۹-مهر-۱۳۹۲, ۰۳:۱۸ عصر
ارسال: #381
RE: خاطرات روز خواستگاری
من خاطره ی خاصی ندارم چیز خاصی یادم نمیاد اما واای وقتی که داشتن میومدن بالا من تو اشپزخونه که رو به رو در واحدمون بود ایستاده بودم که داخل شدن یگم برم جلو سلام کنم و دوباره برگردم تا وقتش برسه
صدا سلام علیکا که داشت میومد اومدم برم جلو که لباسم گیر کرد به دسته کابینتBig Grin
مگه ول میشد هر چی کشیدمش به خدا داشت گریم میگرفت 3 (12)
تو یه عملیات مخصوص محکم کشیدمش جررررر خورد پشت لباسم3 (12)3 (12)
الان میخندم اما اون وقع در حد مرررگ ناراحت شدم و به استرسم اضافه شدBlush
ولی خدا رو شکر پشتم بود موقع سلام علیک پیدا نشد بعدم که دیگه رفتم تو اتاق شانس اوردم ندیدن
هه عروس با لیاس جر خورده3 (12)
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در پاسخ
 سپاس شده توسط ریحون ، shirin bano ، Rayehe ، arezo65 ، وفا ، خوشگل خانم ، Beh.Naz ، فوژان ، مهربانو ، pichak2014 ، tala680067 ، flydreamland ، nana14 ، مهرانا 21 ، $saye$ ، س.م ، asmata ، lightnight ، atish ، رخشان ، sahar-b ، ستایش89 ، zi zi ، hannaneh ، Elham.Mehrdad ، el el ، sha di ، Aroose Maloos ، negar65 ، sahar bano ، betty ، shirinshirinA
۱۹-مهر-۱۳۹۲, ۰۸:۴۹ عصر
ارسال: #382
RE: خاطرات روز خواستگاری
امروز عشقوليم با مامان و باباي مهربونش واسه اولين بار اومده بودن خونمون خواستگاري Big GrinBig Grin از لحظه ي ورود آرامش عجيبي منو عشقمو فراگرفتAngelAngel هم پدر و مادر من از اونا خوششون اومد هم پدر و مادر اون از ماHeartHeart همه چي عالي بود اتاقمو بهش نشون دادم Angel:angel2 خيلي خوب بود ميگفت عاشق آرامشه اتاقتم ساراLubLubهمه چي عين يه رويا بود فكر نميكرديم به اين زودي و آسوني به هم برسيم. تازه مارو واسه عيد قربونم دعوتمون كردن خونشونHappyHappy خداااااااااااااااااااااااااااااااايا اين خوشيو با هيچي عوض نميكنمHehe!Hehe!New1Hehe!EmbarrasedEmbarrased[/color]
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در پاسخ
 سپاس شده توسط gole sorkh ، mahboob banoo ، arezo65 ، B@R@NE ، فندق ، آیلار ، خوشگل خانم ، opella ، arooos ، Beh.Naz ، SaraRad ، مهربانو ، pichak2014 ، baharak7 ، tala680067 ، flydreamland ، saraye man ، sepide ، nana14 ، مهرانا 21 ، $saye$ ، r0mina ، دختر مرداد ، س.م ، neda khanom ، sohajoon ، Rayehe ، studpk ، الناز خانوم ، pishi_gogoli ، asmata ، mhdshs ، lightnight ، atish ، رخشان ، خاتون ، Parisa baanoo ، دخترک گندم گون ، mahshiddd ، sahar-b ، zi zi ، Elham.Mehrdad ، Aroose Maloos ، mahla ، negar65 ، sahar bano ، golnaghshetavous ، dokhtarezemestoni ، parastooyeamin ، shirinshirinA
۲۴-مهر-۱۳۹۲, ۱۲:۲۵ صبح
ارسال: #383
RE: خاطرات روز خواستگاری
روز دیدن که اتفاق خاصی نیافتاد
اما روز خواستگاری رسمی ابگرمکن خونمون ترکید با اون انفجار وحشتناک از خواب پریدیم
خونمونو اب برداشته بود
منم حالم بد بود 2 روز بود هیچی نخورده بودم هرچی میخوردم بالا میاوردم
اون روز بدتر شده بودم
نهایتا ساعت 3 رفتم دکتر احتمال اپاندیسیت دادن میخواستن منو بفرستن برا جراحی
بعد کلی اصرار من ازمایشام ساعت 6 حاضر شد معلوم شد اپاندیسم نیست
اومدم خونه عین جنازه بود همش درازکش بودم بزور حاضر شدم
وقتی چادر که تو خواستگاری رسمی سر میکنن(تو منطقه ما رسمه)حس بدی داشتم
گریم گرفته بود بزور کنترل کردم خودمو
کلا خاطرات من تلخن
یه ازدواج خیلی معمولی با اتفاقات معمولی

دیشب که نمیدانستم به کدامیک از دردهایم بگریم بسیار خندیدم.Cool
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در پاسخ
 سپاس شده توسط خوشگل خانم ، س.م ، nana14 ، مهرانا 21 ، flydreamland ، asmata ، Beh.Naz ، marzieh.ahmad ، taze ar00s ، Parisa baanoo ، مرغ عشق مو طلایی ، آیتا ، 3peed ، میخک ، $saye$ ، Elham.Mehrdad ، najmesn ، Aroose Maloos ، negar65 ، parisam ، nini kooshooloo
۲۴-مهر-۱۳۹۲, ۰۱:۳۱ صبح
ارسال: #384
RE: خاطرات روز خواستگاری
من که دیروز مراسم اولین جلسه بود.کل روز که من مشغله داشتمو امتحان.
آماده شده بودم که مامانم گفت یکم کرم پودر بزن روی پات چون جای سوختگی چندروز پیش مونده بود.خلاااصه کرم پودر پمپی بود و پاشید روی پاچه شلوارم.اومدم پاکش کنم مگه میرفت؟؟؟!!!!با صابون،پودر،شامپو،شیرپاک کن امتجان کردم نرفت آخرش یه شلوار خیس موند روی دستم.خلاصه با سشوار و اتو خشکش کردم.
داداشمم گفته بودیم بیاد که باآقا صحبت کنه.داداشم به گفته خودش داشته شلوار میپوشیده که پاش رفته توی تورفتگی پاچه و باز میشه.اومد داد به مامانم که درست کنه حالا تصور کنین داداش من با پیژامه .
بابامم توی این فاصله رفته بود سرکوچه.توی این موقعیت بودیم که خواستگارا سر میرسن و داداش من با پیژامه.فکرکنیننننن.یعنی مثل بید میلرزیدم.کسی نبود درو روشون باز کنه
خلاصه هرجوری بود اومدن و دیدیم یه آقای خوشتیپ وارد شد منم یکم با فاصله از در ایستاده بودم .تااومدم سلام کنم رفت داخل پذیرایی.این از این
موقع پذیرایی کردن هم اومدم میز بذارم جلوشون که پام خورد به میز و یه تلوی حسابی خوردم و بعدشم خواهرم تلو خورد همونجا.بابمم واسه اینکه بیشتر کار دست خودمون ندیم میزو برداشت.
یکک از استرسم کم شد و اومدم واسه اینکه خودمو راحت جلوه بدم یه خوشه انگور برداشتم که بخورم.آقااااا شیرینیش پرید تو گلوم.دیدم با دوتا سرفه حل نمیشه پریدم پیرونو کلی سرفه کردم و آب خوردم.
ولی خب به خیر گذشت و خوب تموم شد

لباس عروسمو گذاشتم واسه فروش یا اجاره
مخصوص اهواز و تهران
ارسال 270
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در پاسخ
 سپاس شده توسط s65 ، س.م ، nana14 ، sohajoon ، SaraRad ، Rayehe ، فندق ، مهگون ، shahandeh ، خوشگل خانم ، کیجا ، mahsa 24 ، مهرانا 21 ، flydreamland ، asmata ، Beh.Naz ، marzieh.ahmad ، lightnight ، رخشان ، وفا ، آیتا ، ستایش89 ، یلدا 60 ، $saye$ ، شقایق محسن ، نادیا جون ، tala680067 ، Elham.Mehrdad ، najmesn ، taknaz ، el el ، Aroose Maloos ، negar65 ، parisam ، sahar bano ، pari6670 ، shirinshirinA
۲۵-مهر-۱۳۹۲, ۰۹:۳۷ صبح
ارسال: #385
RE: خاطرات روز خواستگاری
یه چیز بامزه این هفته دوتا مورد واسم پیداشد.که دومیه امشب میان.اخه اینا آشنای مامانم هستن.جالبه که تازه دیشب زنگیدن مادرخواستگارم ازهمه هول تره.

آنقدردوستت دارم که هرچه بخواهی همان رابخواهم،
اگر بروی شادم اگربمانی شادتر.
تورا شادتر میخواهم, با من یا بی من، بی من اما شادتر اگر باشی کمی، فقط کمی ناشادم!
واین همان عشق است...Heart
مشاهده سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در پاسخ
 سپاس شده توسط B@R@NE ، خوشگل خانم ، س.م ، asmata ، ستایش89 ، $saye$ ، شقایق محسن ، tala680067 ، negar65 ، shirinshirinA
۲۵-مهر-۱۳۹۲, ۰۱:۴۱ عصر
ارسال: #386
RE: خاطرات روز خواستگاری
امروز برای اولین بار خواستگاری طرف صبح بود
یعنی بابام میگفت چرا اینا صبح میان صبح معمولا همه عصبی هستن سر حال نیستن منم از ساعت 6 امروز بیدار بودم
سرتونو درد نیار طرف از وقتی وارد شد به دلم ننشستNew3
یعنی اون موقع یه اعتماد به نفسی پیدا کردم که نگو آبجیم بود موقع چای گفتم بابا من خوشم نیومده خودت برو چای بگیر هی گفت زشته3 (12)
خب منم دلم میخواست واسه کلی تو این خواستگاری خاطره درست بشه3 (12)
چایو آبجیم ریخت سینی دست من بود داشتم میمردم از خنده میگفتم اینو نمیخوامBig Grin گفتم یه دقیقه سینی بگیر عاقا خنده م گرفته بود هی میخندیدم خواهرم عصبانی قیافه ش اینجوریNew3
داشتم چایو میگرفتم جلوشون خواهر داماد که چایو بر داشت نگو یکم از چای ریخته بود تو سینی من متوجه نشدم البته از یطرف خوشحال 3 (12) بودم خب نمیخوام

موقع حرف زدن هم که همش پسره منو نگاه میکردم یه ذره حیا نداشت هیزNew3Big Grin
خسته شدم از حرف زدنش خیلی اعتماد به نفسش پاییین بود و همش دو خانواده رو با هم مقایسه میکردSurprised
بعد همش دستشو بهم قلاب میکرد دراز میکرد طرف من خب این حرکت یعنی خسته س گفت خسته تون کردم گفتم نه مثه اینکه شما خسته اید اونم فهمید سوتی داده گفت نه من صبح زود بیدار میشم
در صورتی که خواهرش گفت دادشم صبحانه دیر خورده یعنی دروغ گفته
مادرش هم نیومده خیلی ناراحت شدم گفت مهمون اومده براش
ج منم 100% منفیه
چون رشته دانشگاهیم مسخره کردNew3

پیش به سوی انرژی های مثبت روزهای خوب
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در پاسخ
 سپاس شده توسط مهرانا 21 ، خوشگل خانم ، س.م ، asmata ، Beh.Naz ، mohana111 ، lightnight ، وفا ، asalii ، ستایش89 ، $saye$ ، شقایق محسن ، tala680067 ، Elham.Mehrdad ، Aroose Maloos ، negar65 ، sahar bano ، shirinshirinA
۲۶-مهر-۱۳۹۲, ۱۲:۰۲ عصر
ارسال: #387
RE: خاطرات روز خواستگاری
آخرش اینا دیشب اومدن البته من چنددقیقه بعد رفتم پیششون..کلا سه نفربودن خودش وپدرومادرش.خیلی بچه مثبت میزد.یکی دو بار که متوجه نگاه کردنش شدم یه دفعه ای نگاهشو برگردند سمت بالا.ولی همشون ارم خوششون اومده بود اونقد که هنوز نرسیده بودن خونشون پیغام داده بودن منو پسندیدن.امروز عصر میان تا بحرفیم

آنقدردوستت دارم که هرچه بخواهی همان رابخواهم،
اگر بروی شادم اگربمانی شادتر.
تورا شادتر میخواهم, با من یا بی من، بی من اما شادتر اگر باشی کمی، فقط کمی ناشادم!
واین همان عشق است...Heart
مشاهده سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در پاسخ
 سپاس شده توسط خوشگل خانم ، س.م ، asmata ، mohana111 ، marzieh.ahmad ، beheshte ، Beh.Naz ، وفا ، Hodaa37 ، ستایش89 ، $saye$ ، tala680067 ، fatima.s ، tootia ، Elham.Mehrdad ، aseman 93 ، سراب ، رخشان ، Aroose Maloos ، s.a.h.a.r ، negar65 ، zohre.m
۲۷-مهر-۱۳۹۲, ۱۰:۲۲ عصر (آخرین تغییر در این ارسال: ۲۷-مهر-۱۳۹۲ ۱۰:۲۳ عصر توسط saraiiii.)
ارسال: #388
RE: خاطرات روز خواستگاری
عيد قربان خونه ي عشقم دعوت بوديم. توو لحظه ي ورود جلوي پامون گوسفندو قربوني كردند و مامي همسر آينده ام برام اسپند دود كرد كه چشم نخورم!!. پدر شوهر آينده ام ميگفت اين گوسفندو بيشتر براي قدوم مباركه ساراخانوم قربوني كرديمAngel بعد از ورودمون با شربت و پاي سيب پذيرايي شديم بعدشم باباي مهربونم به عشقم گفت شما چرا پيشه ما نشستيد؟ ماشينو بگيريد بريد باهم يه دور بزنيد و بستني اي بخوريد و حرفاتونو بزنيدTounge عشقوليم ميگفت بابات خيلي باحالهHappy من از صبح وضو گرفته بودمو آماده شده بودم تا ظهر ديگه نخوام وضو بگيرم. نزديكاي ظهر توو خونه ي عشقم خيلي دستشوييم گرفته بود جوري كه نميتونستم تكون بخورم منتظر بودم اذان بگه بدو ام برم نمازمو بخونم بعدش برم دستشوييBig Grin حالا اين وسط بابام گير داده بود بريد بيرون بستني بخوريد و با هم حرف بزنيدNew3New33 (12) وقتي با امير توو ماشين بوديمو حرف ميزديم من يكسره هزيون ميگفتم تا اينكه يهو صداي اذانو شنيدمو گير دادم بريم مسجد نمازمونو بخونيمSmile حالا 1 ساعت ديگه اش خونه بوديما! زودي رفتيم مسجد نمازمونو خونديم و بعدش رفتم دستشوييIdea تازه حالم جا اومد و فهميدم كه كجا امBig Grin از مسجد كه اومديم بيرون باباي عشقم زنگ زد كه كجاييد و عشقمم گفت به دستور سارا خانوم اومديم مسجد كه نماز بخونيم. باباي عشقمم گفت احسنت آفرين چه دختره خوبي كه اهل نماز اول وقتهBig GrinBig GrinBig Grin
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در پاسخ
 سپاس شده توسط Rayehe ، atish ، yarauf ، beheshte ، خوشگل خانم ، asmata ، مهرانا 21 ، Beh.Naz ، مهربانو ، mahsa 24 ، dordoone ، وفا ، فندق ، opella ، pishi_gogoli ، نازخاتون ، asalii ، mahshiddd ، مرغ عشق مو طلایی ، س.م ، ستایش89 ، آیتا ، SaraRad ، life.life ، 3peed ، zi zi ، ati_22 ، $saye$ ، مهدیه خانم ، شقایق محسن ، tala680067 ، banooomina ، lightnight ، fatima.s ، ( پدیده ) ، tootia ، مینو ، Elham.Mehrdad ، aseman 93 ، tapesh ، najmesn ، nana14 ، سراب ، venoos ، leila71 ، lidaaa ، asaliii.gh ، نازگل 69 ، سوگلي جون ، gissu kamand ، Aroose Maloos ، متولد آذر ، saraaa72 ، Javid ، mahla ، taba ، آبشار ، s.a.h.a.r ، narjes goli ، negar65 ، soni ، nirvanatina ، parisam ، nini kooshooloo ، zohre.m ، ماهِ شب ، yalda2013 ، sabaabdoli ، pari.h ، helsa joon ، sahar bano ، golnaghshetavous ، shirinshirinA ، mar_mari
۲۸-مهر-۱۳۹۲, ۱۲:۳۵ عصر
ارسال: #389
RE: خاطرات روز خواستگاری
روز خواستگاري بابام گفت210 تا سكهSleepy
مادرشوشو گفت ميشه كمترش كنيدUndecided
بابام گفت110 تا والسلامSleepy
البته بگم از قبل همون 110 تا حرفش بود. مي خواست كلاس بذارهCool
بعدش گفت بريد اتاق حرفهاتون بزنيد
رفتيم 5 دقيقه بعدش آمد گفت خوب بسه ديگه. Blush
فقط با هم سازگاري كنيدNew2
مي دونست ما هردو اوكي شديم و توجيه هستيمBig Grin

خدا با من است و همه چيز نيكوست...
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در پاسخ
 سپاس شده توسط خوشگل خانم ، atish ، pishi_gogoli ، مرغ عشق مو طلایی ، س.م ، Beh.Naz ، ستایش89 ، asmata ، $saye$ ، شقایق محسن ، نادیا جون ، tala680067 ، fatima.s ، tootia ، مینو ، Elham.Mehrdad ، taze ar00s ، najmesn ، سراب ، lidaaa ، نازگل 69 ، gissu kamand ، Aroose Maloos ، saraaa72 ، mahla ، s.a.h.a.r ، minanaz ، negar65 ، parisam ، zohre.m ، Royaiy ، shirinshirinA
۲۹-مهر-۱۳۹۲, ۱۲:۳۲ صبح (آخرین تغییر در این ارسال: ۲۹-مهر-۱۳۹۲ ۰۱:۴۷ صبح توسط نازخاتون.)
ارسال: #390
RE: خاطرات روز خواستگاری
من یه مادر شوهر ماااااه دارم که خیلی خجالتیه. روز خواستگاریم تا میخواست نگام کنه متوجه میشدمو نگاش میکردم, بنده خدا سریع چشمشو میچرخوند یه طرف دیگه یا سرشو مینداخت پایین!Big Grin الهی فداش شم, به جای من اون سرخ میشدو خجالت میکشید!
دفعه بعدی که اومده بودن خونمون یکم راحتتر شده بودو منو دیده بود تازه رفته بود به عشقم گفته بود سلیقت خیلی خوبه ها نازنین چقد خوشگله!!!Cool

یکی دیگشم مربوط میشه به اینکه یکی از مبلامون صدا میداد, مامانم اون مبلرو جا به جا کرد گذاشت جایی که معمولا مهمون اون سمت نمیشینه. بابامم در جریان نبود. مهمونا که اومدن بابام تعارفشون کرد درست همونجا!Huh یهو دیدم مامانم چشاش گرد شد برگشت سمت من زد زیر خنده عاقا دیگه مگه من میتونستم جلوی خندمو بگیرم!Sad حالا عشقم نشست رو همون مبله از استرسشم هی پاشو تکون میداد و صدای مبلم بلند میشد.:Confused مامانمو که میدیدم بزور داره خودشو کنترل میکنه نخنده, بدتر خندم میگرفت. خیییلی بد بود. هر لحظه ممکن بود کنترلمو از دست بدم یه پخخخ کنمو ابروم بر باد بره. از شدت فشار اشکمم در اومده بود که صدای گریه بچه خواهرمو که تو اتاق خوابیده بودو شنیدمو سریع به بهونه اون بلند شدم رفتمو خلاص شدم.Sad کلی از دست مامانم کفری شده بودم!

تا زمان خواستگاریم من هنوز ارشد قبول نشده بودم اما عشقم قبول شده بود, هی باباش فخر میفروخت که پسرم بدون کنکور, ارشد قبول شده که لج عشقم در میومد میگفت ریز نمرات نازی خانوم از من خیلی بهتر بود. حتما ثبت نام نکردن وگرنه ایشون زودتر از من قبول میشدن... هی باباش حرف خودشو میزد هی عشقم همین جوابو میداد. منم که دیوونه عشقم میشدم چون همیشه همینجوری هوامو داشتهLubLubNew1

عروس 15 بهمن

فقط تالار 100%
دیگه همه چی 0%Angel
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در پاسخ
 سپاس شده توسط yarauf ، ریحانه68 ، beheshte ، س.م ، مهتاب69 ، مهربانو ، Beh.Naz ، SaraRad ، saraiiii ، فرگل ، خوشگل خانم ، zi zi ، flydreamland ، asmata ، $saye$ ، tala680067 ، fatima.s ، مهرانا 21 ، Elham.Mehrdad ، aseman 93 ، ستایش89 ، سراب ، lidaaa ، gissu kamand ، Aroose Maloos ، mahla ، s.a.h.a.r ، negar65 ، soni ، zohre.m ، sahar bano ، parinaz joon
ارسال پاسخ